بازديد کنندگان کنوني

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
نمکی (دو قصه ی مردمی) نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
06 شهریور 1391 ساعت 05:58

 

نمکی (دو قصه ی مردمی)

به کوشش مهرداد شمشیربندی

 

یکی بود، یکی نبود، غير از خدا هيچكی نبود.  

در روزگاران قدیم، زنی بود که هفت دختر داشت و با دخترانش در خانه ای بزرگ زندگی آرام و خوشی را می گذراند. خانه هفت در داشت و هر شب یکی از دختر ها موظف بود تا تمام هفت در را ببندد و کاملا مواظب باشد تا دری باز نماند...

...

به یاد و احترام «علی اشرف درویشیان» برای کار ارجمند و همت بلندش: گردآوری «فرهنگ افسانه های مردم ایران».

 

نمکی (دو قصه ی مردمی)

به کوشش مهرداد شمشیربندی

گفتنی: همواره گرایش به ثبت و نگهداری قصه های فولکلوریک، از دلبستگی های نگارنده بوده است. در اینجا دو قصه آورده می شود. قصه ی اول در منطقه ی اراک رواج دارد. راوی آن عموی گرامی ام، آقای مهندس محمد شمشیربندی است که ایشان هم قصه را از مادر عزیزش، شادروان تاج دولت طاهری شنیده است. قصه ی دوم را (که به نظر خوانش جدیدی از یک قصه ی کهن است) سال ها پیش ثبت کرده ام و متاسفانه راوی آن را به خاطر ندارم ـ م. ش.

 

دو برادر، عاقل و دیوانه.

 

راوی: محمد شمشیربندی

دو تا برادر بودن یکیشون عاقل بود، یکیشون دیوونه. باباشون سرشو می ذاره و می میره. برادر دیوونه هه به عاقله میگه: بیا ارث آقامونو قسمت کنیم؛ من سهمم رو می خوام. عاقله می گه: می خوای چه کنی؟ دیوونه هه می گه: می خوام بفروشم. عاقله می گه: باشه.

مال باباشونو قسمت می کنن؛ سهم برادر دیوونه هه می شه یه گله گاو و گوسفند.  

یه روز برادر دیوونه هه گاو و گوسفنداشا برمی داره، می ره بیابون. می بینه چند تا سگ تو بیابونن. سگا تا اونو می بینن، می گن: هاپ! هاپ! هاپ! میگه: چیه، گاو و گوسفند می خواید؟! میگن: هاپ! هاپ! هاپ! می گه: پول ندارید؟! می گن: هاپ! هاپ! هاپ! می گه: عیبی نداره، گله رو ببرید هفته ی دیگه میام همین جا پولشو می گیرم!

برادر دیوونه هه گله رو می ذاره تو بیابون و بر می گرده خونه. برادرش ازش می پرسه: کجا بودی؟ می گه: بیابون. می پرسه: بیابون رفته بودی چه کار؟! می گه: رفته بودم گوسفنداما بفروشم! هاج و واج می پرسه: به کی؟! می گه: به سگا! به گرگا! هفته ی نو هم قراره برم صحرا پولشونو بگیرم!

برادر عاقله می زنه تو سرش، می گه: ای بدبخت بیچاره! دار و ندارت از کفت رفت. حالا برو کاسه ی گدایی بگیر دستت!

یه هفته میگذره و روز موعود می رسه. برادر دیوونه هه میره بیابون و منتظر میشه تا سگا بیان و طلبشو بدن. اما هرچی اینور و اونور نگاه می کنه، خبری نمی شه، تا بالاخره یه گوشه چشمش به یه سگ لاغر مردنی می افته که داره واسه خودش می چرخه. می ره جلو و به سگه می گه: سلام...رفقات کجان؟ سگه می گه: هاپ! هاپ! هاپ! می گه: آمدم طلبمو بگیرم. سگه می گه: هاپ! هاپ! هاپ! عصبانی می شه، می گه: پول نداری؟! پدرتو در می یارم!

چوب ور می داره و می کشه به جون سگه. سگه فرار می کنه تا می رسه به یه خونه ی خرابه. برادر دیوونه هه می گه: آهان! خونه تا پیدا کردم! حالا تو هرجا خواستی برو!

 

Image

تصویرسازی برای داستان دو برادر، عاقل و دیوانه - کاری از زهره شمشیربندی

 

سگه پا می ذاره به فرار و برادر دیوونه هه می ره تو خونه. اتاقا رو سرتاسر می گرده، می بینه همه اش خم طلاس. از رو خرش، خُرجینش رو برمی داره و تا اونجا که می تونسته خم های طلارو  بار خرش می کنه و برمی گرده خونه. برادرش ازش می پرسه کجا رفته بودی؟ می گه: رفتم طلبمو بگیرم. با خنده می پرسه: گرفتی؟! می گه: آره، بفرما! بعد خم های طلا رو از تو خرجین درمیاره و نشونش می ده. برادر عاقله یه دنیا تعجب می کنه و ازش می پرسه: اینا رو از کجا آوردی؟! اونم حال و حکایت رو تعریف می کنه. برادر عاقله با عجله می گه: پاشو بریم بقیه شو بیاریم! زودباش!

دو تایی هرچی خر و قاطر داشتن همراه می کنن و می زنن به صحرا.  اما برادر دیوونه هه هرچی تو بیابون می گرده، یادش نمیاد خونه خرابه کجا بوده و هردو می مونن دست خالی!

قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید.

 

نمکی

(این هم نسخه ی دیگری از قصه ی مشهور «نمکی» است که نسخه ی جدیدتر و امروزی تری به نظر می رسد.)

راوی: ؟

یکی بود، یکی نبود، غير از خدا هيچكی نبود.  

در روزگاران قدیم، زنی بود که هفت دختر داشت و با دخترانش در خانه ای بزرگ زندگی آرام و خوشی را می گذراند. خانه هفت در داشت و هر شب یکی از دختر ها موظف بود تا تمام هفت در را ببندد و کاملا مواظب باشد تا دری باز نماند. یکی از شبها که نوبت به " نمكی " يعنی دختر كوچک خانه رسيده بود، به علت شیطنت و سر به هوایی، یکی از درها را فراموش کرده بود ببندد.

از بخت بد همان شب، دیوی که در آن اطراف زندگی می کرد و خیلی هم پر توقع و از خودراضی بود، از آن نزديكی ها می گذشت. وقتی در خانه را باز دید، وارد شد و شروع به گشتن اتاق ها کرد.

اهالی خانه که از سر و صدای زیاد بیدار شده بودند با دیدن دیو نتراشيده و نخراشيده خیلی ترسیدند. از همه بیشتر خود نمکی ترسید که می دانست به خاطر بی احتیاطی و سر به هوايی او دیو به خانه شان وارد شده.

خلاصه، دیو با صدای بلند گفت: من مهمان شما هستم و باید از من پذیرایی کنید. مادر و خواهر های نمکی همگی به رختخواب هاشان برگشتند و گفتند: نمکی! باید خودت از دیو پذیرایی کنی!

 نمکی با ترس و لرز گفت: من که پذیرایی بلد نیستم. دیو گفت: مهمان میاد خانه ی شما، چایی نباشد بر شما؟ اف بر شما! اف بر شما! مادر نمکی سر از بالش برداشت و گفت: عمرت بسوزه نمکی، جانت بسوزه نمکی، شش درو بستی نمکی، یه درو نبستی نمکی ... بدو براش چایی بیار!

دیو بعد از نوشیدن چایی با صدای بلند گفت: مهمان میاد خانه ی شما، غذا نباشد بر شما؟ اف بر شما! اف بر شما! مادر نمکی باز هم سر از بالش برداشت و گفت: عمرت بسوزه نمکی، جانت بسوزه نمکی، شش درو بستی نمکی، یه درو نبستی نمکی ... بدو براش غذا بیار!

نمکی بیچاره که هنوز هم مثل بید می لرزید، برای دیو غذا درست کرد و آورد. دیو بعد از خوردن غذا باز هم صدا کرد: مهمان میاد خانه ی شما، قلیان نباشد بر شما؟ اف بر شما! اف بر شما! مادر نمکی باز هم سر از بالش برداشت و گفت: عمرت بسوزه نمکی، جانت بسوزه نمکی، شش درو بستی نمکی، یه درو نبستی نمکی ... بدو براش قلیان بیار!

نمکی قلیان آورد و دیو بعد از اینکه قلیان حسابی کشید گفت: مهمان میاد خانه شما، بالش نباشد بر شما؟ اف بر شما! اف بر شما! مادر نمکی با عصبانیت صدا کرد: عمرت بسوزه نمکی، جانت بسوزه نمکی، شش درو بستی نمکی، یه درو نبستی نمکی ... حق نداری براش بالش بیاری!

نمکی بیچاره نمی دانست چه کار کند. پس همانجا کنار دیو نشست، پاهایش را دراز کرد و به دیو گفت: آقا دیوه ، سرت را بذار روی پای من و بخواب! دیو هم سرش را روی پای نمکی گذاشت و به خواب رفت. نمکی بیچاره که خیلی خسته شده بود، همانطور نشسته، در حالی که سر دیو روی پاهایش بود، به خواب رفت.

 

Image

... از بخت بد دیوی که  آن نزدیکی خانه داشت، وفتی در رو باز دید، وارد خانه شد... - کاری از زهره شمشیربندی

 

وقتی نمکی از خواب بیدار شد، دید که توی توبره ی دیو است. دیو او را دزدیده بود و با خود به خانه اش می برد. نمی دانست چه کند. شروع کرد به دست و پا زدن و جیغ کشیدن، اما دیو بدون توجه، به راهش ادامه داد. خیلی زود به خانه ی دیو رسیدند. خانه ای بلند و سیاه و سنگی که از دور بسیار ترسناک به نظر می رسید. ديو دروازه را باز كرد و رفتند توی خانه. خانه ی دیو خیلی به هم ریخته و گرد و خاک گرفته بود؛ پر از چیزهای جور واجوری که دیو از این طرف و آن طرف دزدیده بود و به خانه اش آورده بود. خانه ی ديو يک اجاق بزرگ هم داشت. روزها دیو به شکار می رفت و گوشت شکار می آورد و نمکی روی اجاق براش کباب درست می کرد.

یک روز که نمکی در خانه تنها بود و به اتاقها سرک می كشيد، در زیر زمین، پسر پادشاه را دید که زندانی شده است. از آن به بعد، هر روز به زیر زمین می رفت و به پسر پادشاه سر می زد. روزی پسر پادشاه به نمکی گفت: اگر شیشه ی عمر دیو را پیدا کند، هر دو نجات پیدا می کنند. نمکی هم گشت و گشت و دست آخر پیدا کرد، غافل از اینکه دیو پنهانی نگاهش می کند. ديو با دیدن نمکی که شیشه ی عمرش را در دست داشت به فکر افتاد که چرا به زندگی جور دیگه ای نگاه نکند و به فکر افتاد چگونه جان خودش را نجات دهد؟ آنها می توانستند سه تایی در کنار هم زندگی کنند. پس این پیشنهاد را با نمکی و پسر پادشاه در میان گذاشت و گفت: یک سیب را که بیندازی بالا، هزار تا چرخ می خورد. از کجا معلوم که دم و دستگاه قدرت پادشاه هنوز برقرار باشد؟ از کجا معلوم که او اصلا تو را بخواهد و به یاد بیاورد؟ بدانید که از کشتن من چیزی عایدتان نمی شود. بیایید با هم در این خانه ی بزرگ زندگی کنیم!

پسر پادشاه و نمکی با هم صحبت کردند و نظر دیو را پذیرفتند. از آن به بعد هر سه به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.

 

نظر ها
افزودن جدید
mozhde   |31.59.85.xxx |2012-10-11 19:16:53
salam kheili jaleb boodan va albate amoozande.
mamnoon az site faal va
mofidetoon.
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 19 شهریور 1391 ساعت 02:37 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS