|
به ياد بيژن اسدی پور نويسنده : محمد ابراهيميان همیشه محجوب، متین و موقر بود. کمگو و گزیدهگو . تا نمیپرسیدی، سخن نمیگفت و اگر میگفت چنان شمرده و آرام میگفت که کسی غیر از شما نمیشنید ...
آقای محمد ابراهیمیان، نمایشنامه نویس ، رمان نویس و منتقد بنام در سال 1325 هجری خورشیدی در شهرستان صحنه از استان کرمانشاه به دنیا آمد . در دانشگاه تهران و در رشته ی روان شناسی لیسانس گرفت و همزمان در مطبوعات نقدهای هنری نوشت . او سپس به نوشتن نمایش نامه و رمان پرداخت . در سال های اخیر از آثار ایشان نمایش های « حریر سرخ صنوبر » ، « لیلی و مجنون » و « بدرود امپراتور » بر روی صحنه رفته است . همچنین « شمسانا » ، « سه روز ابدی » ، « طوبا » ، « رودکی » و « خدا در آلتونا حرف می زند » از دیگر نمایش نامه های اجرا شده ی محمد ابراهیمیان هستند. | |
به ياد بيژن اسدی پور نويسنده : محمد ابراهيميان  پرنده ی بهاری ـ كار بيژن اسدی پور همیشه محجوب، متین و موقر بود. کمگو و گزیدهگو . تا نمیپرسیدی، سخن نمیگفت و اگر میگفت چنان شمرده و آرام میگفت که کسی غیر از شما نمیشنید. طنزپردازان عموماً پرگو، بلندگو و متکلم وحدهاند. میگویند که دیگران را به وجد آرند و بخندانند و خود بیش از همه بخندند. اینان سرشار از کلمات و ترکیبات پنهان اند. ناگهان از زراد خانهی ذهن خویش کلماتی بیرون میکشند و جاهایی به کار میبرند که شما را غافلگیر می کند. گویی پیوسته در حال جست و جوی موقعیتهای طنازانه ی تازهاند تا مجلس گفت و گو را به آتش بکشند و هر کس ریسهکنان به گوشهیی درغلتد . بسیاری از دوستان طنزپرداز من ،در سالهای دور ، هم شفاهی و هم مکتوب، این چنین بودند ؛ اما بسیاری از ایشان درونگرا، کمگو، خجالتی، آرام، فکور و بیشتر شنوندهاند و پشت نگاهشان و زیرپوست گلانداختهشان بس هیاهو دارند که به زبان نمیآرند. خجالتی یا فروتن؟ کدام صفت شایسته ی ایشان است؟ بیژن اسدیپور از همان ابتدای نوجوانی این گونه بود، با همان صفاتی که برشمردم. همیشه تبسم نجیبانهای همهی اعضای صورت دوست داشتنی و گرمش را سرشار میکرد. بعدها ( حوالی سال 54 ) وقتی کتاب تصویری ملانصرالدین اش چاپ شد و به دست ما رسید، دریافتم که بیژن نه با کلمات بلکه با خطوط و تفکری که پشت تصاویرش نهفته است، آدمی را نخست از خنده سرشار میکند و سپس به تفکری عمیق و جانانه میکشد. قصههای ملانصرالدین ساده بود، بیژن، اما به آنها عمق بخشید. فکاهی بودند، طنزشان کرد. گاه گزنده و زهرآگین. روزی که کتاب، چاپ و منتشر شد، در شهر ولولهای افتاد. بیژن اسدیپور و آن همه سکوت ؟! بیژن اسدیپور و این همه فریاد ؟! من دبیر سرویس هنر و ادبیات روزنامه ی اطلاعات بودم، با دوستان و همکارانی چون، شهین خوشهگیر، علیاکبر عبداللهی، اسماعیل جمشیدی، اسماعیل عباسی، اکبر سرداری، بیژن امکانیان، فریدون جیرانی، محمدعلی سجادی و ... که هر یک حوزهای را پوشش خبری میدادند و دوستان فراوان دیگر که جسته گریخته با ما همکاری میکردند و همه اهل کتاب و دانش و هنر و فرهنگ می بودند. در بخش کتاب، ناشران معمولاً دو جلد از هر کتاب تازه ی خود را میفرستادند که معرفی کنیم. این کار بیشتر بر عهده علیاکبر عبداللهی بود. او استاد این کار بود. در چشم به هم زدنی ده جلد کتاب را زیر و زبر میکرد و یک معرفی جانانه مینوشت که انگار همهی کتاب ها را از آغاز تا پایان خوانده است. به کتاب بیژن که رسید آن چنان خندید که تحریریه از جا کنده شد. بعد کتاب را به طرف من سُر داد و گفت: "این یکی کار خود توست. ببین رفیقت چه کرده است." بیژن، ملانصرالدین تازه ای خلق کرده بود. همراه با الاغ معروف و همسرش و آن چنان با این الاغ رفتار کرده بود که آدم را به احترام وا میداشت. با خطوط استادانهای، الاغ را جزء جداییناپذیری از ملانصرالدین و خانوادهی او کرده بود ؛ عصای دستش، یا پسرش . من تصمیم گرفتم یک صفحهی هنر و ادبیات را به معرفی کتاب بیژن اختصاص دهم و تصاویر زیبای او را از ملانصرالدین و خانوادهاش چاپ کنم. چاپ و انتشار مطالبی از این دست در صفحهی هنر و ادبیات معمولاً با انعکاس فراوان همراه بود، روزی که تصاویر بیژن از ملانصرالدین چاپ شد، بسیاری کارش را ستودند. صبح روز بعد ناگهان دستهگلی به نام بیژن اسدیپور در تحریریه ظاهر شد، مدتی بود که یکدیگر را ندیده بودیم و یکی از تابلوهایش را از اصل کارها در قاب قشنگی نشانده بود و با خط زیبای ریزی نوشته بود: «با سلام: برای مهربان صمیمی دوست عزیزم محمدخان ابراهیمیان» 
ملانصرالدين ـ كار بيژن اسدی پور ـ از مجموعه ی شخصی محمد ابراهيميان من این تابلوی گرانقدر را حدود سی و پنج سال است که گرامی داشتهام. در اسبابکشیهای متعدد همیشه مراقب آن بودهام و پیوسته بر دیوار کتابخانه ام، چشمهای دوستان را خیره کرده است. بیآنکه طی این همه سال، حتا یک بار صدای بیژن را شنیده باشم. اشیاء بیشتر از آدمی عمر میکنند و آثار هنری عمرشان بسیار طولانی است. اغلب به این میاندیشیدم که آیا بیژن، که نمیدانستم در کجای دنیا است، میداند حدود سی و پنج سال است با تابلوی ملانصرالدین خود، خط زیبا و امضای مشهورش و آن صمیمیتی که در نوشتهی خود نسبت به من دارد، با من هم اتاق است؟ و در کنار دوستان فراوان دیگرم که با آثارشان با من زندگی میکنند، زمانهای طولانی و طاقتفرسای انزوای مرا، از خود لبریز میکند؟ شاید درست همان زمانهایی که من بیژن را به دلیل حضور تابلوی او در ذهن خود مرور میکردهام، او هم به همین میاندیشیده است و لابد با خود میگفته است آیا ابراهیمیان تابلوی مرا به یادگار نگه داشته، یا ناگزیر برای گذران زندگی به همراه کتاب هایش فروخته است؟ هنرمند، وقتی اثری را به دوستش تقدیم میکند، یعنی که تکه ای از وجود خود را به امانت و به یادگار به او سپرده است. در حقیقت میتوانم گفت تکه ای از قلب مهربان خود را به دوست سپرده است. من بارها و به ضرورت و در تنگنا کتاب هایم را به ثمن بخس به رندان کتابخر، فروختم ، اما در میان آن همه کتاب با ارزش که دیگر هرگز نخواهم توانست، داشته باشم، کتابهای فراوانی وجود داشته که دوستان نویسنده، پژوهشگر، شاعر و هنرمندم در سالهای بسیار دور به نام من امضا کرده بودند و متنهای بسیار زیبا نوشته بودند. من از این کتابها و تابلوها همچون جان خویش نگهداری کردهام و بارها با مراجعه ی به آنها دوستانم را در تنهاییهای بیپایان خود، مرور کردهام. نسل ما انگار در کیسهی منجنیق، با شدت تمام به چهارپر جهان پرتاب شد. هر کس در گوشه ای . دوستیهای نسل ما ، سی سالههای آن روزگار و شست سالههای امروز ، دوستی غریبی بود. همه شیفته و شیدای هم، همه در کنار هم، همه همدل و همراه، صمیمی و یکرنگ و به همین دلیل همه سرشار از خاطرههای خوش . بیآنکه یک نفر دیگری را کدر کرده باشد و یا غباری به آینهی قلبش نشانده یا گرد غمی به روحش فشانده باشد. وای که نسل ما چقدر یکدیگر را بیریا دوست میداشتند. جیب هر کس، جیب دیگری بود و قلبش در سینهی دوست میتپید. 
بيژن اسدی پور ـ سال های دور ابراهیم صفایی که سالها با هم در سرویس هنر و ادبیات روزنامهی اطلاعات با جواد مجابی کار میکردیم ، از آن دسته بود و شهین خوشهگیر هم . بانویی جوان، پرانرژی، سرشار از شور نوشتن و زیستن.، دانشجویی که برای بیشتر دانستن و بیشتر فهمیدن و حضور در عرصهی ادبیات، ژورنالیسم را برگزیده بود و یک پای ثابت تحریریه بود. حتا زمانی که رادیو 24 ساعتهی تهران را به اتفاق دوستان روزنامهنگار و دوستان رادیو راه انداختیم (که امروز هر یک در گوشهیی روزگار میگذرانند) شهین در کنار ما بود و با شعرا و نویسندگان بزرگ و ارزشمند آن روزگار مصاحبههای جانانهی رادیویی انجام میداد که شنوندگان فراوان داشت. سال، سال 56 بود و مقدمات یک دگرگونی بزرگ فراهم بود. ما علیه سانسور و اختناق در مطبوعات، بیانیه ای نوشتیم و در اسفندماه 56 خطاب به دولت جمشید آموزگار، منتشر کردیم. بیانیه را دوستان روزنامهی کیهان نوشته بودند و یک روز صبح، دوستان شاعر و روزنامهنگارم جلال سرفراز و جواد طالعی به تحریریه ی روزنامه اطلاعات آمدند ؛ متن بیانیه را دادند که بخوانم و امضاء کنم . بیانیه، بسیار تند و شجاعانه بود. امضاء کردم و یکی دو روز بعد با امضای حدود 90 نفر چاپ و منتشر شد. بیانیه، تایپ شده بود ؛ تاریخش را تصور میکنم جواد یا جلال با خط خود نوشته بودند: "اسفند 1356" . نمیخواهم در این یادداشت که نامش را، یاد دوست، یا به یاد بیژن اسدی پور خواهم گذاشت، به بازگویی خاطرات آن جریان و حرکتهای بعدی بپردازم که به دو اعتصاب مطبوعات (3 روزه و 73 روزه ) انجامید . زیرا در یادداشتهای جداگانهای به تفصیل دربارهی وقایع و حوادث آن روزگار، نوشتهام که جزء «خاطرات پراکنده و پریشان» من است و بخشی از تاریخ حیات اجتماعی ما در سالهایی که نسل ما یکپارچه شور و هیجان و احساسات بود . 
بانو ـ كار بيژن اسدی پور شهین خوشهگیر هم ـ بعدها فهمیدم ـ که به خیل مهاجران پیوست و از آمریکا سر در آورد. دو سه سال پیش که بعد از سالها جواد مجایی را دیدم، با نشاط و خوشحالی فراوان گفت: "شهین خوشهگیر به ایران آمد . مدتی بود، دنبالت گشتیم و پیدایت نکردیم . " من بسیار تاسف خوردم که چرا شهین خوشهگیر را نتوانستم ببینم که جوانی را یک دور با او مرور کنم. کاری که با دوستان دیگر میکردم که پس از سالها دوری، به وطن بازمیگشتند و با اشتیاق تمام ، ما را میجستند. چيزی که در مورد ابراهیم صفایی، جلال سرفراز ، هوشنگ توزیع و دوستانی دیگر که بعدها از ایشان یاد خواهم کرد، اتفاق افتاد . همهی دوستانی که کشور را ترک کرده بودند و سالها در غربت غرب با یاد وطن و دوستان سپری کرده بودند، حس و كارشان این بود که تو را پیدا کنند، ساعاتی را با تو بگذرانند و از خاطرات قدیم سخن بگویند و سوال مشترک همه این بود كه پیر شدهایم یا نه؟! 
جوانه ـ كار بيژن اسدی پور و به من بگويند تو که حتا یک تار موی سیاه هم باقی نگذاشتهای و من در پایان بگویم که بگویم بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ! همین چند ماه پیش ـ پیش از ایام نوروز بود شاید ـ از خانهی دوست هنرمندم جمشید مشایخی باز میگشتم. در بزرگراه مدرس بودم که گوشی همراه به صدا درآمد. پیدا بود از راه دور است : " الو آقای ابراهیمیان. من شهین خوشهگیر هستم. خوشهگیر روزنامهی اطلاعات ! یادتان هست؟ " یادم هست؟! شهین خوشهگیر چه خیال میکرد؟ یاد شعری افتادم که رامین فرزاد، زمانی که در قرچک ورامین در مرکز بازپروری و دبیر خانهاش کار میکرد، طی نامهای برای من نوشته بود : یادها افسرده شد، رفتیم ما از یادها کی پر کاهی بماند در میان بادها ؟ داستان رامین و حکایت غمانگیز او را در همین ایران دیدار نوشتم. گرچه کامل نبود ، اما امیدوارم روزی بتوانم موخره یا تکملهای بر آن بنویسم تا اگر خواستند، دوستان مشترک رامین و من، در هر کجای جهان که هستند بخوانند و بدانند ؛ کما این که مسعود چم آسمانی دوست هنرمند و نازنینم خوانده بود و به طرفة العینی از طریق پیامی به ایران دیدار، ما بعد از سی و هشت سال توانستیم، صدای یکدیگر را بشنویم و من بغضهای فرو خفتهی مسعود را همچون یک سنگ صبور بشنوم و برای هزارمین بار، از هم بپاشم ؛ همانگونه که در فولکور ما، سنگ صبور، پس از شنیدن حکایتها و ناکامیهای دختران معمولاً جوان، از هم فرو میپاشید. 
مادر و فرزند ـ كار مشترك بيژن اسدی پور و پرويز شاپور القصه ، شهین خوشهگیر سی سال زندگیاش را در آمریکا ، با رضا ، همسرش ، فرزندانش و نوههایش و نوشتههای چاپ نشدهاش و روح بلند عارفانهاش، در گفت و گوهایی طولانی برای من باز گفت و از میان خیل دوستان مشترک، از بیژن اسدیپور سخن گفت که همچنان خلاق و هنرمند، با شور وصفناپذیری، بیژن اسدیپور آن سالها را تداوم میبخشد . او ما را به هم پیوند داد. شبی که به بیژن زنگ زدم و او صدای مرا شنید، بدون اغراق بگویم که شاید حدود پنج دقیقه سکوت کرد. حس کردم آن چنان بغض کرده که میخواهد هق هق بگرید. حتا توان سلام و احوالپرسی نداشت. من بسیار کوشیدم سرخوشانه، بیژن را به حرف آورم. بیژن کمگو، نجیب، آرام، عاطفی، محجوب و موقر، هنوز همان بود که آن سالها میشناختم. یک تنه با همت بلندی که فقط در او میتوان سراغ گرفت، دفتر هنر را با کیفیتی بسیار ممتاز چاپ و منتشر میکند. دفتر هنر از کارهای ماندگار و اصیلی است که دوستان مهاجر ما، در آن سوی آبها، انجام میدهند. بیژن، در مکالمات طولانی بعدی، گفت خانم وندی كويل (Wendy Coyle) دارد به ایران میآید و حتماً آخرین شمارهی دفتر هنر را توسط او برای من خواهد فرستاد. پنهان نماند که من وندی را نمیشناختم و نمی دانستم او هنرشناس و نويسنده است ، امّا تصور بیژن این بود که باید بشناسم . چون وندی سالها در ایران زندگی كرده و با دوستان مشترک ما ، دوستی صميمانه داشته است. بیژن اضافه کرد که گیدا آربر (Gyda Arber)دختر وندی مسوول یک گروه تئاتری در نیویورک است و قصد دارد یک فستیوال تئاتری از نمایشنامههای ایرانی در نیویورک تدارک ببیند. گیدا به بیژن گفته بود که از طریق سایتها میداند که نمایشنامهی خدا در آلتونا حرف میزند من در حال اجرا است، اما او زمانی به تهران میرسد که دو روز از آخرین اجرای آن میگذرد. آنها با تور میآمدند. صبح یک روز در همین ماه پیش وندی به من تلفن کرد و گفت در تهران است و در یکی از هتلهای مرکزی شهر با دختر و همسرش به همراه اعضای یک تور، سکونت دارد و از بیژن برای من چند کتاب و نشریهی دفتر هنر را به اضافهی یک خروار سلام آورده است. 
ماتادور ـ كار مشترك بيژن اسدی پور و Frank Thorne دیدار با وندی، همسرش کنستانتین مهربان یونانی و دختر هنرمندش گیدا آربر، و شور و اشتیاق ایشان برای دیدار از تهران، شیراز، اسفهان و مشهد و نیشابور حکایت جذابی است که من از زاویهای که دیدم خواهم نوشت و وندی نیز از منظر خودش نه به عنوان یک سیاح، بلکه به عنوان یک ایرانی خواهد نگاشت. آخر، وندی بر این باور بود و بر این باور، پای میفشرد که ایران، محبوب او، و ميهن دوم اوست. جالب بود که همسرش کنستانتین نیز که برای بار نخست ایران را میدید، و گیدا دخترش هم، بر این باور بودند. من از تسلط عاطفی وندی بر کلمات، واژهها و ترکیبات و اصطلاحات زبان فارسی و سلیس صحبت کردنش، دانستم که ایران در وندی چگونه رسوب کرده است. وطنی که پس از گذشت حدود سی و پنج سال، یک بار دیگر موفق به دیدار و زیارت آن میشد. وندی کتاب تازهاش IRIDESCENTIRAN را که حاوی خاطراتش از دوران زندگیاش در ایران بود به من هدیه داد که در مورد آن و کتابی که دارد دربارهی اردشیر محصص مینویسد، در آینده سخن خواهم گفت ؛ زیرا بر این باورم که یک هموطن دیگر به دایرهی دوستان فرهنگیام افزوده شده است. وندی (wendy) را من در آن دورانی که او در ایران بود نمی شناختم ؛ دورانی كه با دوستان نزدیکم اردشیر محصص، پرویز شاپور و گل سرسبد باوقار طنز ایران، بیژن اسدیپور، دوستی نزدیک داشت . اردشیر محصص که به واسطهی دوستی و ارادت قلبیاش به جواد مجابی، عصرها به تحریریهی روزنامهی اطلاعات میآمد، کنار ما در اطاقهای شیشهای تحریریه ی سابق مینشست تا کار صفحهی هنر و ادبیات ما به پایان برسد. پس از حروفچینی مطالب که با حروف سربی چیده میشد، مرحوم مژدهبخش همیشه بدخلق و عجول، نمونهی صفحه را که مرکبش هنوز خیس بود به ما میرساند تا غلط های احتمالی را اصلاح کنیم و سپس زیر صفحهی نمونه را از دبیر سرویس (که آن زمان مجایی عهدهدارش بود) امضا می گرفت و با شتاب مثال زدنیاش همچون روح سرگردان با صلابتی میرفت که موتور سرویسهای دیگر را برای به پایان رساندن مطالب و تحویل به او، روشن کند. من طی حداقل 12 سال حضور مداوم در تحریریهی روزنامه، مژدهبخش را هرگز حتا متبسم هم ندیدم. خندهاش پیشکش ؛ اما سالها بعد که او بازنشسته شده و من نیز عالم روزنامهنگاری را وداع کرده بودم، هر روز سپیده ی صبح او را در تپههای عباسآباد ـ داوودیه میدیدم که میآمد پیادهروی کند. حالا دیگر میتوانستم آن صورت و پیکر رستم صولت و جذاب را با آن موهای یکدست سپید، متبسم ببینم و دریابم که مژدهبخش بدخلق، اهل خوش و بش هم هست. 
استاد صبا ـ كار بيژن اسدی پور برعکس مژدهبخش، اردشیر محصص، بدخلق نبود. همیشه لبخندی محجوب، متین و موقر داشت که از فرهنگ بالا و نبوغ والایش حکایت میکرد. کمگو و گزیدهگو بود ، مثل بیژن . تا نمیپرسیدی، سخن نمیگفت و اگر میگفت آن چنان آرام میگفت که هم حجرههای ما در سرویس گزارش که شیشه به شیشهی )به جای دیوار به دیوار) ما بودند، نمیشنیدند. دبیر سرویس گزارش ، یکی از برجستهترین روزنامهنگاران دوران ما بود. پرویز نقیبی که با سیاوش بشیری و مسیح، یک سرویس توپ و قدر داشتند و یکی از کارهای درخشان ژورنالیستی ایشان، خبرنگار مخفی بود که به عنوان ارباب رجوع به ادارهها میرفتند و گزارشهای ناب مینوشتند . سرویس ما (هنر و ادبیات) و گزارش، در انتهای ضلع جنوبی سالن بزرگ و مستطیل شکل تحریریهی قدیم بود. سالهای آخر دههی چهل بود. من 47 یا 48 به تحریریه پیوسته بودم. سالهایی که دانشجوی رشتهی روانشناسی در دانشکدهی ادبیات دانشگاه تهران بودم. بیژن، دانشکدهی حقوق بود که ما گاهی آن جا به دیدار دوستان، کتابخانه و شبهای شعری میرفتیم که در سالن دانشکده حقوق یکی از دوستان دانشجو، شاعر و روزنامهنگار ما بر پا میکرد و در آن، شاعران جوانی که از تریبون مجلهی فردوسی به شعر نوی ایران معرفی میشدند، شعرهایشان را میخواندند و شاعر میانسالتری که حامی نسل شاعران جوان بود، دربارهی جلال آلاحمد سخن میگفت. ما، شیفتگان جلال، شانس داشتیم که حداقل هفتهای دو سه بار او را در محوطهی باز جلوی دانشکدهی ادبیات و پشت هنرها، ببینیم. ما با بانوی ارجمند دانشکده، خانم سیمین دانشور ، دو واحد درس زیباییشناسی را ـ گرچه برای رشتهی ما ضرورت نداشت ـ میگذراندیم که در رشتهی باستان شناسی تدریس میشد و او استادانه، شاگردانش را مسحور شخصیت و دانایی خود میکرد. آلاحمد با اتومبیلش میآمد . در محوطهی دانشکدهی ادبیات پارک میکرد و بیآن که اتومبیل را قفل کند، پیاده میشد و با آن قامت بلند، سیمای جذاب، نگاه نافذ و کلاه بره قدم میزد و ما مشتاقان دیدار و کلماتش به او میپیوستیم و آرزو میکردیم، کلاس خانم دانشور به طول انجامد و او دیرتر بیاید تا جلال زندگیاش دقایق بیشتری، کلاس سرپایی غیررسمیاش را در حیاط دانشکده، با ما ادامه دهد و گاهی در میان گفت و گویش با ما دربارهی مثلاً فلان روشنفکر یا نویسندهی مدعی که به تازگی مقالهای نوشته و تُرّهاتی بافته بود، میوهی کاجی را که معمولاً از کاجهای فراوان دانشکده به حیاط میریخت، مثل توپ، شوت کند و بگوید : "ما هم این جوری شوتش میکنیم !" و کمکم به ساعتش نگاه کند و پلههای دانشکده را بپاید و بگوید: "عیال دیر کرد." آرزوی بچههای دانشکده بود که آلاحمد بیاید و به جمع اساتید دانشکده بپیوندد. وقتی، از او پرسیدم: "استاد ! چرا نمیآیید این جا تدریس کنید؟" . گفت " رییس! آقایان از ما دعوت نمیکنند!" 
توازن ـ كار بيژن اسدی پور دانشکدهی ادبیات آن سالها از حضور شایستهترین اساتید، لبریز بود. نسل اساتید فاضل و کهنسال در همهی رشتههای دانشکده، هر یک چلچراغی بودند که همیشه روشن بودند و میدرخشیدند، نسل میانی و جوان تر نیز داشت می آمد که از نظر پرنسیپهای علمی، موقعیت ممتاز اساتید ممتاز را تداوم بخشد. ممتازانی چون بدیعالزمان فروزانفر، لطفعلی صورتگر، عیسا صدیقاعلم، یحیا مهدوی، غلامحسین صدیقی، علیاکبر سیاسی، ذبیحالله صفا و اندکی پس از ایشان باستانی پاریزی، جلالی، مهری راسخ، ضیاءالدین سجادی، سیدجعفر شهیدی، رضوانی، محمد خوانساری و سادات ناصری که من افتخار حضور در جلسهی دفاعیهی دکترای او را با حضور بزرگان ادبی آن زمان از جمله صورتگر و چهار بزرگ دیگر داشتم که از رسالهاش آتشکدهی آذر بیگدلی دفاع میکرد و پس از چند ساعت دفاع و پرسش و پاسخ، وقتی دکترایش را تایید کردند، خم شد و دست یکانیکان اساتیدش را بوسید . و جوانترها برادران براهنی ،دکتر رضا براهنی استاد زبان انگلیسی و محمدنقی براهنی استاد رشتهی روانشناسی، دکتر منصور، دکتر شاملو، دکتر علیمحمد کاردان، دکتر علیمراد داوودی، پروفسور رضا آراسته، پروفسور نظامی، دکتر نَصِفَت، دکتر نادره مهتدی، سیمین دانشور، اسماعیل خویی، خلیل خطیب رهبر، شفیعی کدکنی و ... همهی این ستارهها ، در دانشکدهای درس میگفتند که فوقستارهای چون سیدحسین نصر ریاست آن را برعهده داشت. این دانشکده اگر فی المثل کسانی چون امیرحسین آریانپور را جذب نمیکرد ، یا روی خوش به جلالآلاحمد نشان نمیداد، نه به خاطر تنگنظری دانشکده بود، بلکه آنها عاصیتر از عاصیهایی چون اسماعیل خویی بودند که واقعاً شاعر بود و تدریس فلسفه میکرد. افزون بر این، حضور در دانشکدهی ادبیات حتا به عنوان معلم، دانشیار و بعدها استادیار، از عبور از دیوار چین و سد سکندر، دشوارتر بود. مقام و منزلت علمی و توانایی و شایستگی تدریس در چنان گلستانی، بر عهدهی کسانی بود که در تشخیص و شناخت، شایستهترینها بودند و مهمتر این که در انتخاب اساتید نه «حُب» در ایشان اثر میکرد و نه «بغض» در آنها میگرفت. من نمیدانم اکنون فارغ التحصیلان آن سالهای دانشکده ی ادبیات (46 تا 52 که من بودم) در کجای جهان پراکندهاند، اما ایمان دارم هر یک از آنان به فراخور، اگر خاطرات خود را از آن سالها و درک محضر استادانی که نام بردم بنویسند، کمترین وظیفهی خود را به انجام رسانده و ریزترین دَین خود را ادا کردهاند. همین جا و در این یادداشت که به انگيزهی بیژن اسدیپور، نوشته میشود به عنوان محصلی که 6 سال در آن دانشکده آموخت، به روح بزرگ همهی آنان که درگذشتهاند، درود میفرستم و برای آنان که زندهاند، ـ هر جا که هستند ـ آرزوی سلامت و درازای عمر میکنم. میبینید ! این پریشانگویی و از درخت خاطرات بالا رفتن و از شاخهای به شاخهی دیگر پریدن، از ویژگیهای کار مداوم و حرفهای روزنامهنگاری است. من در ابتدای این مقال، تنها قصد داشتم دربارهی بیژن اسدیپور خاطراتی بنویسم. اما آببندی که قادر باشد، جلوی فوران ذهن را بگیرد، وجود ندارد. در هنگام نوشتن، هر چند هم بر روی کسی متمرکز باشید، ناگزیر به آمد و شد ذهنی هستید، و صدها سیمای دیگر که از ایشان خاطرهای داشتهاید یا تأثیری بر شما داشتهاند، بر شما ظاهر میشوند و ناسپاسی است اگر ایشان را از ذهن برانید و بگويید : "دوستان ! من میخواهم تنها دربارهی بیژن اسدیپور بنویسم !" چون درمییابید که دارید دورانی را در ذهن مرور میکنید که متعلق به بیژن اسدیپور، متعلق به دیگران و متعلق به شماست. و همگی متعلق به آنند. با این هدف که آرام آرام این شبهخاطرات را سروسامان بدهم بیجا نیست از عمران صلاحی هم یاد کنم که یک چند در مجلهی دنیای سخن با سیدعلی صالحی و شاهرخ تویسرکانی و صفدر تقیزاده یکدیگر را میدیدیم و ساعاتی با طنز کتبی و شفاهی او به سرخوشی میگذراندیم. عمران در یکی از یادداشتهایش که با عنوان «حالا حکایت ماست» در دنيای سخن چاپ می شد ، از خاطراتش با دوستان شاعر و نویسنده نوشته بود و چون پراکندهگویی هم کرده بود، در پایان مثالی زده بود . «شخصی در باغی روی درختی رفته بود و داشت میوه میچید. صاحب باغ سررسید و گفت: فلانفلان شده! روی درخت مردم چه کار میکنی؟ آن شخص گفت: مگر شما نمیروید برای خانمتان کفش و لباس بخرید؟ صاحب باغ گفت: این چه ربطی به آن دارد؟ آن شخص گفت: خب. حرف، حرف میآورد ! حالا حکایت ماست .» اتفاقاً چند بار پیش آمد که دوست جوان و دانای ما مهرداد شمشیربندی، سردبیر همین ایراندیدار كه مدتی با دنيای سخن همكاری می كرد ، در آنجا شاهد شیرین گفتاریهای عمران صلاحی و شعرخوانی سیدعلی صالحی بود. لابد یادش هست .  ضيافت ـ كار بيژن اسدی پور باری بگذارم و بگذرم و بروم سر اصل مطلب که بیژن و وندی باشند. اگر کوچه پسکوچههای خاطرات، از نو مسیر را تغییر ندهند. اواخر دههی چهل، اوایل دههی پنجاه بود که ما دانشجویان دانشکدهی ادبیات، بیشتر وقت خود را صرف کتابفروشیهای مقابل دانشگاه تهران میکردیم که تعدادشان اندک بود و به مرور میرفت که کتابفروشان تهران در هر گوشهای که بودند، یک باب مغازه هم در برابر دانشگاه ابتیاع کنند و یک شاهآباد جدید آن جا پی بریزند. یکی از این کتابفروشیها، درست روبروی دانشگاه، خانه ی کتاب بود و اگر در خاطرم مانده باشد، به حیدری نامی تعلق داشت که با ما دوست و صمیمی شده بود و به ما اعتماد داشت و گهگاه کتابهای زیرزمینی را از زیر پیشخان بیرون میکشید و به کتابهای دیگری که ما خریده بودیم، میافزود، بیآن که روی جلدش را نشان دهد و با لبخند یا اشارهی سر و چشم میفهماند که این کتاب را بخوانید. دل شیر میخواست ناشری کتاب بدون مجوز چاپ کند و شیرتر باید میبود که آن را عرضه میکرد، از این نمونه شیردلان کتابفروش در برابر دانشگاه کم نبود که یکی دیگر هم به جمع آنها پیوست. دوست ما بیژن اسدیپور نمونهی دیگر بود که انتشارات و کتابفروشی نمونه را راه انداخت و کتابهای زیر پیشخانی را به ما میداد. بیژن، خیلی زود «لو» رفت و یا بهتر بگویم «فروخته» شد. ما او را دوست داشتیم، چون او را کتابفروشی میشناختیم که سرش بوی قرمهسبزی میداد. این دوران، پیش از رفاقت با بیژن و شناختن او به عنوان یک هنرمند بود. تقریباً همزمان با تعطیل کتابفروشی نمونه، یک کتابفروشی هم در خیابان جمهوری کنونی، مقابل سینما آسیا بود که یک روز مرا با شوک غریبی مواجه کرد. کرکرهی کتابفروشی پایین بود، اما پشت شیشهی آن اطلاعیهای نصب شده بود که زانوان هر کتابخوانی را به لرزه میانداخت : «کتابخوانها ! چشم شما روشن. ما ورشکست شدیم» بر پایهی همین اطلاعیهی هولناک، من گزارشی نوشتم، شاید به جامعهی کوچک کتابخوان تهران و ایران تلنگری زده باشم. انتشارات نمونه که تعطیل شد، یک روز با جمعی از دوستان مشترک که عمران صلاحی هم از آن جمله بود، همگی از بروز چنین اتفاقی حیرت زده بودیم که عمران با گفتن یک جملهی ناب و با تغییر کسرهای به فتحه ، فضای غمآلود را شکست و غبار غم را زدود. عمران گفت : " از چی ناراحتید رفقا ؟! تقصیر خود بیژن بود که اسم انتشارات خودشو گذاشت «نَمونه» ؛ خودش گفت «نَمونه» و نموند! " بیژن اسدیپور و من در یک سال به دنیا آمدهایم. هزار و سیسد و بیست و پنج، تصور میکنم سال سگ باشد، به همین دلیل است که به دوستیهایمان وفاداریم. او روز 20 مهرماه به دنیا آمده است در روستای آبکنار بندر انزلی، به همین دلیل سرشار از مهربانی است و همیشه مهر از نگاه و کلامش میبارد. او یک ماه از من بزرگتر و در نتیجه پیرتر است. اگر بشود ما را پیر خواند. من 19 آبان در صحنه زاده شدهام ؛ در دامنههای بیستون. همان جایی که شهرتش را فرهاد برد. گفت: بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد. یک شاعر بیانصاف، اغراق را به جایی رسانده بود که من اگر او را میدیدم حتماً یک سفر به بیستون مهمانش میکردم و از او معنای این شعر او را میپرسیدم که چرا گفته است: ای صبا! از من بگو فرهاد بیبنیاد را در میان عشقبازان، تخم ننگی کاشتی از برای عشق شیرین، کوه میکندی زجای تیشهی آهن چرا؟ آخر تو مژگان داشتی ! ملاحظه میفرمايید. این هم به جای «خسته نباشی» و «دست مریزاد» به فرهادی که خودش بود و یک تیشه و یک کوه و یک جهان عشق! 
سيب ـ كار بيژن اسدی پور باری ، بیژن چاره ای ندید که بغضهایش را در طرحهایش منفجر کند و دست آخر هم، سال 56 بود گویا كه چاره ای جز جلای وطن ندید. درست 32 سال از او بیخبر بودم تا این که شهین خوشهگیر – که حالا به جای نوشتن رمان و قصه و داستان و از این قبیل، دارد رمانهایی را بزرگ میکند که فرزندانش خلق کردهاند ، یعنی دل به نوههایش سپرده است ـ گیرم هنوز دل و جانش در گروی ادبیات و عرفان است ـ ما را از نو به هم وصل کرد. تصورش را بکنید. ساعت از نیمهشب گذشته، با بهزاد فراهانی بزرگراه مدرس را طی میکنید. گوشی شما به صدا درمیآید و یک نفر از راه بسیار بسیار دور میگوید: "سلام؛ آقای ابراهیمیان، من خوشهگیر هستم ؛ شهین خوشهگیر. به خاطر میآورید؟" خدای من! به خاطر میآورم؟! خانم خوشهگیر ! شما بخشی از خاطرات دوران روزنامهنگاری من و یادگار جوانی من هستید. این گفت و گو در ابتدا تمام بزرگراه و بعد که به تلفن ثابت رسیدم و شمارهی خوشهگیر را داشتم یکی دو ساعت به درازا کشید. سی سال سخنهای گفته و ناگفته، شنیده و ناشنیده... از هر چمن گلی و از هر بوستان، پرندهای! شهین خوشهگیر وقتی از بیژن اسدیپور و کارهای ارزشمندی که او به تنهایی و با وقار و احترام خاصی انجام میدهد و کاری به دنیا و مافیها ندارد، صحبت میکرد ، آن چنان با احترام سخن می گفت که همیشه شایستهی او بود. او تلفنهای بیژن را به من داد که دارد بسیار موقرانه «دفتر هنر» را همچون یک روزنامهنگار شریف و ادیب منتشر میکند. همین جا به احترام تلاش شرافتمندانه و اصیل او در انتشار نشریهیی چنین وزین کلاه از سر بر میدارم و ادای احترام میکنم. پیش از این شماره مخصوص محمدرضا شجریان را دیده بودم. اما این بار آخرین شمارهاش را با یک پیک خوشالحان خوش خبر ، وندی كويل wendy coyle)) فرستاد، که نام «سه تفنگدار طنز ایران» را بر پیشانی صفحهی روی جلدش دارد. ویژهنامه ای دربارهی سه یار پسا دبیرستانی : بیژن اسدیپور، پرویز شاپور و عمران صلاحی ! که اگر یک تحریریهی 50 نفره میخواستند، این چنین پربار، سنگین و خواندنی و علمی و حرفهای، منتشرش کنند، بیگمان عاجز میبودند. حالا میتوانم گفت که فرهاد در کندن کوه بیستون تنها نبود. عشق، مدد کرد و گرنه از یک «تیشه» کار چندانی ساخته نیست. در انتشار دفتر هنر نیز بیژن همچون فرهاد، تنها نیست. عشق به فریادش رسیده است. وگرنه از یک « نفر » این کار بزرگ، ساخته نیست. القصه گفتم كه بیژن در تماسهای بعدی خبر داد که وندی دارد به ایران میآید . یک روز بعد از آن که وندی تلفن کرد، من این خانوادهی فرهنگی و خونگرم و ایراندوست را در هتل کوثر دیدم. وندی مسحور ایران و خاطراتش می بود . شوهرش کنستانتین با غرور خاصی گفت: "وندی، ایران را وطن دوم خودش میداند." و من به شوخی گفتم: " پیداست پسر عمو ! پیداست. " 
حيوان ـ كار بيژن اسدی پور آنها هنوز عرقشان خشک نشده، خود را به تئاتر شهر رسانده و نمایشی دیده بودند.من تا توانستم دربارهی هنر تئاتر در ایران با آنها داد سخن دادم و در یک نشست همهی پیشرفتهای تئاتری ایران را در حوزه درامنویسی و کارگردانی و بازیگری برایشان تشریح کردم که بدانند تئاتر در ایران توسط نسلهای خلاق و بااستعداد دارد به جایگاه واقعی خود دست مییابد. آنها در شگفت میشدند وقتی میشنیدند که ما سدها نمایشنامهنویس، دهها کارگردان و دوصدها بازیگر جوان تئاتر داریم، که بیشترشان آدرس را درست آمدهاند. گيدا با اشتیاق خبر داد که در سال 2011 میلادی قرار است در نیویورک یک جشنوارهی تئاتر ایرانی راهاندازی کند و مایل است نمایشنامههای خوب ایران را من به او معرفی کنم که بتوانند ترجمه کنند و با گروههای بازیگری خودشان به صحنه ببرند. چون وندی میگفت: اینها out of money هستند ، یعنی پول ندارند که از گروههای نمایش ایرانی دعوت کنند. بنابراین خودشان میخواهند به زبان انگلیسی با بازیگران گروه نیویورک، نمایشهای ایرانی را در جشنواره ای که در نظر دارند برگزار کنند، اجرا کنند. خوب اتفاق فرخندهای است و از گیدا آربر و گروه تئاتریاش، با توجه به انرژی و شور و شوقی که من در او دیدم، امکانپذیر است. میگفتند اساتید زبان دانشگاه برکلی در ترجمهی نمایشنامهها آنها را یاری خواهند داد. پس از حدود یک ساعت گفت و گوی فرهنگی، تاریخی و هنری و خاطراتی، بحث به سمت چلوکباب ایرانی و طعم خوش آن، سوق داده شد. وندی میگفت قرار است به اسفهان، شیراز و سپس مشهد برویم و قرار است آن جاها به کنستانتین و گیدا چلوکباب بدهم. من با خنده گفتم کار را به دست کاردان بسپرید. همین امشب به اتفاق، چلوکباب خواهیم داد. ساعتی بعد من با سه میهمان ارجمند و با تاکسی هتل، در یک چلوکبابی معروف بودیم . فضا، آنها را مسحور کرد و مسحورتر شدند وقتی نوع پذیرایی، احترام کارکنان و سپس چلوکباب را بر سر میز دیدند. کباب برگ فیلهی 90 سانتی و دو کوبیدهی بلند قامت با گوجههای خوشرنگ و دوغ، آنها را شگفت زده کرد. کنستانتین معترف شد که این بهترین چلوکبابی است که در همهی عمر خورده است. 
از چپ : محمد ابراهيميان ، وندی كويل ، گيدا آربر و كنستانتين یکی دو ساعتی در سالن چلوکبابی گذشت. در حالی که کنستانتین به پرچم یونان که به احترام ایشان روی میز گذاشته بودند، نگاه میکرد با همان شوخطبعی و میهماننوازی ایرانی به او گفتم : "میبینید کنستانتین ! ما فقط بلد نیستیم که به مدیترانه تازیانه بزنیم. بیهوده میکوشند 300 بسازند. ما چلوکباب خوب هم داریم و میبینید که پرچم یونان در کنار پرچم ما ، روی یک میز ، در اهتزاز است. گرچه با تازیانه پشت دریاهایتان را کبود کردهایم ، اما حالا زیر ماچ کبودتان میکنیم ! " در دیدار کوتاه بعدی که جمعه روزی اتفاق افتاد و آنها صبح روز بعد میرفتند که اسفهان، شیراز و سپس مشهد و نیشابور را سیاحت کنند، وندی کتابی را که خودش از خاطراتش در ایران نوشته و به تازگی در آمریکا منتشر کرده بود به اضافهی یک نسخه دفتر هنر بیژن اسدیپور به من هدیه کرد با یک لامپ پیشانی که معمولاً اهل معدن استفاده میکنند و یک کتاب روشن کن در تاریکی که میشود آن را به صفحهی کتاب نصب کرد و از آن در تاریکی، روشنایی گرفت. در وقت باز کردن بسته، جملهاش را که سرشار از مهربانی و محبت بود هرگز فراموش نخواهم کرد : « نور برای نور » آیا آنها ، وندی، کنستانتین و گیدا ، در یک ایرانی، ذرهای نور دیده بودند؟ 
بيژن اسدی پور ـ سال های نزديك (با سپاس فراوان از هنرمند گرانمايه آقای بيژن اسدی پور كه عكس ها و آثارشان را برای چاپ در ماهنامه مرحمت كردند ـ ايران ديدار )
|