بازديد کنندگان کنوني

بازديد کنندگان کنوني : 1 نفر مهمان

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
دم واپسین ـ احمدشاه قاجار نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
11 شهریور 1390 ساعت 20:50

دم واپسین ـ سلطان احمدشاه قاجار

نویسنده: سیامک تقی پور

وقتی مجلس موسسان انقراض قاجاریه را اعلام کرد و غروب هنگام، همه ی ساکنان کاخ گلستان، از جمله ولیعهد، محمدحسن میرزا و جهان خانم همسر احمدشاه و سه همسر دیگر او توسط تیمسار امیر تهماسبی که زمانی آجودان ویژه ی احمدشاه بود، با خواری بیرون ریخته شدند، دیگر از جبروت 134 ساله ی سلسله ی قاجار خبری نبود...

 

 

 آقای سیامک تقی پور در سال 1330 در کهریزک متولد شد . از نوجوانی به کار تئاتر و سینمای حرفه ای پرداخت . تحصیلات خود را نخست در رشته ی حقوق و سپس در رشته های ادبیات دراماتیک و باستان شناسی ادامه داد. در طول این سالها بیش از هفتاد مقاله در زمینه ی نقد فیلم ، تئاتر و ادبیات نوشته و منتشر کرده است . ایشان موسس و نخستین رییس کانون فیلمنامه نویسان ایران بوده و تا امروز سی فیلمنامه و نمایشنامه به رشته ی تحریر در آورده است . از جمله آثار اوست : فیلمنامه های جاده های سرد ، شیر سنگی و نمایشنامه ی بهرام چوبینه . همچنین فیلم های سه مرد عامی و تبه  مرد نيلوفری را نوشته و کارگردانی کرده است .

از آقای تقی پور نخستين جلد  رمان " شاهی از دوران خویش " و رمان " زوال دیر وقت " به چاپ رسيده است . 

 

 

 Image

 

 

 

 

دم واپسین ـ سلطان احمدشاه قاجار

نویسنده: سیامک تقی پور

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم (خیام)

وقتی مجلس موسسان انقراض قاجاریه را اعلام کرد و غروب هنگام، همه ی ساکنان کاخ گلستان، از جمله ولیعهد، محمدحسن میرزا و جهان خانم همسر احمدشاه و سه همسر دیگر او توسط تیمسار امیر تهماسبی که زمانی آجودان ویژه ی احمدشاه بود، با خواری بیرون ریخته شدند، دیگر از جبروت 134 ساله ی سلسله ی قاجار خبری نبود.

فرجام احمدشاه، آخرین پادشاه قاجار همان سرانجام تلخ آخرین های هر سلسله بود. قسمت قابل توجهی از دوران قاجاریه را ناصر الدین شاه با پنجاه سال پادشاهی به خود ویژگی داده است. دوره ی سلطنت او ظاهراً آرام اما پر از قتل و قحطی و وبا بود. ترور غافلگیرانه‌اش توسط میرزا رضا کرمانی ختم نظم کهن ایرانی را رقم زد و  زمینه ی بزرگترین انقلاب آسیا یعنی انقلاب مشروطه را فراهم کرد. بعد از وی پسر پیر او فرمان مشروطیت را امضا کرد و بلافاصله مُرد تا فرزند ناخلفش محمدعلی شاه بر سر کار آمد. همان کسی که در دوران ولیعهدی و در آذربایجان با گرفتن روشنفکران انقلابی مثل میرزا آقاخان کرمانی و دو تن دوستانش از دولت عثمانی پوست سر آن‌ها را سبعانه کند و پر از کاه کرد و به پایتخت برای پدرش مظفرالدین شاه فرستاد و  از همان اوان مخالفت خود را با انقلاب مشروطه برملا کرد. محمدعلی شاه که در اصطلاح عوام تهرانی «دُردونه ی حسن کبابی» نامیده می‌شد و از طرف مادر، اُمّ خاقان، خرده خونی از امیرکبیر در خود داشت، بلافاصله پس از مرگ پدر به تهران آمد. او در ابتدا به تظاهر، از انقلاب مشروطه حمایت کرد اما چندان از عمر سلطنتش نگذشت که علیه مشروطه علم طغیان برافراشت تا کارش بدانجا رسید که توسط لیاخوف روسی، فرمانده ی قزاق تهران، مجلس تازه پا گرفته را به توپ بست؛ مردان بزرگی چون ملک المتکلمین و صور اسرافیل را در باغ شاه از لوله ی توپ دار زد و با حماقت‌های مکرر و با حمایت روسیه، حرامزادگی خود را در عرصه ی سیاست نشان داد و لقب «دردونه ی حسن کبابی» را که یادآور کباب‌پز خوش سیمای تبریزی بود، در افواه به اثبات رساند. سلطنت بسیار کوتاه او با هجوم دو سپاه بومی شمال و جنوب یعنی قشون سپهسالار تنکابنی و رزمندگان بختیاری به رهبری سردار اسعد برچیده شد و پس از تاراج مقدار زیادی از گوهرهای سلطنتی به سفارت تابستانی روسیه در دهکده ی زرگنده ی شمیران پناهنده شد.

Image

پسر دوازده ساله ی محمد علی شاه ، «احمد»، نوجوانی نحیف و فاقد هر گونه درک از شرایط سیاسی و کشورداری باید جانشین او می شد. احمدشاه تازه سال با بازی در کاخ‌ها و آموزش پیانو روزگار می‌گذراند و با آموختن زبان و آداب فرنگستان تربیت می‌شد. مجلس دوم پس از تشکیل، خلع محمدعلی شاه، پدر احمدشاه، را اعلام کرد و خواهان بازگرداندن جواهرات ربوده شده توسط او شد. از آنجا که شاهزاده هنوز به سن قانونی نرسیده بود عضد الملک، ایلخان و ریش سفید و معتمد قاجارها که مردی متشرع و آرام بود نیابت سلطنت را بر عهده گرفت. عضدالملک یکسال و نیم بعد فوت کرد و ناصر الملک قره‌گزلو  جانشین او شد. ناصر الملک مردی مدبر و سیاستمدار و تحصیلکرده ی دانشگاه آکسفورد و اهل فرهنگ و ادب اما متمایل به انگلستان بود. او همان کسی است که بعدها نمایشنامه ی مشهور و برجسته ی شکسپیر، اتللو، را با زبانی بس فاخر و آراسته و به سیاق اصل متن، آهنگین و زیبا به پارسی ترجمه کرد. ناصر الملک جوان و چالاک زمام حکومت و سلطنت را به طور کامل در دست گرفت و از نگاه خودش برای پیشبرد امور، فرمان منحل کردن مجلس دوم را صادر کرد که افراد برجسته‌ای چون شیخ محمدخیابانی، اعتصام الملک (پدر پروین اعتصامییوسف‌خان مستشار الدوله، تدین، تیمورتاش و بسیاری رجال زبده ی دیگر در آن نمایندگی داشتند. نیابت ناصرالملک چند روز پیش از بر افروخته شدن آتش جنگ جهانی اول به پایان رسید و احمد شاه قانوناً پادشاه ایران شد و شاید از بد اقبالی او بود که تنها هشت روز قبل از جنگ عالمگیر بر مسند نشست. 

شعله‌های این جنگ بر اثر قتل فردیناند، ولیعهد خاندان هابسبورگ، در صربستان از زیر خاکسترهای دیرین کینه‌ها سرکشید. اروپا هم تجربه‌های گرانی از سرنگونی و کشتار و دربه دری شاهانی چون لویی شانزدهم و همسرش ماری آنتوانت داشت که گردنشان به زیر گیوتین گذاشته شد و نیز مدتی بعد کمتر از بیست سال ناپلئون شکست خورد و در تنهایی و دق مرگی در جزیره ی سنت هلن مُرد، سردار کبیری که از فقر و سربازی به امپراتوری رسید و چیزی نمانده بود تا اروپایی یکپارچه بسازد. فراموش نکنیم که تاکتیک اصلی و کارساز ناپلئون در نبردها، حمله ی گاز انبری بود که از نابغه‌ای نظامی مثل نادرشاه افشار الهام گرفته بود. نادری که در زمان زندگی اش شهرتی عالمگیر یافت و به عنوان «فرزند شمشیر» اپراهای مجللی به نام وی در پاریس و وین و لندن بر صحنه‌های عظیم ‌رفت.

در سال های جنگ و قبل از آن اگرچه ایران از داشتن پادشاه قدرتمندی چون نادر محروم بود، ولی مردان سیاسی بزرگی چون مستوفی الممالک و مستشار الدوله و تقی‌زاده‌ داشت که به هر ترتیب و مصلحتی بود در عین فقر و قحطی و حضور قشون روس و انگلیس (با سابقه ی  115 سال حضور فعال و سالوسانه) ایران را از توفان‌های مهیب به در بردند.

ناگفته نماند روس و انگلیس از سال 1907 م ایران را به دو حوزه ی نفوذی خود در شمال و جنوب تقسیم کرده بودند. در چنین احوالی وثوق الدوله صدر اعظم ایران شد، سیاستمدار کارکشته‌ای که در تشکیل مجلس شورا به عنوان یکی از اعضای هیات مدیره ی دوره ی انتقالی (از محمدعلی شاه به احمدشاه) زحماتی کشید و یکی از  نویسندگان قانون اساسی بود و پس از ترور صنیع الدوله به ریاست مجلس هم رسید. شهرت تاریخی او بیشتر به خاطر امضای قرارداد معروف 1919 بود که تمام امتیازات نظامی و اقتصادی شامل منابع ملی و ایجاد ارتش و دیگر مزایای استعماری را به انگلستان داد، و برای جوش دادن معامله، وثوق الدوله به همراه وزیر امور خارجه نصرت الدوله ی فیروز (پسر فرمانفرما) و نیز اکبر صارم الدوله (پسر ظل السطان و نوه ی ناصر الدین شاه) مبلغ چهارصد هزار لیره رشوه دریافت کرده بودند. احمد شاه جوان و منفعل در برابر این فروشندگان کشور به اندرونی‌ خزید و به آموختن پیانو توسط بانویی فرانسوی که دلبسته به او بود ادامه داد، و بقیه ی اوقات را در حیاط خلوت قصر به تنیس و بازی های دیگر سرگرم بود. خوردن و نوشیدن وافر آن طفل نحیف را به جوانی فربه اما بسیار تمیز و شیک پوش با دستکش‌های سفید مبدل کرده و البته با تحصیل در رشته ی حقوق، تحت نظر استادان فرانسوی با آداب نوین سیاست آشنا شد و دموکراسی باب روز را به خوبی فرا گرفت. وسواس میکرب او را از دست زدن به هر چیز و دست دادن با هر کس باز می‌داشت و جز در هنگام خواب از دستکش‌های سفیدش فارغ نمی‌شد تا وقتی که سفرهایش به اروپا آغاز شد. در اولین سفر در استانبول به دیدار پدرش محمدعلی شاه مخلوع و مادرش رفت. شبه جنونی تمسخر آمیز شاه سابق را در خود گرفته بود. تختی پادشاهی برای خود تدارک دیده، شب‌ها با لباس کامل سلطنتی و پر از نشان‌ها و با تاجی مخصوص که ساخته و پرداخته جواهرسازان روسی بود بر اورنگ پادشاهی می نشست و شعاع السلطنه برادرش همچون شاهی به او کرنش می‌کرد.

دیدار پرسوز و گداز فرزند با مادر و پدر ثبت تاریخ و خاطرات رجال آن عصر است. طی دو یا سه سفر به اروپا و محشور شدن با پریرویان دربارها و هنرپیشگان اپراها دیگر احمدشاه برای جنگ و جدال بر سر سلطنت چندان تهور نداشت اگرچه زبان فرانسه که به آن اشراف داشت و آگاهی نسبی اش از حقوق بین الملل بسا افکار نو برای آینده در سرش پرورش می‌داد. روی هم رفته در وجودش پادشاهی حلیم، دموکرات منش و فهیم در حال شکل گرفتن بود.

بازگشت احمد شاه از آخرین سفر اروپا به ایران مصادف بود با عقد قرارداد ننگین 1919 که در میهمانی سلطنتی لندن به صراحت مخالفت خود را با آن اعلام کرده بود. از همین برهه بود که انگلستان دیگر دلی با او نداشت. اصرار وزیر امور خارجه نصرت الدوله هم که خویشاوند نزدیکش بود کاری از پیش نبرد.

رضاخان میرپنج در این زمان و در اوج چندپارگی کشور که در هر سو فردی نام‌آور و سرکش دعوی خودمختاری داشت، پس از شکست از میرزا کوچک خان جنگلی، عقب‌نشینی کرده و در حوالی قزوین اردویی فقیرانه با چادرهای کهنه و لباس‌های ژنده و اسلحه‌های فرسوده ی عهد امیرکبیر برپا کرده بود. هر سوی مملکت در چنگال کسی بود؛ در جنوب شیخ خزعل حافظ منافع انگلستان بود و به کمک بختیاری‌ها پاسدار لوله‌های نفتی بودند که طلای سیاهش توسط انگلیسی‌ها به پالایشگاه آبادان فرستاده می‌شد. شیخ محمدخیابانی و اسماعیل خان سیمیتقو در دو سوی آذربایجان و سردار ماکویی در مرز ترکیه قدرت را در دست داشتند. جنوب بنا به همان قرارداد کذایی با هزینه‌ای دویست هزار لیره‌ای توسط پلیس SPR اداره می شد که فرخ‌خان کاشی،«فراماسونر اعظم» با درجه ی سرهنگی در آن به کار گرفته شده بود و دیگر افسران ایرانی هم که حقی بیشتر از سروان شدن نداشتند همراه با نیروهای گوناگونی از هندی ها و سربازان ایرانی اعضای آن گروه را تشکیل می‌دادند. انگلیس در چنین شرایطی در جست و جوی افسری قاطع و محور افسران کارآمد بود و قصد داشت از هزینه ی گزاف SPR خود را رهایی بخشد. پس ژنرال‌های انگلیسی مقیم تهران را به اتفاق مستر هاوارد کاردار و جاسوس زبده ی خود در سفارت و نیز ژنرال آیرونساید به حوالی قزوین و به اردوگاه رضاخان میرپنج فرستاد. کلنل کاظم‌خان و یزدان‌پناه و امیراحمدی معروف و چند افسر دیگر همراه با رضاخان بودند. ابتدا تحویل سلاح‌های کهنه را به آن‌ها پیشنهاد کردند تا به جای آن اسلحه و تجهیزات نو ارائه کنند. رضاخان با سرسختی مخالفت کرد و علناً گفت سلاح‌ها را به جز فرمان شاه به کسی تحویل نخواهد داد. جذبه و جسارت رضاخان اطمینان آن‌ها را قطعی کرد که فرد مورد نظر را برای اداره ی ارتش ضعیف و از هم پاشیده ی ایران یافته‌اند. سپس او را به مهمانخانه گراندهتل قزوین دعوت کردند و با ترغیب و تشویق و نوید از او قول گرفتند که به بهانه ی اخذ حقوق عقب افتاده ی قشون و لباس و چکمه و سایر ادوات نو به طرف تهران حرکت کند. پیش از این وقایع «عین الملک قنّاد» پدر امیرعباس هویدا در یک هماهنگی با مستر هاوارد زمینه را برای چنین حرکتی آماده ساخت و ناگهان در چنین احوالی، سیدضیاء الدین طباطبایی یزدی روزنامه‌نگار سی ساله ی بسیار مدبر و سالوس ـ کسی که روزنامه ی بسیار متنفذ «رعد» را منتشر می‌کرد ـ خود را به قشون رضاخان رساند. در حوالی روستای مهرآباد با پیوستن سردار همایون از نظامیان سرشناس پرده از همه چیز به کنار رفت و قرار به فتح تهران و نخست‌وزیری سید ضیاءالدین شد.

نیم شب مردم تهران با صدای چند تیر و توپ و فتح کمیسری میدان توپخانه و مقر قورخانه، با کودتایی روبرو شدند که سرکرده ی آن‌ یعنی رضاخان میرپنج (سرتیپ) حتا برای خود شاه نا آشنا بود. سوم اسفند 1299 سرآغاز دیگری در زندگی احمدشاه شد. در مراسم نوروز سیدضیاءالدین جسور در حالی که درحضور احمدشاه وسواسی سیگار می‌کشید و او را بر می افروخت برای رضاخان میرپنج لقب «سردار سپه» گرفت که عنوانی تازه و ناشناخته بود؛ و برای اطمینان خاطر شاه در تامین امنیت پایتخت و سپس کشور «مقام فرماندهی کل قوا» را که مختص شاه بود از او درخواست کرد. سیدضیاءالدین که صدراعظمی‌اش توسط شاه توشیح شده بود از همان شب کودتا مبادرت به توقیف تمام بزرگان و ثروتمندان خصوصاً قاجار کرد. «فرمانفرما» سلطان بی‌تاج و تخت، شبانه به قورخانه منتقل و اتومبیل رولز رویس او توسط رضاخانی مصادره شد که زمانی جزو محافظان فرمانفرما و به «رضا شصت تیر» معروف بود. رضا شاه تا اواسط سلطنتش از آن اتومبیل استفاده می‌کرد. بسیاری از رجال مثل مدرس و ملک الشعرای بهار و مشاهیر دیگر همگی در دژ قورخانه حبس شدند. چیزی که احمدشاه در مراسم نوروزی یاد شده چندان مخالفتی با آن نشان نداد. قدرت‌نمایی رضاخان سردار سپه به سرعت آغاز شد. با اعلامیه ی معروف «من حکم می‌کنم» که به در و دیوار شهر نصب شد و نیز با خبر توقیف‌ها که همه را به حیرت وا داشت، زمینه ی مرعوب ساختن‌ها را آماده کرد. وزارت جنگ را خودش در اختیار گرفت و یاران دیرینش یزدان‌پناه و امیراحمدی و نوبختی و بوذرجمهری و چندین نفر دیگر را برای پست‌های مختلف ارتش برگزید.

بهار به پایان نرسیده طومار بخت سیدضیاءالدین را درهم پیچید و با مبلغی روانه ی عراقش کرد که تا بیست سال بعد بازنگشت و در فلسطین به کار کشاورزی بود. آنگاه سیاستمدار کهنه کار «قوام السلطنه» نویسنده یا کاتب فرمان مشروطیت را از زندان بیرون آوردند و به نخست وزیری رساندند و رضاخان همچنان فرمانده ی کل قوا بود.

مراحل فرماندهی کل قوا تا نخست وزیری رضاخان دو سال هم طول نکشید. شاه را به رفتن اروپا و هواخوری تشویق و تا مرز کردستان بدرقه‌اش کرد. بدرقه‌ای که دیگر استقبالی نداشت.

  Image

مدتی بعد که حکومت موقت رضاخان با شهرت پهلوی به سلطنت و تاجگذاری منتهی شد، تلاش‌ بسیاری برای بازگرداندن احمدشاه که در نیس فرانسه در هتلی مجلل تعطیلات را می گذراند، مرحوم مدرس پنهانی رحیم ‌زاده ی صفوی را که از فرهیخگان و افراد برجسته و صاحب قلم بود به نیس فرستاد تا قبل از آن که اتفاق ناخوشایندی پیش آید، خود را به تهران برساند. احمدشاه که هراس ناشی از بیماری او را منفعل کرده و دچار نقرس و چاقی مفرط شده بود، و از سوی دیگر از همان ابتدا رضا خان رعبی در دلش ایجاد نموده بود با تاسف و درد نالیده و گفته بود:

ـ هرگز! من کلم‌فروشی را در فرنگ به پادشاهی بر کشوری گلین و مردمی فقیر ترجیح می‌دهم!

با اینهمه احمد شاه تا پایان عمر خود را پادشاه بر حق ایران می دانست و در هتل زندگی کرد. برعکس رضاشاه، او مردی نبود که بتواند با بحران های بزرگ دست و پنجه نرم کند. در فرانسه به کار خرید و فروش زمین وارد شد و از این راه ثروتی به دست آورد. می گویند بعد از بازگشت نومیدانه ی رحیم‌ زاده،  رضاشاه که حتا چند سال پس از تاجگذاری به دنبال مشروعیت سیاسی بود، مبلغی در حدود یک میلیون لیره برای احمدشاه فرستاد تا استعفای خود را رسماً اعلان کند. اما او در اتاق را به روی خود بست و فرستاده ی رضا شاه را نپذیرفت. با بغضی سنگین و نه چندان طولانی، در حالی که هنوز سی و سه سال از عمرش نمی‌گذشت در اختناق مرض مهلکش در پاریس جان داد. بنا بر وصیت، او را به عراق بردند و در آرامگاه خانوادگی به خاک سپردند.

نظر ها
افزودن جدید
نتل  - جگ   |188.159.136.xxx |2012-02-25 18:53:34
جالب بود
وای
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 23 ارديبهشت 1392 ساعت 19:34 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS