بازديد کنندگان کنوني

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
فاطی گـُندله (داستان عامیانه) نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
17 بهمن 1391 ساعت 12:15

فاطی گـُندله (داستان عامیانه)

راوی: مرآت السادات مصباح (به یاد شادروان معصومه خانم طالویی)

به کوشش مهرداد شمشیربندی
 

 

در روزگارای خیلی دور پادشاهی زندگی می‌کرد که شیش تا دختر داشت. این پادشاه وزیر دانایی داشت که در همه ی کاراش با اون مشورت می کرد. یه روز پادشاه وزیر رو صدا کرد و بهش گفت:...

 

 

 

فاطی گـُندله (داستان عامیانه)

راوی: مرآت السادات مصباح (به یاد شادروان معصومه خانم طالویی)

به کوشش مهرداد شمشیربندی

گفتنی: این قصه ی عامیانه در دهه ی 1330 خورشیدی در اراک شنیده شده اما زمان ساخته شدنش معلوم نیست. جالب توجه آنکه این حکایت از معدود قصه های عامیانه ی ایرانی است که نقش زن در آن رندانه و هوشمندانه است. نقش دیو نیز همچنان که در تحلیل محتواهای داستان‌های عامیانه ذکر می شود، بلاهت آمیز و نابخردانه است. در پایان نیز هوش و خرد انسانی بر عقل و تدبیر دیگر جانوران چیره می شود.

 

                                                    ***                               

 

در روزگارای خیلی دور پادشاهی زندگی می‌کرد که شیش تا دختر داشت. این پادشاه وزیر دانایی داشت که در همه ی کاراش با اون مشورت می کرد. یه روز پادشاه وزیر رو صدا کرد و بهش گفت: «رفاه و آسایش دربار، دخترای منو تنبل و تن پرور کرده. دلم می خواد دور از قصر شاهی، کاخی براشون بسازم و ترتیبی بدم که اونا با هم زندگی کنن به شرط اینکه دختر تو هم که خیلی باهوش و زرنگه با اونا زندگی کنه.» وزیر از تصمیم پادشاه خوشحال شد و گفت: «قبله ی عالم به سلامت باشن! فکر شما بسیار خوبه؛ از فردا دستور میدم معمارها و بناها شروع به ساختن قصر جدیدی بکنن.»

از فردای همون روز عمله ـ بناها مشغول کار شدن و بعد از مدت وقتی قصری واسه زندگی دخترای شاه و وزیر آماده شد. مدتی بعد شش دختر پادشا و یک دختر وزیر که اسمش فاطی بود و به علت چاق و تپل بودن، دخترای شاه اونو «فاطی گـُندله» صدا می کردن، به قصر جدید رفتن. فاطی اداره ی زندگی را به دست گرفت و قرار شد از شنبه تا پنج‌شنبه هر روز یکی از دخترای شاه غذا درست کنه، روز جمعه را هم فاطی برای خودش معلوم کرد. شش روز هفته گذشت و روز هفتم نوبت فاطی شد. فاطی صبح از قصر بیرون آمد و سوار بر اسب به طرف محلی که از اون دود سیاهی بلند می‌شد حرکت کرد. وقتی به اونجا رسید، دید یک دیو قوی هیکل مشغول پختن غذا است و هفت دیگ بزرگ در حال جوشیدن هستن. فاطی از اسب پیاده شد و سلام بلندبالایی به دیو داد دیو سلامش را جواب داد و گفت: «دخترجان اگر سلام نداده بودی، لقمه چپم (چربم) بودی.» فاطی که خوش صحبت بود با دیو سرگرم حرف زدن شد. پرسید: «شما هف تا دیگ غذا رو برای کی پختید؟» دیو گفت: «مال من و شش پسرمه. آخه ما دیویم و خیلی غذا می خوریم.»

بعد از مدتی حرف زدن فاطی یکهو گفت: «ای داد بیداد! دیدی چی شد! من امروز باید غذا می پختم. حالا همه اهل خونه گرسنه ان.» دیو که خیلی از فاطی خوشش اومده بود گفت: «دخترم غصه نداره. بیا یکی از این دیگای پر از غذا را بردار و برو.» گفت:« خب یکی از پسرات گرسنه می مونن.» دیو گفت: «عیبی نداره امروزو یه جوری سر می کنیم.» فاطی خوشحال و خندون سوار بر اسب شد و دیگ ناهار را روی اسب گذاشت و به طرف قصر حرکت کرد.

دخترای پادشا که از غیبت فاطی نگران شده بودن گفتن:« فاطی! تا حالا کجا بودی؟» گفت: «رفته بودم براتون ناهار بیارم.» دخترا پرسیدن: «این دیگ غذا رو از کجا آوردی؟» فاطی جواب داد: «شماها چی کار دارین! غذا می خواستین که حاضره. بخورین تا سرد نشده و از دهن نیفتاده!»

هفته ی بعد بازم از شنبه تا پنج‌شنبه هر روز یکی از دخترای پادشا غذا رو پختن، تا اینکه جمعه رسید و نوبت غذا پختن فاطی شد. دخترا دیدن فاطی بی خیال مشغول کارای خودشه. گفتن: «فاطی مگه نمی دونی نوبت توئه؟!» فاطی گفت: «یادمه! ناهار شما سر ظهر حاضره.»

نزدیکای ظهر فاطی سوار بر اسب شد و دیگی را که هفته ی پیش آورده بود گذاشت روی اسب و به طرف خونه ی بابا دیوی حرکت کرد. بابا دیوی از دیدن فاطی خیلی خوشحال شد و گفت: «دخترم چه کار خوبی کردی آمدی. حوصله ام از تنهایی سر رفته بود.» فاطی دید بازم بابا دیوی هفت تا دیگ روی هفت تا اجاق گذاشته و سرگرم سرخ کردن هفت تا مرغه. فاطی و بابادیوی مشغول صحبت شدن و از هر دری سخن گفتن. بعد از مدتی دوباره فاطی گفت: «ای داد بیداد! دیدی امروزم سرم به حرف زدن گرم شد! نوبت ناهار پختن من بود!» بابا دیوی گفت: «ناراحت نباش دخترم یکی از این دیگا رو بردار و ببر!» فاطی در حالیکه تو دلش قند آب می‌شد بر روی اسب سوار شد و به قصر برگشت. بازم دخترای پادشاه با تعجب سؤال کردن: «فاطی تو تا حالا کجا بودی؟!» گفت: «رفتم براتون ناهار بیارم.» دخترا پرسیدن: «از کجا؟!» فاطی بهشون تشر زد: «مگه شماها ناهار نمی خواستین؟! بفرمایین!»

حالا بشنوید از بابادیوی و پسراش. پسرای بابادیوی دیدن هفته‌ای یه روز، یکی از دیگای غذا کم میشه. گفتن حتماً کاسه ای زیر نیم کاسه است و کسی خوراک اونا رو می دزده. قرار شد که هر روز یکی از پسرا جایی قایم بشن و کشیک بدن تا دزد رو پیدا کنن.

بازم جمعه شد. فاطی گندله دیگ را برداشت و به تاخت آمد تا رسید به خونه ی بابادیوی. وقتی رسید از اسب پیاده شد، سلام بالابلندی به بابا دیوی کرد؛ تا نشست و مشغول حرف زدن شد و خواست یه دیگ غذا ببره پسر بابادیوی از مخفیگاه بیرون آمد و گفت: «ای آدمیزاد خیره سر! پس تویی که غذای ما رو می دزدی که ما گرسنه بمونیم!» دیوا جمع شدن و تصمیم گرفتن فاطی رو به سختی مجازات کنن. فاطی که حسابی ترسیده بود شروع کرد به التماس که بابادیوی خودش این غذاها رو به من میده. به خدا من دزد نیستم!

وقتی فاطی دید که پسرای بابا دیوی آزادش نمی کنن گفت: «شما منو آزاد کنید منم قول می دم هفته ی دیگه همین روز، یکی یک دختر زیبا براتون بیارم که باهاشون ازدواج کنید.» دیوا از این پیشنهاد خیلی خوششون آمد و گفتن فقط به این شرط تو را آزاد می کنیم. فاطی پشت اسب پرید و به طرف خونه تاخت، اما این بار دست خالی.

وقتی رسید به دخترای پادشاه گفت: «امروز ظهر، حاضری داریم اما هفته ی دیگه عموی من همه مونا به ناهار دعوت کرده!»

یه هفته گذشت و روز مهمونی رسید. دخترای پادشاه قشنگترین لباس هایشان را پوشیدند و بهترین جواهراتشون رو انداختن. نزدیکای ظهر هرکدام سوار بر یک اسب راهی مهمونی شدن. بعد از مدتی به بیابونی رسیدن که شباهتی به محله ی آدمای ثروتمند نداشت. دخترا گفتن: «فاطی! ما رو کجا می بری؟» گفت: «شما کاریتون نباشه. من می دونم داریم کجا میریم.» رسیدن به خونه ی دیوا. دخترای پادشاه هفت دیو رو دیدن که به استقبالشون میان. فاطی سلام علیک گرمی با دیوا کرد و هرکدوم از دخترای پادشا را به یکی از دیوا معرفی کرد و گفت: «اینا عروسای شما هستن و خودمم زن بابا دیوی ام!» خودش هم نشست کنار بابا دیوی. دخترای پادشا خون خونشونو می‌خورد و با چشم غره به فاطی نگاه می کردن. فاطی هم با نگاه بهشون می فهموند که نگران نباشید! خودم می دونم چه باید بکنم.

دیوا که برای جشن غذاهای خوشمزه و مفصلی پخته بودن، سفره را پهن کردن و حسابی از دخترا پذیرایی کردن. خوشحال و خندون بودن که فاطی چه عروسای خوشگلی واسشون آورده. بعد از ناهار فاطی گفت: «رسم ما آینه که قبل از عروسی حمام می کنیم. شما گرمابه رو گرم کنید و چند تا کبوترم به ما بدین.» دیوا حموم رو گرم کردن و چند تا کبوتر به فاطی دادن. فاطی گفت:« رسم دیگه ی ما اینه که وقتی شست و شو می کنیم، دامادها همه باید پشت در حمام بشینن و از جاشون تکون نخورن.» دیوا این شرطم قبول کردن.

فاطی و دخترای پادشا وارد حمام شدن و پس از مدت کوتاهی کبوترا رو در آب خزینه انداختن و از در دیگه ی حمام فرار کردن؛ سوار بر اسباشون شدن و به سمت قصر تاختن!

دخترای پادشاه از دست فاطی خیلی عصبانی شدن و بهش گفتن این چه کاری بود تو با ما کردی؟ فاطی داستان رو از اول تا آخر براشون گفت و قانعشون کرد که تنها راه نجات از دست دیوا همین بود.

حالا بشنوید از بابا دیوی و پسراش که ساعت‌ها پشت در حمام به انتظار نشستن و از صدای کبوترهایی که توی آب خزینه می پریدن، قند تو دلشون آب می‌شد و خیال می کردن که دخترا دارن آب تنی می کنن! بعد از ساعت ها انتظار وارد حمام شدن و دیدن که از عروسا خبری نیست! گفتن ای داد! آدمیزاد خیره‌سر بازم ما را فریب داد!

فردای اون روز دختر بزرگ پادشاه با عصبانیت به فاطی گفت: «دیدی چطور شد! انگشتر گرانبهایی که پدرم از یکی از سفرهای دور برم سوغات آورده بود، توی خونه ی دیوا جا مونده. این انگشتر بی همتاست و من هیچ وقت نمی تونم مثلش رو پیدا کنم. همش تقصیر تو بود و تنبلی و نقشه های تو!» فاطی گفت: «ناراحت نشو! من راهی پیدا می‌کنم و انگشترت رو برات میارم.» گفت : «تو چطور می خوای به خونه ی دیوا بری؟ اونا تو رو ببینن حتماً می کشنت.» فاطی گفت: «نگران نباش من می دونم چه کنم.»

فردای اون روز فاطی با لباس مبدل خودشو به صورت یه دعانویس درآورد و کتاب بزرگی زیر بغلش گذاشت و به طرف خونه ی دیوا حرکت کرد. فاطی شروع کرد به گفتن اینکه فالگیرم، دعانویسم، کف دست می بینم، از گذشته و آینده خبر می دم و از این‌جور حرفا. دیوا ناراحت و غمگین کنار دیوار خونه به ردیف نشسته بودن و از غصه حتا سر کار هم نرفته بودن. فاطی رو کرد بهشون و با لحن رمّالا گفت: «از رنگ رخسارتون پیداست که هرکدوم زیبا صنمی را از دست داده اید!» پسرای بابادیوی از شنیدن این حرف تعجب کردن و گفتن تو از کجا راز دل ما را فهمیدی؟ فاطی گفت: «این علم منه که از درون همه آگاهم. حتا می تونم کاری کنم که زیبا صنم های شما پیشتون برگردن.» دیوا از این خبر خیلی خوشحال شدن. گفتن هرچی بخوای بهت می دیم تا اونا رو برگردونی. فاطی گفت: «یه چیزی از اونا تو این خونه جا مونده! اگه برام بیارینش تو پیدا کردنشون به من کمک میکنه.» دیوا گفتن اونا چیزی جا نذاشتن. فاطی گفت: «همه جا رو خوب بگردین!» دیوا گشتن و توی حمام انگشتر دختر پادشاه را پیدا کردن و به فاطی دادن و گفتن فقط این یکی جا مونده بود. فاطی انگشتر رو گرفت و به دیوا قول داد که دخترا رو براشون پیدا کنه و خوشحال و خندون به قصر بازگشت.

وقتی فاطی انگشتر رو به دختر پادشاه داد، دختر از تعجب دهنش وا موند و گفت: فاطی تو با چه جرأتی به خونه ی دیوا رفتی؟! عجب سر نترسی داری! نگفتی اونا تو رو میکشن؟! فاطی گفت تو جیلیز و ویلیز نکن! انگشترتو خواستی که من برات آوردم!

چند روزی گذشت و دیوا دیدن از دخترا خبری نشد. گفتن ای دل غافل! ما بازم فریب آدمیزادو خوردیم. پرس و جو کردن و فهمیدن که دخترای پادشاه بودن و دختر وزیر که به مهمونی شون اومدن. عقلاشونو رو هم ریختن و نقشه ای کشیدن. بابادیوی خودشو به شکل یه بازرگان درآورد و شش جعبه ی چوبی ساخت و توی هرکدوم از اونا یکی از پسراشو جا داد. خودشم پیش پادشاه رفت و گفت: «من بازرگانی هستم که مال التجاره ام بیرون از شهره، اگه اجازه بدید فقط برای یک شب صندوقامو در قصر دخترای شما به امانت بذارم.» شاه قبول کرد. بابا دیوی رفت که مثلاً اموالشو بیاره. تو راه به پسراش که تو صندوقا قایم شده بودن گفت:« ببینم عرضه دارید که نصفه شب از صندوقا بیرون بیاید و انتقاممون رو از فاطی گندله و دخترای پادشا بگیرید!» پسرا گفتن:« خاطرت جمع باشه که ما این کارو می کنیم!»

نزدیک غروب بود که بازرگان در قصرو کوبید و از دخترا اجازه گرفت که مال التجاره اش رو در قصر به امانت بذاره. فاطی شستش خبردار شد که نقشه، نقشه ی بابادیویه. یکی از نوکرا رو صدا زد و گفت: «آب حمام را کاملاً جوش بیار و صندوقا رو تو خزینه بنداز.» صبح زود فاطی دستور داد که صندوقا رو تو آفتاب بذارن تا خشک بشه. بعدازظهر بابا دیوی در هیات بازرگان آمد. منتظر بود که وقتی در می زنه یکی از پسراش درو باز کنه و بگه که حق دخترا رو کف دستشون گذاشتن. اما اینجور نشد و فاطی در رو باز کرد. بابا دیوی یه کم نگران شد ولی به روش نیاورد. امانتش رو تحویل گرفت و تشکر کنان خداحافظی کرد.. صندوقا رو روی چندتا اسب گذاشت و راه افتاد. در بین راه شروع کرد به حرف زدن با پسرا که: «ای بی‌عرضه ها شما شش تا دیو، زور هفت دختر آدمیزاد نیامدید؟» بابا دیوی هرچه گفت صدایی از توی صندوقا بیرون نیامد. با نگرانی در صندوقا رو باز کرد و دید ای دل غافل! یکی یکی پسراش سوختن و جزغاله شدن و مردن! خون بابادیوی به جوش اومد و قسم خورد که از فاطی گندله انتقام بگیره.

فردای اون روز دیو خودشو به شکل یه جوون درآورد و به خواستگاری فاطی رفت. پدر فاطی یعنی وزیر قبول کرد و مراسم عروسی برپا شد. آخرای شب وقتی خواستن عروسو به خونه ی داماد ببرن، داماد گفت: «خواهش من اینه که هیچ‌کس با عروس نیاد.» فاطی شکش برد که باید دلیلی برای این خواسته وجود داشته باشه. به مادرش گفت:«مادرجون! بی‌زحمت یه خیک شیره تو خرجین من بذارین!» مادرش هم یه خیک پر از شیره همراهش کرد.

زن و شوهر سوار بر اسب به طرف خانه ی داماد به راه افتادن. در بین راه فاطی فهمید که دارن به سمت خونه ی بابادیوی میرن و حدسش کاملاً درست بوده. وقتی به خونه رسیدن، داماد اسبش رو به اصطبل برد. در این فاصله فاطی خیک شیره را وسط اتاق گذاشت و چادر سفیدش رو انداخت روی خیک؛ یه نخ بالای خیک بست و سر نخو دستش گرفت و خودش پشت پرده پنهان شد. داماد از در اتاق که آمد تو گفت:«ای فاطی خیره سر! حالا وقتشه که با تو تسویه حساب کنم! بگو ببینم تو پسرای منو کشتی؟» فاطی نخ را تکان داد و خیک شیره سرشو پایین آورد یعنی که آره من کشتم. دیوه دوباره پرسید: «همه ی نقشه ها رو خودت به تنهایی کشیدی؟» بازم فاطی نخو کشید و خیک شیره سرشو پایین آورد یعنی که آره. بابا دیوی عصبانی شد و گفت: «الان می کشمت!» کاردی رو که همراه داشت به خیک شیره زد و شیره، کف اتاقو پر کرد. دیوه با خودش گفت:«بذار یه کم از خونش بخورم تا دلم خنک بشه!» وقتی شیره رو به دهنش گذاشت، گفت:«ای دل غافل! خونش که اینقد شیرینه، ببین خودش چقدر خوب و دوس داشتنی بوده! من چرا این اشتباهو کردم؟!» بعد کاردو به شکم خودش زد و نقش زمین شد!

ساعتی بعد وقتی فاطی از مرگ بابادیوی خاطرجمع شد، از پشت پرده بیرون آمد و شبانه سوار بر اسب به طرف قصر رفت. دخترای پادشا از آمدن فاطی خیلی تعجب کردن. فاطی هم از اول تا آخر داستانو براشون تعریف کرد. خبر برگشتن فاطی به گوش پادشا رسید. پادشا وزیر را صدا زد و گفت:«این دیو و پسراش از دشمنای سرسخت ما بودن و فاطی با این کارش شر اونا رو از سر ما کم کرد. چنین دختر باهوش و زیرکی لایق اینه که عروس خودم باشه.»

فاطی با شاهزاده عروسی کرد و هفت شب و هفت روز شهرو آینه بندون کردن.

 

 

 

 

نظر ها
افزودن جدید
مژده  - ..   |5.119.119.xxx |2013-03-27 23:36:35
سلام‏ ‏داستان‏ ‏با‏ ‏مزه‏ ‏ای‏ ‏بود‏
‏اما‏ ‏خیلی‏ ‏جذاب‏ ‏جالب‏
‏نبود.بهرحال‏ ‏ممنون
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 18 بهمن 1391 ساعت 08:31 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS