بازديد کنندگان کنوني

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
دم واپسین ـ نادرشاه افشار (فرزند شمشیر) نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
18 خرداد 1392 ساعت 20:41

 

 

دم واپسین ـ نادرشاه افشار (فرزند شمشیر)

نویسنده: سیامک تقی پور

 

 ... همگان خاصه عوام ایمانی استوار داشتند که نادر هرگز نخواهد مرد. نادرشاه نه تنها در شرق که در مغرب زمین هم نامی بلند و پرآوازه داشت. در فرنگ با نام هراس انگیز «نادر پسر شمشیر» اپراهایی عظیم به نمایش در می آمد و نادر ...

 

 

 

 

آقای سیامک تقی پور در سال 1330 در کهریزک متولد شد . از نوجوانی به کار تئاتر و سینمای حرفه ای پرداخت . تحصیلات خود را نخست در رشته ی حقوق و سپس در رشته های ادبیات دراماتیک و باستان شناسی ادامه داد. در طول این سالها بیش از هفتاد مقاله در زمینه ی نقد فیلم ، تئاتر و ادبیات نوشته و منتشر کرده است . ایشان موسس و نخستین رییس کانون فیلمنامه نویسان ایران بوده و تا امروز سی فیلمنامه و نمایشنامه به رشته ی تحریر در آورده است . از جمله آثار اوست : فیلمنامه های جاده های سرد ، شیر سنگی و نمایشنامه ی بهرام چوبینه . همچنین فیلم سه مرد عامی و تبه  مرد نيلوفری را نوشته و کارگردانی کرده است .

از آقای تقی پور نخستين جلد  رمان " شاهی از دوران خویش " و رمان " زوال دیر وقت " به چاپ رسيده است . 

 

 

 Image

 

 

 

 

دم واپسین ـ نادرشاه افشار (فرزند شمشیر)

نویسنده: سیامک تقی پور

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید           یک جام دگر بگیرد و من نتوانم

 

 وقتی خبر دهشتبار کشته شدن «نادر شاه» در «فتح آباد» قوچان، مثل گردباد سراسر جهان آن روزگار را درنوردید، کمتر کسی این واقعه را باور کرد. چنان که گویی همه ی کوه ها فرو ریزد و دنیا به پایان برسد، عالمی در بهت و  ناباوری فرو رفت. هیچ کس چنین اتفاق عجیبی را متحمل نمی دانست! چگونه آن غول کوه پیکر و زورمند، مرد سرخ روی و سرخ موی، بی آن که در آوردگاه و میدان جنگ وامانده باشد، جان پر شوری که داشت بر خاک ریخته بود؟

Image

نقاشی از نادر شاه در موزه ی ویکتوریا و آلبرت در لندن

 

همگان خاصه عوام ایمانی استوار داشتند که نادر هرگز نخواهد مرد. نادرشاه نه تنها در شرق که در مغرب زمین هم نامی بلند و پرآوازه داشت. در فرنگ با نام هراس انگیز «نادر پسر شمشیر» اپراهایی عظیم به نمایش در می آمد و نادر این اشتهار و بر صحنه آمدن را وامدار فتح شگفت انگیز هند و درمانده ساختن امپراتوری عثمانی می‌بود که اولی سرزمین آرزوهای اروپاییان و دومی امپراتوری کابوس ساز آنان شمرده می شد.

غولی بزرگ تر از کوه بینالود در اذهان می جنبید. به نجوا گفته می شد: «تن با خون اژدهای بیابانی شسته است که با تیغ آبدیده ی خود کشته». او اسطوره ی مجسم و زنده ی زمانه خود بود. گفته می شد در شب قتلش با سر بریده با چهار سردار قاتل جنگیده است!  سپهسالاران امپراتوری عثمانی که شرق اروپا را در قبضه ی قدرت داشتند از شنیدن نام نادر یا ذکرش حتا در محافل بزم روی ترش می کردند و بسا می لرزیدند.

 «نـَدر قلی»، خانی از خان های «در گز» و «ابیورد» بود که نام آوری را با راهزنی و کین توزی با ازبک ها آغاز کرده و با سپهسالاری دولت صفوی و سپس رسیدن به کوکبه ی شاهی ادامه داده بود؛ هرگز کسی نمی‌توانست این فرجام را بپذیرد که او به دست نزدیک ترین کسانش به قتل رسیده باشد.

در آغاز نوجوانی علی رغم بی سوادی و انزوا، مردی جسور در عین حال فکور بود و قدری   آشفته به نظر می آمد. ازبکان در ترکتازیهای دائمی خود به خطه ی خراسان شمالی، او و مادرش را به اسارت بردند! بسا که همین رویداد، همچون همه ی لحظات حساس تاریخ سرنوشت نادر را به عنوان قهرمان آتی و نیز یکپارچه سازنده ی ایران ملوک الطوایفی تغییر داده باشد. نخست بعد از فرار و رهایی از قید ازبک ها و نجات مادر، گردنکشی بی قرار بود و در تکاپوی مداوم قد افراشت، و گوی سبقت را از ترکمانان راهزن ربود که راه بر زوّار مشهد می بستند و تاراجشان می کردند.  آوازه ی اقتدار او اندک اندک پهنه ی خراسان را درنوردید. مدتی بعد عاشق و خواهان رضیه، دختر «قلی بیک»، شد که بر دره گز و ابیورد سلطه داشت، لیکن وقعی به خواسته ی این جوان جویای نام که راهزنی هم می کرد گذاشته نشد. ولی این بی مهری چندان نپایید؛ دختر دل به او سپرد و شهرت «ندر قلی افشار» فراگیرتر شد و خان اعظم ابیورد رضایت به وصلت دخترش با این اعجوبه ی سرخ موی و روی داد، و چندی بعد جایگاه بلند مرتبه ی خود را به او سپرد و زمینه ی خیزش بلندترش را فراهم کرد.

«نادر قلی» به سوی شوکت و قدرت واقعی به سرعت گام هایی بلند برداشت! در کشاکش جنگ و گریز افغان ها با دولت وامانده ی صفوی، نادر خود را به اردوی آخرین پادشاه آواره، «شاه تهماسب سوم»، رساند که عازم مشهد بود تا با «ملک محمود سیستانی» که داعیه ی سلطنت بر خراسان داشت، به جنگ پردازد. بخت همچنان یار نادر بود که در مقابل نگاه رشک آمیز «فتح علی خان قاجار» فرمانده ی سپاه تهماسب سوم، مورد توجه خاص شاه که جوانی سبکسر و بزم جوی بود قرار گرفت و در کمتر از یک سال، شانه به شانه ی فتح علی خان در کنار شاه با اشرف افغان به ستیزه برخاست و لقب «تهماسب قلی» را به عنوان دومین سپهسالار پادشاه گرفت. حال آن راهزن کوه نشین، فازغ از غم نان، هوای نجات وطن در سر داشت، اما با وجود رقیبی مقتدر و سرسخت چون خانِ سپهسالارِ قاجاری که امیران و شاه را علیه وی وسوسه می کرد، کاری از پیش نمی برد. در آشفتگی حال ایران و ایرانی و سلطه ی خون ریز «اشرف افغان» بر همه ی ارکان ملی، تحمل و درنگ بر او سخت شد و در اقدامی مدبرانه و همراه با نبوغی ذاتی خان قاجار را از میدان به در کرد و خود یکه تاز میدان جنگ شد. در نبردی سخت در دشت های دامغان با تاکتیک گاز انبری که شیوه ای نو در رزم بود، شکستی سخت بر پیکره ی اشرف افغان فرود آورد و در حالی که شاه را در سپاهان به نوشخواری نشانده بود، این مهاجم دیو آسا و شرزه را تا شیراز و دشتستان تعقیب کرد. افغان ها پریشان حال و از هم گسیخته به دیار خود بازگشتند و نادر که مفتخر به فرزند خواندگی شاه ـ تهماسب قلی ـ بود، سرافراز و پر از شر و شور، سربلندتر از پیش به سپاهان باز آمد!

شوریدگی ایرانیان که تا لبه ی پرتگاه مرگ رفته بودند به شور و حال دوباره منجر شد. آوازه ی تهماسب قلی مرزها را درنوردید. در نبردهایی سخت، دلاورانه روس ها از شمال ایران بیرون راند و آنان را شکست داد. همه ی قدرت پنهان ملی در وجود او متجلی شد و آشکارا شاه را حاشیه نشین اورنگ پادشاهی کرد. زمان نیازمند حضور نادر بود. اوراق تاریخ به سرعت ورق می خورد و قلوب قهرمان خواه ایرانیان سرشار از مهر این اعجوبه ی دوران بود. با همه ی ارادتی که نسبت به دودمان صفوی داشتند، قدم او را با جان و دل بر چشم گذاشتند. وجدان ملی به او خوشامد گفت و نادر قدم نهایی را به سوی پادشاهی پرعظمت خویش برداشت. شاه تهماسب سوم در سایه ی قامت استوار سپهسالار پیروزش از حاشیه ی تاریخ نیز محو شد. بدین صورت که پس از پیروزی های مکرر نادر، تهماسب سوم هم خواست از خودش لیاقت و جربزه نشان دهد. برای همین بدون هماهنگی به سمت عثمانی لشکر کشید اما در این نبرد شکست خورد و عثمانی ها بخش‌هایی از خاک ایران را اشغال کردند. نادر از این مساله خشمگین شد و تهماسب سوم را از قدرت عزل کرد. به جایش پسر خردسال او را تحت عنوان «شاه عباس سوم»  به پادشاهی رساند و خودش نیابت سلطنت را بر عهده گرفت. او همچون رگبار بر سر عثمانی ها باریدن گرفت و آذربایجان و گرجستان را از دست آنان درآورد. سپس در گنجه قراردادی به روس ها تحمیل کرد و باعث شد آن‌ها تمام سرزمین های ایرانی نشین را ترک کنند.

پس از خلاصی جامعه ی ایرانی از نکبت و کابوس مهاجمان و از جمله ی آن‌ها طایفه ی« غُلزایی» که با حمله ی «محمود افغان» پسر «ویس خان غلزایی» شروع و با غلبه ی پسر عمویش اشرف بر او ادامه یافت، با دعوت عام نادر، از سران ولایات و روحانیون اعظم و خان های طوایف به دشت مغان در بهار سال 1146 هـ ق سرنوشت همگان ختم به خیر شد. این زمانی بود که نادر پیروزمندانه در نبردهایی سخت و نفس گیر، «ینی چری» های عثمانی را عاقبت در هم کوبیده و از شمال غربی ایران عقب نشانده بود و اروپای عاصی از عثمانی را به وجد و شگفتی وا داشته بود. امپراتوری عثمانی که دعوی خلیفگی مسلمان را داشت، بعد از یک قرن و نیم تا دو قرن کشمکش عقیدتی با دولت پر شوکت صفوی (که از زمان شاه اسماعیل اول تداوم داشت) با ضرب شصت های نادر سیر قهقرایی و خاموشی را آغاز کرد!

تا بهار 1148 ه.ق تدارکات لازم برای گردهم آیی سران ملی فراهم شد. در آرامشی باز آمده بعد از دهه ای پر از خون و قحطی، بزرگان به اتفاق همراهان و مشاوران و ریش سفیدان خود ـ در حالی که وقوع جنگ را احتمال داده و حتا از روی احتیاط جنگ افزار همراه کرده بودند ـ چنان گام برداشتند که در ایام نوروز در مُغان باشند و به دیدار منجی ایران نایل گردند. تصویر پیش ساخته از نادر قلی و به زبان عام «تهماسب قلی» در ضمیر مدعوین منطبق با همان جَلوَتی بود که از پیش شنیده بودند: استوار، با قامتی بلند، شانه هایی ستبر، گردنی بلند و افراشته و بازوانی در هم پیچیده که با تشبیه دستان تهمتن را به خاطر می آورد. آنچه در ظاهر از همه ی قدرتمندان برتر می نمود صدای درشت و پر طنین او بود که در دشت مغان پژواکی گسترده داشت، به طوری که وقتی در بلندای کرسی برای خطابه ایستاد، بدون هرگونه فریاد و تظاهر به نمایش، شمرده و متین جمعیت را جلب و جذب صدا و وجود خود کرد. خیلی خلاصه گفت:

ـ «من دیگر خسته ام، نیاز به خلوت و رفتن به دیار پدری دارم. حال کشوری یکپارچه را از کنار فرات تا ساحل سند که از هم گسیخته و ناآرام بود، به شما می سپارم. مرزها معین و دشمنان غدار در هم کوبیده شده اند. زمان آن رسیده تا با اراده و وفاق همگانی و ایرانی، پادشاه لایق و قدرتمندی را معین کنید و مرا دیگر از خدمات قشونی معاف دارید.»

در بزرگان مملکت ولوله ای عظیم افتاد! همگی او را پادشاه خطاب کردند و از شدت هیجان کف در دهان آوردند! تنها مخالف نادر در این جماعت، ملایی کاردان و پیر با بیانی طنز آمیز و «عُبید» سان بود که نجوایی کرد و گویی باد خبرش را به گوش نادر رساند. شاید به علت همین مخالف خوانی کوچک بود که چندی بعد پیرمرد را پنهانی گوش و زبان بریدند. این نخستین نغمه ی شوم و بدآهنگی بود که از نادر شنیده شد، نغمه ای که در سال های پایانی عمر منتهی به سفاکی و خونخواری و کشتارهای بیشمار شد تا جایی که حتا چشمان پسرش «رضا قلی میرزا» را که گفته شده شایسته ترین ولیعهد همه ی دوران ها بود از چشمخانه بیرون کشید. زمینه ساز این دگردیسی «ابراهیم علیقلی میرزا خان» عموزاده اش بود که با همه نزدیکی و هم پیالگی، موریانه وار در خفا اساس سلطنت، سلامت، پالودگی روان و قدرت نادر را ماهرانه مختل می کرد، با همه اطمینانی که نادر به او داشت! در داغستان (چچن) که منطقه ای ناآرام و سرکش بود، اتهام پرتاب تیری که در جنگل به سوی نادرشاه شلیک شده و یک انگشت او را قطع و اسبش را کشته بود، با یادداشتی مجعول که با دست چپ نوشته شده بود به رضاقلی میرزا فرزند یگانه و شجاع و ولیعهد نادر نسبت داده شد.

به جهت جنگ و جدال های مداوم که نادر در چهار سوی این اقلیم کرد و نبردهای سهمگین توپخانه ای و تاکتیک خود ساخته ی گاز انبری که الگوی «ناپلئون بناپارت» شد و همچنان امروزه در جنگ های صحرایی کارآمد است، مقتدرین دولت قرون متمادی یعنی عثمانی را عقب راند و حتا یکی دو بار شکست داد و تا سده ی بعدی در مرزهای خود زمین گیر کرد. راه بقاع متبرکه ی بین النهرین را که زیر سلطه ی عثمانی بود برای زوار ایرانی گشود و خود با چکمه هایی که سه ماه در پا داشت و در آن دانه ی جوی روییده بود به زیارت  حضرت علی رفت ـ و البته این نقلی ناموثق است و در احوال پریشانی و پشیمانی که از کور کردن رضا قلی میرزا داشت، بیان شده و چندان یقینی بر آن نیست. از این زمان است که دگرگونی ناهنجاری در احوال او پدید آمد. خشم فراوان و بی منطقی بر اعمال او چیره شد. خانه‌اش زین اسب بود و  لشکرکشی های دائمی مجالی برای ساختن کاخ کشورداری برایش فراهم نکرد. عمّال مطیع و گوش به فرمان را وادار به گرفتن مالیات های بی حساب کرد، که حتا در خشکسالی ها و قحطی ها نیز شفقتی در این باب از او مشاهده نشد.

آخرین لشکرکشی بزرگ و سیسد هزار نفره ی او به هند، همسایه و دیگر مالک الرقاب ما بی چون و چرای دنیای شرق بود. بازماندگان محمود و اشرف افغان که سالها پیش به دیار خود واپس نشسته بودند، گهگاه به خراسان هجوم می آوردند. نادر آنان را تعقیب کرد و مهاجمان به هند فرار کردند. نادر از پادشاه هند خواست که شورشی ها را دستگیر کند و به او تحویل دهد اما او سستی کرد. همین مساله بهانه‌ای به دست نادر داد تا به آن سرزمین حمله کند. تهاجم به هند سرزمین آرام، با گذر انبوه سپاه از تنگه ی  خیبر صورت گرفت، کاری دشوار که متخصصان نظامی را حتا تا امروز در شگفتی نگه داشته است. بعد از جنگ و نبردهای پراکنده با مدعیان افغان، پشتون ها و ازبک ها و هزاره ها، نادرشاه افشار جهانی را به لرزه درآورد. «محمد شاه گورکانی» از نوادگان و آخرین بازمانده ی مغول ها که گنج های سلیمان و قارون و بسا بیشتر را در خزانه داشت و سده های متوالی پدرانش بر هند سلطنت کرده بودند، با سپاهی انبوه به مقابله ی نادر آمد.  اما نادر چون سیلی بنیان کن و سونامی گونه آن‌ها را روفت و جارو کرد. دیگر پسر دلاور و اسفندیار منش نادر، یعنی نصرالله میرزا در این لشکر کشی در کنار پدر بود. وقتی نادر به دهلی قدم گذاشت، شاه هندی در هم شکسته و تسلیم، درهای همه ی خزانه ها را به رویش گشود و تاراج عظیم ترین گنجینه های شرق، آخرین دستاورد نادر شد. تخت طاووس با سدها کیلو طلا و جواهرات ناب که شکل طاووسی واقعی داشت، همراه با پرده ی پر از مروارید فیل پوش با دوازده هزار دانه مروارید درشت که هر یک دانه ای به بزرگی گردو داشت، و نیز سه قطعه الماس که وزین ترین دانه های الماس جهان بود نصیب او شد: کوه نور، تاجماه و گوهری بزرگ و تراش نخورده. نادر، محمدشاه را نکشت و او را در مقام خویش ابقا کرد. در طغیانی ناگهانی که آخرین اعتراض هندی ها به زورگویی افراد نادر بود، جمعی از ایرانیان به قتل رسیدند و نادر به تلافی فرمان قتل عام  صادر کرد. در طی یک روز سد هزار هندی معترض به قتل رسیدند. محمدشاه با تضرع نزد نادر آمد و عمامه ی مروارید نشانش را بر سر او گذاشت شاید که خونریزی ها پایان یابد. نادر نیز تاج باریک و کم وزن و طلای خود را برای دلجویی بر سر او گذاشت و فرمان توقف کشتار را صادر کرد. بر عمامه ی پادشاه هند، آخرین و ته مانده ی دارایی هندوستان پنهان بود که محمدشاه  آن را برداشته و در عمامه مخفی کرده بود لیکن بعد از مراسم ازدواجی که برای نصراله میرزا و دخت امپراتور هند برای ختم خون ریزی برپا شد، عروس در شب زفاف راز پنهان کردن «دریای نور»، گران بهاترین الماس همه دوران ها را، برای داماد افشا کرد و نادر آن را در عمامه ای که محمدشاه موقتاً به وی داده بود، پیدا کرد.

فقط هفده قاطر قطعه های پیچیده در لفافه ی «تخت طاووس» را به سوی ایران آوردند. گوهرها و سنگ های پربهای هند را ده ها استر و شتر حمل کردند، البته با نگهبانی ده ها هزار رزمنده ی خونریز که مقصدشان مشهد، پایتخت نادر بود.

ملت گرسنه و خشکیده از قحطی به خیال آسودگی بعد از فتح به خیال بخشش مالیات ها، جشن ها و آتش بازی های گسترده برپا کردند. نادر هم به یمن به دست آوردن این گنج، مالیات سه سال را به رعیت بخشید؛ لیکن دیگر نادرشاه نه همان شاه بود که باید بود.

 او هیچ یک از بستگان و اقوام خود را امین نمی دانست. سوء ظن شدید و مرض درمان ناپذیر نخوت باعث شد سردارانش را از بین دیگر اقوام و طوایف انتخاب کند. بیشتر آنان از ازبک ها و قاجارها و ماکویی ها بودند. علیقلی میرزا، عموزاده اش که زمانی در غیبت نادر و در جنگ ها نایب السلطنه شمرده می شد، اینک در دوردست ها به نام والی سیستان به حالت عزلت و تبعید به سر می برد و حق خروج از آن جا برایش وجود نداشت.

نادر پس از رسیدن به مشهد فرمان حفر و ساختن گنج خانه ای را به نام کلات در کوه های بینالود صادر کرد. همه ی دل مشغولی نادر تا چند سال آتی دیدارهای بهاره اش از این کلات شگفت انگیز بود که بزرگ ترین حجاران و معماران، آن را در سینه ی کوه ساخته بودند. نفوذ به آنجا غیر ممکن بود، مگر از راه سنگی بزرگ که در میان صخره ای عظیم بود و باز کردنش راز و رمزی ویژه داشت که فقط نادر و سرکرده ی قشون محافظ  آن را می دانستند. مجموع مالیات های کلان اخذ شده از سرتاسر کشوری وسیع که خودش ساخته بود در آن جا حفظ و در دفاتری ثبت شده و مُهر می گردید. همچنین آن چه طلا و نقره و گوهر، به زور چپاول ضبط می شد در ادامه ی ثبت شده های قبلی نوشته شده و نادر در هربار سفر به آن جا با انگشتری یاقوت برمه ای مُهر می زد.

در آستانه ی بهار 1160 قمری مدتی بود که کشور دچار نارضایتی های بزرگ و شورش های پراکنده شده بود. نادرشاه در اثر عمری لشکرکشی، هزینه‌های گزافی بر مردم ایران تحمیل کرده بود. او بی توجه به وضعیت دشوار معیشت مردم باز در فکر لشکرکشی های تازه بود و با وضع مالیات های سنگین به دنبال تأمین بودجه ی ماجراجویی هایش می گشت. از این رو مردم در نارضایتی غرق بودند و گاه اینجا و آنجا شورش می کردند. نادر که مرد جنگ بود و جز زبان جنگ، زبانی نمی شناخت، شورش های مردمی را سرکوب می‌کرد اما برای بهبود وضعیت اقتصادی هم تدبیری نداشت. پس از یکی از این سرکوب ها، نادر به عادت همیشه بعد از زیارت ظاهر سازانه ی حضرت رضا آماده ی رفتن به سوی گنج های سلیمانی خود شد. نامه ای به عنوان مطالبه ی مالیات برای علیقلی میرزا عموزاده ی مطرودش در سیستان نوشت، و او جواب داد که خشکسالی های پیش آمده، خلق را به سوی قحطی و مرگ کشانده، لذا با اجازه ی شما از پرداخت مقدار قابل توجهی و شاید همه ی مالیات معاف شده اند. اما  نادر در جواب، او را با تهدیدات مهلک، موظف به اخذ مالیات کرد.

با وزش نسیم خنک از سمت کوهساران، نادر همراه با گارد ویژه ی خود، تحت فرماندهی چهار سردار مورد وثوقش به قصد رفتن «کلات نادری» و دیدار و محاسبه ی اندوخته های خود عازم قوچان شد. اراده ی او بر این تعلق گرفت که اول راهی در گز و ابیورد شود تا با خویشانش دیدار کند و سپس به کلات برود. از سوی دیگر علیقلی میرزا با وصول حکم لازم الاجرای سلطنتی که او را وادار به قتل و غارت مردمان بی چیز و گرسنه می کرد، مصمم شد با همه ی ممنوعیتی که برای خروجش از سیستان گذاشته شده بود، خود را به نادر برساند و حضوراً تقاضای بخشودگی یا تخفیف مالیات کند. علیقلی میرزا شبانه اسب تازان به سوی مشهد حرکت کرد. حکام و راهداران یا قادر به بازداشتن او نشدند یا غافل ماندند. وقتی با خستگی و بی خوابی خود را به مشهد رساند، نادرشاه و سپاه محافظش مشهد را به قصد کلات از طریق قوچان ترک کرده بودند. اما آشفته حالی علیقلی میرزا و نیز کدورت قبلی و فرو ریختن روح و شادمانی مردم دلخون طرح توطئه ای را که مدت ها به آن فکر کرده بود در ضمیرش به شدت قوت بخشید. قتل نادر!

   *

علیقلی میرزا، از زمانی که نادر به جنون و نخوت و خونریزی دچار شد و به وضع مالیات های نامعقول پرداخت، در نهان با چهار سردار بزرگ او روابطی نزدیک برقرار کرده بود. بنابراین از لحظه ی رسیدن به مشهد اندیشه ی کشتن نادر در ذهنش قطعی شد.  به سرعت خود را به قوچان رسانید. نادر به اتفاق همسر یا معشوقه ی (ظاهراً) مسیحی و شاید گرجی خود، «ستاره»، در دشت سرسبز و پر گُل «فتح آباد» خیمه ی عظیم شاهی را بر پا کرد، خیمه ای که بر تارکش گوهری نفیس همچون فانوس سوسو می زد. حلقه ای تنگ از چادرهای سرداران و گارد اول ویژه، خیمه ی زربفت نادر و ره آورد هند را در میان خود داشت. معبری تنگ، تنها به اندازه ی عبور اسبی، یگانه راه حضور در حلقه ی مرکزی بود. گارد دوم نیز در فاصله ی ده قدمی از چادرهای گارد اول به همین سان قرار گرفته بود و باز حلقه ای از چادرها در دایره ای بازتر و دهانه ی عبور فراخ تر. اردوی ویژه نیز در چادرهای پراکنده اما نزدیک به خرگاه و خیمه ی شاهی بودند.

چهار سپهسالار همراه نادر که شبانه به نوبت مراقب جان او بودند، ظاهراً مورد اطمینان و محبت او بودند: محمد بیک قاجار ایروانی، صالح بیک افشار، موسی بیک افشاری، قوچه بیک ازبک.

 علیقلی خان بعد از رسیدن به حوالی فتح آباد، پیکی را به سراغ چهار سردار فرستاد که یقیناً از پیش آمادگی حضور وی را داشتند. در ملاقاتی که انجام شد، همگی هم قسم شدند تا ایران را از بحران جنون و آدمکشی و زورگویی نادرشاه نجات دهند، بی آن که طرحی برای بعد از مرگ شاه داشته باشند. اما علیقلی میرزا باید پنهان می ماند تا نادر از حضور غیر مجاز او مطلع نشود و البته بعید نیست در این مرحله هوای سلطنت در سر او  افتاده باشد و هم پیمانان وی ناگفته کسی را بهتر از وی برای سلطنت و نیز تقسیم گنج کلات بین خودشان ندانسته باشند.

 شب که رسید، دلشوره ای سخت بر چهار سردار مستولی شد. نخستین نوبت کشیک از آن قوچه بیک بود که باید تمام تدابیر خود را برای اغفال محافظان زیر دستش به کار گیرد.  وقتی شب از نیمه گذشت، همه ی زمینه چینی های برای ورود و حمله به نادر آن هم از سوی سرداران معتمدش فراهم شد.

نادر به عادت همه ی عمر تبرزین را در زیر بالش ابریشمین و مروارید دوز خود نهاده و ستاره نیز خنجر دسته مرصع خویش را به نشانه ی احترام به «ظل الله شاهنشاهی»در پایین پا و زیر تشک گذاشته بود.

با مهارتی که قوچه بیک در طرح نقشه اصلی داشت، او و همدستانش چند یوزبانی گشت را به طور خاموش کشتند. صالح بیک افشار و موسی بیک نیز با چالاکی خود را به درون چادر عظیم و هشت گوشه‌ای انداختند که مردنگی نفیسی در آن نور سبز و ملایم بر تاریکی انداخته بود. ستاره که نیمه بیدار بود جیغ کوتاهی از هراس کشید، اما قوچه بیک نیز که داخل شده و خود را به او رسانده بود دهانش را گرفت. ستاره، چست و چالاک خنجرش را از زیر تشک برداشت و برای دفاع از نادر به تکاپو افتاد. نادر دست به تبرزین برده بود، اما شمشیری تیز و سنگین توسط محرم ترین فرد ایل و تبارش، موسی بیک، درست برگردنش فرود آمد. اما نادر دیو آسا و مهیب با گردنی نیم بریده به پیکار برخاست. زمان از دست رفته و دیگر مجالی برای بزرگ ترین سپهسالار تاریخ شرق نبود. قوچه بیک ستاره را مهار کرد و به کمک دو تن دیگر آمد ... شمشیرهای مداوم نادر را نقش بر زمین کرد.

باید برای اثبات مرگ یک ابرمرد سر از بدن او جدا کرد و چنین شد! در تقلای سخت و جان دادنی هولناک صالح بیک بر پاهای بی قرار نادر نشست و محمد بیک قاجار سر از بدن تنومند او جدا کرد و بر نیزه برد و تاریخ برگی دیگر به جلو رفت.

این بیت از خود نادر و بر مهر او به دست آمد:

نگین دولت و دین چون که رفته بود از دست       

 به نام نامی نادر قرار داد خدا

پس از حیرت عامه از کشته شدن نادر چنین برخوانی کوچه ها شد:

سر شب سر قتل و تاراج داشت              سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفری                     نه نادر به جا ماند و نه نادری

بنازم من این چرخ پیروز را                        پریروز و دیروز و امروز را

 

 

یاری نامه ها:

1 ـ عالم آرای نادری (محمد کاظم مروی وزیر مرو)/ نسخه خطی کتابخانه ملی

2 ـ جهانگشای نادری/ میرزا مهدی خان استرآبادی

3 ـ آخرین شب نادرشاه / سِر مارتیمر ـ دیورانه . اکسفورد . لندن

 

 

 

نظر ها
افزودن جدید
ناشناس   |2.184.176.xxx |2014-01-07 18:52:18
درود برمرد تکرارنشدنی تاریخ ایران نادرشاه
افشار
رضا   |2.190.36.xxx |2014-02-15 01:35:56
ﺩﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ
ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ
ﺑﺎﻋﺚ ﻏﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ
ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ
مسعود  - نادر ‘شاه مشرق زمین   |5.236.222.xxx |2014-12-19 00:15:43
دارم در مورد نادر شاه بزرگ کتابی مینویسم
که افتخارات این بزرگ مرد تاریخ جهان
را بر ایرانیانی که اجداد خودشان را
فراموش کردن یادآوری کنم البته با
نوشته ای جدید..
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 18 خرداد 1392 ساعت 21:39 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS