بازديد کنندگان کنوني

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
مستوفی الممالک ـ دم واپسین نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
30 فروردين 1391 ساعت 11:05

دم واپسین ـ میرزا حسن خان مستوفی الممالک

نویسنده: سیامک تقی پور

حسن خان مستوفی الممالک فقط هفت سال داشت که به جانشینی پدرش، وزارت دارایی به او داده شد. لقب مستوفی الممالک در خانواده ی او موروثی بود...

 

 

 

 

 آقای سیامک تقی پور در سال 1330 در کهریزک متولد شد . از نوجوانی به کار تئاتر و سینمای حرفه ای پرداخت . تحصیلات خود را نخست در رشته ی حقوق و سپس در رشته های ادبیات دراماتیک و باستان شناسی ادامه داد. در طول این سالها بیش از هفتاد مقاله در زمینه ی نقد فیلم ، تئاتر و ادبیات نوشته و منتشر کرده است . ایشان موسس و نخستین رییس کانون فیلمنامه نویسان ایران بوده و تا امروز سی فیلمنامه و نمایشنامه به رشته ی تحریر در آورده است . از جمله آثار اوست : فیلمنامه های جاده های سرد ، شیر سنگی و نمایشنامه ی بهرام چوبینه . همچنین فیلم های سه مرد عامی و تبه  مرد نيلوفری را نوشته و کارگردانی کرده است .

از آقای تقی پور نخستين جلد  رمان " شاهی از دوران خویش " و رمان " زوال دیر وقت " به چاپ رسيده است . 

 

 

Image 

 

 

 

دم واپسین ـ میرزا حسن خان مستوفی الممالک

نویسنده: سیامک تقی پور

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم (منسوب به خیام)

 

حسن خان مستوفی الممالک فقط هفت سال داشت که به جانشینی پدرش، وزارت دارایی به او داده شد. لقب مستوفی الممالک در خانواده ی او موروثی بود. ناصرالدین شاه قاجار پدر درویش مسلک و قلندر او، یوسف خان، را که از نیم قرن پیش امور مالی کشور را در دست داشت به صدر اعظمی برگزید. حسن خان نیز همچون بسیاری از رجال دو قرن اخیر ایران از اهالی آشتیان، تفرش و فراهان بود. وقتی حسن خان در منصب خود قرار گرفت به علت خردسالی تحت سرپرستی دایی اش، آقا هدایت وزیر دفتر (پدر مرحوم دکتر مصدق)، قرار گرفت. ناصرالدین شاه که مردی شوخ و بذله گو بود، رسما و با لحنی جدی حسن خان را همچون پدرش "حضرت آقا" خطاب می کرد ولی پس از چند سال حضرت آقای جوان در امور مالی کشور چنان درایتی از خود نشان داد که خلعت شاهانه گرفت.

از همان نوجوانی دوستی صمیمانه و نزدیکی با غلامعلی خان عزیز السلطان (ملیجک معروف) داشت. از پدرش ثروتی کلان به او رسید که دستمایه ی بذل و بخشش های بی مانندش شد. در نزدیکی تهران، دهکده ی ارمنی نشین و بسیار غنی و وسیع ونک، مامن تابستانی او، پذیرای دایمی سران ایلات و بزرگان محتشمی چون غلامحسین خان صاحب اختیار، صولت الدوله ی قشقایی، خسرو خان قشقایی و ملیجک بود. روند رو به رشد وزارت دارایی او و آموختن سیاست و آشنایی اش با رموز آن تا آستانه ی مشروطیت به حد کمال رسید. همان طور که پدرش، پوسف خان، با درآمد روستای پر رونق یوسف آباد پایه گذار محله ی یوسف آباد در تهران شد، او هم با ایجاد میدان هشت گنبد حسن آباد در معبر توپخانه به باغ شاه در گسترش و زیبایی پایتخت سهیم شد. به مناسبت شایستگی حسن خان این میدان به نام او نامگذاری شد و امروز هم به نام دیرین حسن آباد خوانده می شود، همانگونه که نام یوسف آباد علی رغم نامی تازه تر هنوز بر زبان اهالی قدیم و جدید تهران جاری است.

و اما هدایت الله خان (پدر دکتر مصدق) چندان اعتمادی به حُسن عمل حسن خان نداشت، از سپردن مهر وزارت به او اکراه داشت یا ابا می کرد. همین امر موجبی برای کم و کمتر شدن حضور حسن خان در دربار شد تا زمانی که بالاخره پس از مرگ پدرش در عالم درویشی و همنشینی با قلندری هندی و مدعی کیمیاگری، گشاده دستی اش دامنه ی وسیعی یافت. در آن سالها حسن خان بیشتر میراث پدری را به باد داد و عاقبت از جمله چیزهایی که برایش ماند، همان قصبه ی ونک بود که امروزه دانشگاه الزهرا در گوشه ای از آن ساخته شده ـ جالب است که دانشکده ی الزهرا یا همان مدرسه ی عالی دختران هم از موقوفات مستوفی است که برای پیشرفت دختران جوان اختصاص داده بود. قصبه ی ونک هم آنقدر درآمد مکفی داشت که مالکش بتواند در رفاه کامل زندگی کند.

با همین بضاعت که چندان هم کم نبود، سرخورده از عالم منحط سیاست و اندوهگین از بی لیاقتی رجال و اوضاع رقت آور کشور، عازم اروپا شد تا از اندیشه ی نو دریچه ی جدیدی بر خود باز کند. او در آن حال بیست و شش سال بیشتر نداشت و ایمانی راسخ به معتقدات بومی و دینی و سنن مستحکم ملی در وی موج می زد. زمانی قریب به شش سال تا انقلاب مشروطه باقی مانده بود و این سفر و حضور در جوار مدبران و اهل سیاست اروپا می توانست او را برای آینده ای که ایران به شدت نیازمند وی بود، آماده بسازد.

در پاریس کثیری از شاهزادگان و اعیان زاده ها به سیاق زندگی در تهران همه روزه بر سر سفره اش حاضر بودند و او با خوشرویی و آرامش جبلی پذیرایشان می شد و البته پس از مدتی ته مانده ی گنج های پدری چنان ته کشید که جز چند باغ و عمارت های ونک چیزی باقی نماند. عمارت مستوفی در محله ی گلوبندک تهران در گرو باقی ماند تا بعد از هفت سال زندگی در اروپا و گشت و گذار در آنجا و باز شدن افق هایی تازه و متفاوت با دیدگاه ها و سنت های سیاسی پوسیده ی وطنی، با دستی خالی و ذهنی پربار به میهن باز گردد. او به لحاظ مدیریت سیاسی در میان رهبران ملی و مشروطه خواه محبوبیت و اعتباری داشت و به همین سبب به وزارت جنگ برگزیده شد. از همین هنگام است که شاخص ملت شد و مورد وثوق آحاد مردم از فرو دست تا شخص شاه قرار گرفت. به همراه پسر دایی اش، محمد مصدق، در فعالیت های سیاسی شرکت کرد و تا جایی که توانست به ایجاد حاکمیت قانون کمک کرد.

Image

میرزا حسن خان مستوفی الممالک

 

بعد از به توپ بستن مجلس توسط لیاخوف روسی به فرمان محمدعلی شاه که منجر به سقوط این شاه نامشروع شد و پسر خردسالش احمدشاه را به سلطنت رساند، مستوفی الممالک کاندیدای نیابت سلطنت شد اما با آن مناعت طبع مثال زدنی راه را برای عضدالملک، ایلخان قاجار، و بعد از او ناصرالملک قراگولو باز گذاشت، اما همچنان کرارا به نمایندگی مجلس شورای ملی و به عنوان وکیل اول ایران (و البته تهران) انتخاب می شد؛ مدت زیادی نمی گذشت که مجلس حسن خان مستوفی الممالک را به وزارت یا صدر اعظمی قبول می کرد. مهم ترین این مسوولیت ها در زمان جنگ جهانی اول بود که هر دولتمرد قدرتمندی از قبول صدر اعظمی می هراسید، شجاعانه و بدون هرگونه کبری این مقام بسیار خطیر را پذیرفت و مسوولیتش را مردانه به دوش کشید و کشتی در هم کشته و در حال غرق ایران را از مهلکه ی قحطی و تجاوز و انواع تحقیرهای روس و انگلیس نجات داد.

به قول حاجی مخبر السلطنه در کتاب تاریخی «خاطرات و خطرات» "اراده و ثبات رایی که او در جنگ بین الملل در مقابل سفارتین روس و انگلیس به ظهور رساند، در قوه ی هیچ یک از رجال قوم نبود."

مستوفی به قول متفق همه ی تواریخ و کتابچه های خاطرات رجال، جدا از شخصیت ممتاز و مدبر سیاسی به لحاظ فردی مردی بود ساده زیست، رئوف، در دوستی ثابت قدم و از دشمنی روگردان؛ با مناعت طبعی نادر و خصوصیت نرم خویی ویژه و چهره ای بس پر صلابت و مردانه که مهربانی سالارانه ای از آن می تراوید و به شدت هر درشت خو را تحت تاثیر قرار می داد.

وقتی قرار شد مجلس شورای ملی به انقراض سلسله ی قاجار رای بدهد، رضا خان سردار سپه از آنجا که می خواست مستوفی الممالک را در مقام ریاست مجلس به تنگنا نیندازد، به بهانه ای ساعتی او را به محل فرماندهی و خانه اش دعوت کرد. بعد که مجلس موسسان پادشاهی رضاشاه را اعلام کرد، مستوفی بزرگ منش و وارسته را به عنوان نخست وزیرش انتخاب کرد. این ششمین و آخرین صدر اعظمی وی از دوران بیست ساله ی گذشته و پس از انقلاب مشروطیت بود. در دوران نخست وزیری او بود که دادگستری نوین ایران ایجاد شد و امتیاز کاپیتولاسیون لغو گشت. شان و اعتبار مستوفی الممالک تا بدانجا بود که می توانست تنها فرد شفیع در نزد رضا شاه برای نجات جان مغضوبان باشد. حتا ساعتی پس از آن که مستوفی از حضور رضا شاه مرخص می شد، پادشاه آشکارا می گفت:

ـ مغناتیس این حضرت آقا حساب و کتاب نداره!

این جمله و جمله ی معروف دیگر رضا شاه درباره ی خانم فخر الدوله، مادر دکتر علی امینی، زبانزد اهل تاریخ و سیاست است:

ـ در قجرها یکی و نصفی مرد بوده و هست، یکی خانم فخرالدوله و نصفی آغا محمد خان!

مستوفی الممالک در سال های پایانی زندگی از طرف رضا شاه در مواردی به حکمیت دعواهای ملکی اش با خانم فخر الدوله دعوت شد. فخر الدوله دختر بسیار برجسته و قابل مظفرالدین شاه بود که از طرف مادر، خون امیرکبیر در رگ هایش داشت. ملک های یاد شده مثل سایر املاک مصادره ای، مرغوب و ممتاز بود. یکی ملک لشت نشا در منطقه ی مازندران و دیگری در دشت های جنوبی ری، در کهریزک. مستوفی در هر دو مورد رای را به نفع فخرالدوله صادر کرد و رضاشاه نیز داوری او را پذیرفت.

یک روز از روزهای سال 1311 که جمعی از رجال مملکت، ناهار میهمان سردار فاخر حکمت بودند پس از خوردن آش رشته، مستوفی الممالک دچار ایست قلبی شد و به زمین افتاد. مهمانان عالیمقام پریشان شدند و بر بالای سرش گرد آمدند. کمک های اولیه سودی نبخشید چرا که حضرت آقا در دم مرده بود.

دم واپسین مستوفی الممالک برای خیلی ها بوی مرگ داشت، از جمله صولت الدوله ی قشقایی که سال ها در تهران تحت نظر بود. او که بر جنازه ی مستوفی بیش از بقیه زاری می کرد، می دانست با مرگ حضرت آقا به زودی به قهر پنهان رضاشاه گرفتار خواهد شد.

سوگواری و زاری کشاورزان و اهالی ارمنی ونک در مرگ مستوفی نمی تواند برای هیچ مرد دیگری تکرار شود. به هنگام فوت، مستوفی الممالک بیش از شست سال نداشت، در سال 1311 خورشیدی که حتا آفتاب تیمورتاش، وزیر محبوب دربار رضا شاه، به زردی گرایید و جعفرقلی خان سردار اسعد، یار گرمابه و گلستان شاه، در خون غلتید. پیکر مستوفی الممالک را در ونک و در آرامگاه خانوادگی اش به خاک سپردند.

گفته اند زمانی که خبر مرگ مستوفی الممالک را به رضا شاه دادند، او در باغ قدم می زد. بعد از شنیدن خبر، ایستاد و نفسی عمیق کشید. به دوردست ها نگاه کرد و گفت:

ـ راحت شدم... دیگه چشم های نجیب حضرت آقا روبه رویم نیست!

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 23 ارديبهشت 1392 ساعت 19:29 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS