بازديد کنندگان کنوني

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
دم واپسین ـ آقا محمد خان قاجار نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
17 بهمن 1391 ساعت 12:21

دم واپسین ـ آقا محمد خان قاجار

نویسنده: سیامک تقی پور
 

 


..آقامحمدخان به عادت رقیب دیرین پدرش یعنی نادرشاه، همیشه در خیمه گاه در زیر صندوق مخمل  پوش گوهرهای تکدانه اش (دریای نور، کوه نور و تاج ماه) خنجری می نهاد که خون بیش از یک کرور آدم بیگناه و  بود... جنگنده را ریخته بود. همان شمشیر معروف نادری که دست به دست گشته بود و به او رسیده بود ...

 

 

 

Image 

 

 آقای سیامک تقی پور در سال 1330 در کهریزک متولد شد . از نوجوانی به کار تئاتر و سینمای حرفه ای پرداخت . تحصیلات خود را نخست در رشته ی حقوق و سپس در رشته های ادبیات دراماتیک و باستان شناسی ادامه داد. در طول این سالها بیش از هفتاد مقاله در زمینه ی نقد فیلم ، تئاتر و ادبیات نوشته و منتشر کرده است . ایشان موسس و نخستین رییس کانون فیلمنامه نویسان ایران بوده و تا امروز سی فیلمنامه و نمایشنامه به رشته ی تحریر در آورده است . از جمله آثار اوست : فیلمنامه های جاده های سرد ، شیر سنگی و نمایشنامه ی بهرام چوبینه . همچنین فیلم سه مرد عامی و تبه  مرد نيلوفری را نوشته و کارگردانی کرده است .

از آقای تقی پور نخستين جلد  رمان " شاهی از دوران خویش " و رمان " زوال دیر وقت " به چاپ رسيده است . 

 

 

دم واپسین ـ آقا محمد خان قاجار

نویسنده: سیامک تقی پور

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم (منسوب به خیام)

بر حسب معمول دردهای بزرگ و پنهان، درد مردمان بزرگ است، خواه نیک کردار باشند خواه زشتخو و سفاک. آقا محمد خان قاجار در ابعاد مردان شگفتی ساز روزگار از همین آدمیان بود؛ بلند پروازی چنگیز، پشتکار و کین توزی آتیلا و زشتی و پلشتی ریچارد سوم همه یک‌جا در او گرد آمده بود، با جثه ای به وزن دوازده من که با مقیاس امروزی سی و شش کیلو و قامت یک و نیم ذرع که آن هم با اندازه ی امروز 156 سانتی متر است، چنان رعب و وحشتی در دل اطرافیان انداخته بود که وقتی با آن صدای زیر و جیغ زنانه با روی ترش حرف می‌زد از نزدیک گویی جادوگری پیرزن اما غول آسا است که در لحظه جهان را خاکستر خواهد کرد. با این وصف از منظر دور پسر نوجوان سپیدروی نسبتاً خوش نقشی می‌نمود که صدایش در وقت ملایمت پذیرفتنی می شد.

با همان لحن جادوگرانه و غریو جیغ آلود وقتی دیوارهای ارگ شوشی را به لرزه درآورد، همه ی خادمان، سرداران و یاوران دروغین بوی خون را در فضای ارگ گرجستان شنیدند که گفت: « ای ملاعین! امشب چشمان شما ستاره های آسمان را نخواهد دید!» روی سخن به سه پیشخدمت درگاه بود که هریک قاچی از خربزه اش را پنهانی خورده بودند، خربزه هایی که همیشه در سفرها همراه داشت و به جز گوهر و زر دلبسته ی آن می‌بود.

آقا محمدخان پس از کشتار گسترده که در گرجستان کرده و سرکشی ابراهیم خان والی قدیمی را پاسخی پر از خون داده بود، قصد عزیمت و هجوم به مسکو را داشت تا پس از فتح آن سرزمین بی کران، با ملکه کاترین که لقب «خورشیدکلاه» را بدو داده بود، مغازله و بسا ازدواج کند؛ خیالی که برای کاترین با چندین معشوق دلاور و شاهزاده مضحکه ای بیش نبود. کاترین می‌دانست آغامحمدخان از نعمت مرد بودن محروم است و ملتش بنا به رسمی کهنه که برای بانوان برجسته عنوان «آغا» می گزینند، او را هم آغا محمدخان می‌دانند و می‌گویند و می نویسند. از خشم چنین اهانتی بود که شبانگاهان دوشیزگان اصیل و وجیهه را به شبستان «آغا» می‌بردند و او با چنگ تیز و دندان و با غلتیدن بر پیکر آن نوگلان خود را از شکنج شهوانی رها می کرد. آنگاه بیگناهان سراپا خونالود را با پستان های چاک خورده، نیم هوش بیرون می‌بردند و بسیاری از آنان چه بسا در عذاب عفونت زخم ها می مردند.

حال در گرجستان هم پس از معاشقه ای زودهنگام در بعد از ظهری بهاری، برای تازگی نفس و تجدید قوا و بوییدن عِطر خربزه ی گرگاب (که همیشه چند بار قاطر از آن در میان پنبه پیچیده و به همراه داشت) دستور داد چند پاره خربزه برایش بیاورند؛ دستوری که ماجرای قتل او را رقم زد.

این سه تن نوکران خانه زاد و پدری بودند. عباس، صادق و خداداد هرگز تردیدی در اجرای حکم «آغا» روا نمی داشتند و طی سال‌ها حضور در کنار او می‌دانستند آنچه بر زبانش می‌آید از بطن اراده ی قطعی و بی گسست او برمی خیزد، لذا چاره را در توسل به اعتمادالدوله ی صدراعظم دانستند تا شفیع آنان شود و آغا امشب را که شب آدینه است و همیشه در این شب از ریختن خون ابا می کند، به آن‌ها تا صبح مهلت دهد تا مراسم دعای ندبه را برپا کنند.

حاجی میرزا ابراهیم خان کلانتر، صدر اعظم معتبر، این خواهش را به نزد آقا محمدخان برد و از آنجا که حاجی احترام بسیار داشت و سلطنت وی وامدار این مرد شیرازی بود؛ پذیرفته شد که هر سه خادم درمانده «چشمانشان امشب ستارگان درخشان دریای سیاه را دیدار کند».آقامحمدخان از دوراندیش ترین آدم‌های عصر خویش بود اما لحظه‌ای غفلت بر نامه ی زندگانی او نقطه ی پایان گذاشت.

شبانگاهان پس از ادای نمازهای واجب و مستحب ساعت‌ها به عادت سالهای سلطنت مطلق از گناهان خود طلب استغفار کرد. چهارده سال اسارت در ارگ کریم خانی را به تلخی مرور کرد، هرچند در آنجا مورد احترام بود و خان زند، کریم خان، او را در امور مملکتی دخالت می‌داد و با وی مشورت می کرد. پسر لاغراندام در آن نشست ها چنان زیرکانه رأی می‌ داد که خان زند به او لقب پیران ویسه داده بود. پیران ویسه ای که جوانی نکرده پیر و پژمرده شده بود زیرا پس از شکست محمدحسن خان قاجار، پدرش، رقیب و دشمن او، عادلشاه که برادرزاده ی نادر بود، در نخستین سال‌های نوجوانی وی را اخته کرده و از مردی انداخته بود. عمه‌اش که به اسارت در شیراز بود و بالاجبار در حباله ی نکاح کریم خان درآمده بود، پنهانی شکمش را سیر می‌کرد و عاقبت هم به وقت شکار موجبات فرارش را از کوه‌های شیراز فراهم آورد. در هنگامه ای که بعد از مرگ کریم خان بر سر جانشینی وی برپا شد، خون های خانگی درهم آمیخت و جسد کریم خان تا چند روز بر زمین ماند. تا آن موقع آغا خودش را به ورامین و سپس استرآباد، اتراقگاه ایلی اش، رسانده بود. با تدبیری بزرگ همه ی شاخه‌های قاجار را به هم پیوند داد تا زیرکانه توانست زمینه ی سلطنت قاجارها را فراهم آورد. البته سد سدیدی که در مقابلش بود، لطفعلی خان، نوه ی برادر و عزیز کریم خان زند بود که پس از جنگ و گریزهای مداوم عاقبت پس از فاجعه ی کرمان و در ارگ بم بر او دست یافت و پس از سلاخی این فرزند یگانه ی ایران بر تخت مرمر سلطنت مستقر شد. همه ی این مصایب را هر شب پیش چشم می‌آورد. از خدا می‌خواست از او بپذیرد که همه ی این خونریزی ها برای وحدت کشوری بوده که اکنون بر آن دست یافته؛ البته این دعوی به حق بود؛ از سقوط صفویه تا زمان او ایرانی ها آب خوش از گلو پایین نداده بودند. رعیت و کاسب همه از او راضی بودند. اما بزرگان و خورش خوران و متفرعنان از وی بیزار بودند، چون خود را کوچک می دانست، جز نان و دوغ یا ماست نمی خورد؛ کبر هم نداشت. از آنجا که صدایش نازک بود برای صدا کردن خدمتکارها زنگی را به صدا درمی آورد.

باری، شفاعت صدراعظم فرصتی بود تا خادمان اندیشه کنند و جان خویش را به دربرند. خداداد از تیره ی گرجی بود و از بستگان قدیمی آغابیگم خانم، همسر نخست غیر بومی فتحعلیشاه. بیگم خانم مغرور و ثروتمند دختر ارشد ابراهیم خان، والی گرجستان بود و تا آخر عمر باشکوه و عزت ولی باکره ماند چون در شب زفاف فتحعلیشاه (در زمان ولیعهدی) او را به شکل مار دیده بود. کدورت‌های کهنه و واقعه ی امشب خداداد را که شاهد خونین ترین قتل ها در سرزمینش بود بر آن داشت تا توطئه ی قتل آقامحمدخان را با دو خادم دیگر، صادق و عباس، در میان گذارد. نفرت این دو هم از آغا بس فراوان بود و صحنه‌های مکرر مشئومی را از او به خاطر داشتند و این شاه را که فقط لقب «خان» بر خود داشت در چشم خود خوار می دیدند، از جمله از نهانگاه بام دیده بودند که در بسیاری از شب‌ها آقامحمدخان پرجبروت پس از آن رعشه های شهوانی در حالیکه خود را در لنگ کوچکی پیچیده بود در حیاط متروکه ای انتهای باغ می‌دوید و در حوضی پر از لجن متعفن و آلوده فرو می‌رفت؛ لجن‌ها را به سر و روی می مالید؛ دست به سوی آسمان می‌برد و ضجه می زد:«ببخشای ربی! ببخش ای کریم! ای رحیم! ببخشای این بنده ی خوار و ذلیل!»

Image

 

آقامحمدخان به عادت رقیب دیرین پدرش یعنی نادرشاه، همیشه در خیمه گاه در زیر صندوق مخمل پوش گوهرهای تکدانه اش (دریای نور، کوه نور و تاج ماه) خنجری می نهاد که خون بیش از یک کرور آدم بیگناه و جنگنده را ریخته بود. همان شمشیر معروف نادری که دست به دست گشته بود و به او رسیده بود.

نیم شب وقتی صادق و عباس و خداداد با فریفتن خیمه دار قدم به درون خیمه ی شاهی گذاشتند، هریک دشنه ای از زیر سرداری بیرون کشیدند. چشمان همیشه هشیار آغا باز شد؛ به چابکی نوجوانی از جا جست حال آنکه 56 سال را پشت سر گذاشته بود. روی صندوقچه ای پرید که هر شب آن را خالی می‌کرد و مثل موش بر جواهراتش می غلتید. خواست شمشیر نادری را از زیر صندوچه بیرون بیاورد که امان نیافت. در تاریکی، باور مرگ آن هم به دست نوکران خانه زاد برایش ممکن نبود.

چرخی زد. از سه طرف به او هجوم آوردند. دم واپسین لحظه‌ای بیش نبود. خون چندانی در زیر پوست چروکیده و استخوان‌های نازکش نداشت. خداداد دشنه را در سینه و قلبش فرو برد و صادق و عباس از دو سو پهلوهایش را دریدند. وقتی آقامحمدخان به آسانی بر زمین غلتید، با انگشت درگاه خیمه را نشان داد؛ شبحی سیاه با ناخن های تیز و بلند از پیکر او بیرون شد و به سوی بیابان دوید، گویی که شیطان!

* * *

سحر که سر زد شالوده ی لشکری عظیم از هم گسیخت. صادق خان شقاقی صندوقچه ی گوهرها را ربود و با لشکر خود به سمت ایلش در غرب کوه‌های کردستان گریخت. آزادخان افغان نیز با دعوی سلطنت راهی شرق شد. تنها اعتمادالدوله بود که با زیرکی هرچه تمام تر باقیمانده ی قشون را به هم پیوست و روانه ی تهران شد. شاطری بادپا به نام یوسف را مامور کرد تبریک و تسلیت او را به فارس در فاصله 300 فرسخی (1800 کیلومتر) به باباخان ولیعهد برساند تا او که والی ناحیه ی فتنه خیز عشایر بود به تهران آید و ده‌ها مدعی سلطنت را براندازد. شاطر یوسف این راه طولانی را در 11 روز و شب تماماً دوید و این یکی از شگفتی های تاب و توان آدمی است. او حامل نامه‌ و مشکی پر و آمیخته از شیر و ماست و پنیر و آغز بود و چند پاره نان.

باباخان بی درنگ خود را به تهران رساند و با نام «فتحعلیشاه» تاج سلطنت را که «آغا» هرگز برنداشت روی سر گذاشت. مدت‌ها جنگ با مدعیان از جمله بزرگان قاجار و صادق شقاقی و آزاد افغان ادامه داشت و عاقبت بعد از شش سال کشمکش دوباره سلطنت استقرار یافت و دوباره عصر عیاشی، فساد، رکود، بی‌خبری از جهانی که انقلاب بزرگ و توفنده ی فرانسه را پیش رو داشت، آغاز شد. جهان بیدار و بیدارتر می شد و ایران به سکر و خرافات و فقر فرو می‌نشست و به خواب می رفت. اما دم واپسین قاتلان مهیب تر از دم پایانی آقامحمدخان بود. زنان قجر حیرت انگیزتر و وحشیانه تر از خون مغولی خود عمل کردند. صادق و عباس و خداداد را توی درگاه خلوت کریمخانی، در کاخ تازه سازی که بعدها گلستان نامیده شد حاضر کردند. مهدعلیای اول، مادر فتحعلیشاه، که شاهبانوی آقامحمدخان و قبلاً همسر برادر او بود با یکی دیگر از زنان طایفه به نام مرصع خانم، خواهر سلیمان خان اعتضادالدوله و نیز عمه ی آقامحمدخان (والده ی خانلرخان) خواجه سرایان را واداشتند که این سه قاتل را تک تک به خلوت خانه آوردند؛ زنان درنده خو یک به یک این خادمان دیرینه و خانگی را با صبر و حوصله قطعه قطعه نمودند! آن‌ها در حال مجازات و خونریزی با گریه و زاری می‌گفتند خون شاه شهید به ماها می رسد!

آقامحمدخان نیم مردی بود جسور، دلاور، خونریز، قسی القلب، مدبر، تودار، صبور، صرفه جو، زرپرست و کینه توز (چنانکه استخوان‌های کریم خان را از قبر درآورده بود و زیر راه پله های کاخش چال کرده بود که هر روز لگدکوبش کند). جز خود و امیالش و کمی هم برادرزاده اش (فتحعلیشاه بعدی) کسی را دوست نداشت. به قولی زمانه ی او بیشتر از خود او هم ارزش نداشت و سلسله ای که بنیان نهاد همانندی نداشت!

یاری نامه:

تاریخ عضدی، احمدمیرزا عضدالدوله (به سفارش ناصرالدین شاه)، چ سنگی، 1317 ه ق، گنجینه کتابخانه ملی

آقامحمدخان قاجار، امینه پاکروان، ترجمه جهانگیر افکاری، امیرکبیر، 1355

 

 

 

نظر ها
افزودن جدید
علیرضا   |204.93.60.xxx |2013-02-10 20:54:43
متن سخیفی است، به ویژه جاهایی که نویسنده
قضاوت می‌کند.
آزاد   |185.147.41.xxx |2016-09-11 19:33:38
اشتباه تاریخی موجود در متن اینکه سه نفر خادم
آقا محمد خان قاجار بخاطر سه قاچ خربزه ! تهدید
به مجازات قتل نشدند ، بلکه بخاطر دزدی و
زورگیری از یکی از ثروتمندان شهر شماخی (مرکز
ولایت شیروان) در آخرین لحظات خروج آقا
محمدخان پس از فتح آن شهر و بخصوص اینکه بنام
شاه قاجار اقدام به زور گیری کرده بودند ،
اتفاق افتاد ...
منبع : کتاب خواجه ی تاجدار
نوشته ی ژان گور فرانسوی
ترجمه ی ذبیح الله
منصوری
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 18 بهمن 1391 ساعت 08:26 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS