بازديد کنندگان کنوني

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
اريک وگلین و برداشتی ديگرگونه از مدرنيته نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
18 خرداد 1392 ساعت 21:15

 

اريک وگلین و برداشتی ديگرگونه از مدرنيته

نويسنده: محمد صبوری‌زاده
 
 
هستی‌شناسیِ اریک وگلین، هستی‌شناسی‌ای کلاسیک و مبتنی بر این بنیاد است که طبیعت دارای نظم و معناست؛ در نتیجه می‌توان با جهان پیوند داشت و میان درست و نادرست، و خیر و شر قضاوت کرد ...
 
 

 

 

Image 

 

آقای محمد صبوری زاده در سال 1358 در شهر آبادان به دنیا آمد. از نوجوانی به مباحث نظری علاقمند بود و در این زمینه مطالعه می کرد. تحصیلاتش را در رشته ی فلسفه پی گرفت و موفق به دریافت کارشناسی ارشد شد. ایشان هموند انجمن نویسندگان ایران دیدار است.

 

 

 

 

اريک وگلین و برداشتی ديگرگونه از مدرنيته

نويسنده: محمد صبوری‌زاده

 

Image

 اریک وگلین

 

هستی‌شناسیِ اریک وگلین، هستی‌شناسی‌ای کلاسیک و مبتنی بر این بنیاد است که طبیعت دارای نظم و معناست؛ در نتیجه می‌توان با جهان پیوند داشت و میان درست و نادرست، و خیر و شر قضاوت کرد. نگاه نقادانه‌ی وی به مدرنیته بر پایه‌ی هستی‌شناسی او و بر این مقدمه استوار است: مدرنیته، واقعیت دروغین و وهم‌آوری است که انسان برای فریب و کاهش اضطراب خود ساخته است. انسان مدرن، همچون زندانی غار افلاطون، می‌پسندد سایه‌ها را به جای نور خورشید باور کند. با این تفاوت که ایمان دارد می‌تواند ارباب غار شود و بر سایه‌ها نیز تسلط یابد. آن‌چه وگلین در کتاب علم، سیاست و گنوسیسیسم (1) به آن می‌پردازد، بسط ایده‌ی اصلی او در کتاب علم جدید سیاست (2)(چاپ 1952) است، مبنی بر این که: «ذاتِ مدرنیته گنوسیسیسم است.»(3) ممکن است در ابتدا با شنیدن واژه‌ی گنوسیسیسم، نوعی ابهام و سردرگمی شکل بگیرد، اما این ابهام جز وقفه‌ای در فهم آن نیست. توضیحات وگلین در این‌باره از ابهام آن می‌کاهد.(4) گنوسیسیسم، در فلسفه‌ی وگلین عملاً مترادف با مدرنیسم به کار می‌رود.

از دید وگلین، فرقه‌ی گنوسی در دوران باستان، جهانی پنداری را به عنوان جایگزینِ واقعیت ترسیم میکرد. در نظر این جماعت، حقیقت چیزی غیر از جهان روبه‌روی ماست. ایشان برای رسیدن به حقیقت و رهایی از طبیعت مادی به دانش درونی و شهود معتقد بودند. گنوسی‌ها بر این نظر بودند که به کمک نیروی دانش می‌توان واقعیت را به شکلی فراتر دگرگون کرد. از نظر وگلین، علم مدرن در دنیای مدرن حکم افسون رهایی‌ای را پیدا کرد که شهود درونی نزد فرقه‌ی گنوسی داشت. علم مدرن خود را تنها راه رهایی انسان میشناسد و همچون یک ایدئولوژی عمل میکند.(5)

 وگلین وجوهِ بنیادینِ تشابهِ تفکرِ مدرن را با اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی گنوسی باستانی در از خودبیگانگی (Alienation)، تصورِ جهان چونان بیگانه‌ای متخاصم و شورش علیه بنیادِ مقدسِ وجود (طبیعت) می‌بیند.(6) برای توضیح گنوسیسیسم از منظر وگلین بهتر است به تمایزی اساسی در فلسفه‌ی او اشاره کنیم: تمایز فلسفه – ضد فلسفه (Anti philosophy). عین عبارت وگلین این است: «فلسفه از عشق به هستی بر می‌آید و ثمره‌ی آن، درکِ نظمِ هستی و کوشش برای وفق دادن خود با آن است.» و در ادامه: «گنوسیس (Gnosis) میلی است برای قرار گرفتن فراتر از هستی، به منظور سلطه‌یابی بر آن و استقرار نظام مورد تمایل خود.»(7) در نتیجه اندیشه‌‌ی گنوستیک و اندیشه‌ی مدرن محتوا و مقصودی مشابه دارند.

وگلین می‌نویسد:  «نظام گنوستیک پایه‌اش بر استدلال (Reasoning) و نه فلسفه قرار گرفته است.» حال آن که فلسفه اولاً و ثانیاً و برای همیشه دوستداری حکمت است، نه تعاریف قطعی و نظام‌های جازمی چون عقلانیت هگلی.(8) دو خصلت اساسی گنوسیسیسم مدرن: باور به تغییر جهان و حذف خدا و جایگزینی انسان به جای اوست، خواه در قامت ابرمرد یا اربابی که به سرنوشت خود و طبیعت مسلط است و تاریخ را می‌سازد.(9)

وگلین پوزیتیویسم، مارکسیسم، فرویدیسم، اگزیستانسیالیسم، پروگرسیویسم، اتوپیانیسم، اکتیویسم انقلابی، فاشیسم، کمونیسم، ناسیونال سوسیالیسم و در کل هر «ایسم»ی را ايدئولوژی (نظام بسته) و دور از حقیقت می‌بیند. دوره‌ی مدرن، دوره‌ی ایسم‌ها است. این ایسم‌ها به معنای تحریف، تلخیص و تحدید جهان به ایدئولوژی جزمی و ارضا کننده‌ی امیال انسانی اند، و این‌ها ‌وجوه تشابه مدرنیسم و گنوسیسیسم اند.(10)

وگلین موجودیت انسان را در جامعه، هم سیاسی و هم تاریخی میداند و بر تاریخی بودن امر سیاسی تأکید دارد.(11) وی تاریخ غرب را به سه دوره­ی بزرگ تقسیم می‌کند. دوره­ی نخست را بحران هلنی (یونانی) می‌داند و به پیدایش علم سیاسی توسط افلاتون و ارستو مرتبط می‌کند. دوره­ی دوم را به سنت آگوستین و بحران رم و مسیحیت ربط می‌دهد و دوره­ی سوم را که زلزله‌یِ اصلیِ بحرانِ غرب می‌دانست به فلسفه­ی حق و تاریخ هگل مربوط می‌داند.(12) وگلین انحراف مدرنیته را از حقیقت ناشی از مقابله­ی تفکر جدید با متافیزیک و هستی‌شناسی(انتولوژی) میداند. وی در توصیف تفکر خود از مفهومی چون مسخ استفاده میکند. نتیجتاً برای دست­یابی به حقیقت نیازمند بازگشت دوباره­ای به اصل حقیقت هستیم. وگلین خود در این باره تعبیر بازگشت (Restoration) را به کار میبرد. تلاش بزرگ وگلین این است که نشان دهد، تجدد، واقعیتی ثانویه و دروغین (Second Reality) است. مدرنیته چیزی جز این وهم نیست و نتیجه­ی این وهم جز این نیست که  فرد انسانی به ذره­ی کور (Blind particle)  تنزل داده شده است. وگلین مشخصاً هگل را متهم اصلی میداند که واقعیت ثانویه­ی تجدد را به جای حضور افلاتونی (Metaxy) نشانده است. وگلین هشدار میدهد که روح‌های بیمار شدهای که واقعیت ثانویه را به جای حقیقتِ حضور (Reality of Metaxy) پذیرفتهاند در امید واهی به بهشت خیالی، که ایدئولوژی مدرن(13) وعده می‌دهد، روز به روز خویی وحشیانه‌ می­یابند. تنها با بازگشت تعادل آگاهی (Balanced Consciousness) و پذیرفتن حقیقتِ حضور میتوان از درنده خویی و بی‌نظمی مدرنیته رهایی یافت.(14)

وگلین به درستی هشدار می‌دهد که نتیجه­ ی تجدد، نهایتاً به فهمی ابزارانگارانه از انسان منجر می‌شود. انسان پرورش یافته در دوره‌ی مدرن، موجودی جز با تمایلات لذت­جویانه نیست و میتواند به سادگی مورد استفاده قرار بگیرد. بروز هیتلر یا استالین و جنگهای جهانی، مرتبط به این واژگونی مفاهیم و ایجاد دین جدیدی است که به نام عقلانیت روشنگرانه حکم می­راند. در مدرنیته دینِ سامی نابود نمیشود بلکه با دین جعلیِ مدرن جایگزین میشود. مدرنیته ریشه در ایمان دارد نه عقل، اما ایمانی که به جای امر متعالی ریشه در امر دنیوی دارد. این آرامش و احساس قدرتِ ناشی از کنترل طبیعت و فرمانروایی بر خود، از منظر وگلین، سرخوشی کوتاه مدتی است که نتایجی وخیم دارد. مسخِ انسانِ متعالی و اشرف مخلوقات به موجودی بی‌روح یک تراژدی کامل است.(15) وگلین می‌نویسد: «به هیچ روی نباید بی نظمیِ روحیِ زمانه‌ی ما، بحران تمدنی که  هر کس به سادگی از آن می‌گذرد، به عنوان سرنوشتی گریز ناپذیر در نظر گرفته شود.»(16) وگلین ناامید نبود. دعوت او به مقابله با همسویی با باورهای تحمیلی مدرنیته است: «هیچ کس نباید جزئی از بی نظمیِ روحیِ اجتماع باشد. منظورم این است که هر کس ملزم است از این حماقت اجتناب کند و بکوشد زندگی خود را در نظم بیابد. راه این است که آماده‌ی درمان خود باشد.»(17) او برای سنت کلاسیک فلسفی (افلاتون و ارستو) اهمیت زیادی قائل بود و می­پنداشت با تعمق در  متون کلاسیک و دریافت روح مطلب آن و مطابقت با دوره­ی تاریخی حاضر میتوان نظریه­پردازی کرد.(18)

اصل اساسی فلسفه‌ی وگلین، کاملاً یونانی است: فیلسوف باید جویای حقیقت باشد و در برابر ناحقایق و دروغ‌های رایج و مقبول عامه، مقاومت نماید. وی همچون متفکران یونان، به پیوند وثیق فلسفه و فلسفه‌ی سیاسی باور داشت. در اندیشه‌ی او، همچون افلاتون، فیلسوف می‌باید سرمشق و الگوی دیگر آدمیان و نه جدا و دورافتاده از ایشان باشد.(19) در نگاه وگلین، فیلسوف، طبیبِ روح (Physicion of soul) است. پاول کانتز در مورد وگلین می‌نویسد: «برای فهم فلسفه‌ی وگلین به عنوان فلسفه ای در باب نظم-بی نظمی، این ضرورت دارد که بدانیم فلسفه‌ی او قیامِ خیر علیه شر است... در پشت وگلین تاریخ‌گرا، وگلین همچون پیامبری غمگین ایستاده است: «وای بر ما که خیر را شر و شر را خیر بنامیم.»(عهد عتیق، اشعیا، 5:20)... می‌توان لیست بلندی از فلسفه‌هایی که شر را به جای خیر مطرح می کنند معرفی کرد: نیرومندترین آن‌ها فاشیسم (و بدترین شکل آن نازیسم) و کمونیسم اند؛ در مقابلِ این دو تفکر، فکرِ منحط و از خط خارجِ مدرن است که در برابر استبداد چپ و راست به اعتراضی ضعیف بسنده می‌کند.(20)

از دید وگلین، فلسفه‌ی درست اساساً فلسفه ای خوب است. یعنی همان تفکر کلاسیک و مسیحی، میراث افلاتون، ارستو، سنت آگوستین و نیز سنت توماس و اسکولاستیسیسم... فلسفه سلوکی است که ما را از شر و بدی محافظت کند. اما فلسفه چگونه می‌تواند چنین هدفی را متحقق سازد؟ وگلین در کتاب نظم و تاریخ، جلد یکم، صفحه‌ی چهاردهم چنین می‌نویسد: «عشق به وجود، از راه عشق به بُعدِ الهیِ وجود به عنوان منبع نظم جهان.» در صفحه‌های 68 و 69 جلد سوم همین کتاب می‌نویسد: «فلسفه باید بسط روندی باشد که چون نوری بر خیر و شر بتابد.»(21) پاول کانتز از مفسران وگلین با تکیه بر همین نظرات است که مدعی است وگلین یک آگوستینی است، زیرا وی «شهر خدا»یی را علیه و بالادستِ «شهر انسان» قرار داده است. این آرمان وگلین است که «بی نظمی» را از میان می‌برد و زندگی در طول اعصار را ممکن و مطلوب می‌سازد.(22)

برای نجات بعد وجودی انسان از شر انحراف و استبداد، حیاتی است فلسفه را از انحراف نجات دهیم.(23) در این راستا، وگلین به نقد فیلسوفان مشهوری چون مارکس، کنت (Comte) و هگل می‌پردازد. این سه فیلسوف از نظر وگلین از این حیث شباهت داشتند که نظام بسته‌ای ارائه می‌کردند که نقادی و چون و چرا کردن در آن چارچوب عملاٌ غیرممکن بود. وگلین برای توضیح بهتر نظر خود، مثالی از محاکمه‌ی رودلف هس، فرمانده‌ی اردوگاه آشویتس می‌زند. او در دادگاه خود اعلام کرد، برای او و همکاران اش هرگونه چون و چرا کردن در ایدئولوژی رسمی، اساساً و به‌طور بنیادی غیرقابل تصور بود. نه این که از مجازات بترسد یا به چالش کشیدن ایدئولوژی رسمی را نپسندد و درست نداند، بلکه اساساً نمی‌توانست در اصول عقیدتی خود شک کند. از نظر وگلین، پاسخ فرمانده‌ی نازی بسیار به تفکر مارکسی نزدیک است. به تعبیر خود وگلین، در تفکر آن «آدم سوسیالیست» [مارکس]، تفلسف و تعمق و تشکیک جایی ندارد. یک نظام فکری بسته است که جواب‌ها را از پیش آماده دارد. پرسش بنیادی فلسفی هم در آن گنگ است. انسان‌های سوسیالیست (مارکسی)، پوزیتیویست (کنتی) و ناسیونال سوسیالیست همه در این ویژگی مشترک‌ اند.(24)

Image

اریک وگلین و همسرش

 

وگلین یکی از مهمترین مفاهیم مدرن را نظام (System) میداند. در نظام، حقیقت محو می‌شود و سؤال و جواب مشخص و در چارچوب بسته و گمراهکننده­ای محصور است. قرار گرفتن در نظام، سبب نابینایی و ناتوانی در درک حقیقت وجود میگردد.. او بر آن است که در مدرنیته، نظام نقش تحریف کننده­ی حقیقت را دارد. وگلین در کتاب «مدرنیته­ی بی­مهار» (25) میگوید نازیسم خود تفکری مبتنی بر ایمانی البته از نوع ضد مسیحی است گرچه به ورطه­ی بربریت فروافتاده و جای شیطان نشسته است. برای مقابله با این تفکر شیطانی، بنیان اخلاقی و اومانیستی بسنده نیست و به پشتیبانی بنیاد مذهبی نیاز است. از منظر دینی، با فرض وجود شیطان، نمی‌توان در برابر آن صرفاٌ نیرویی اخلاقی قرار داد، بلکه نیروی خیر دینی برای مبارزه با آن نیاز است. او معتقد است روی‌دادهای زمانه‌ی ما به معنای مردود شدن روشنفکران سیاسی است. کسانی که با اذهان سکولار خود هر گزاره‌ی دینی را بی‌معنا می‌دانند و پرداختن به این مقوله را تابو می‌شمرند، در مبارزه به مکاتب شیطانی، تنها به اخلاق تکیه می‌کنند و در این مبارزه‌ی نابرابر شکست می‌خورند. (26) مدرنیته چنین وضعی دارد. در تفکر مدرن ظاهراً ایمان منکوب می‌شود اما این صرفا ًیک جایگزینی است. ایمان به خدا به ایمان به علم مبدل می‌شود. با این تفاوت که این جایگزینی ِ انقلابی و بوالهوسانه، نظم کهن را به هم ریخت و به جای آن نه نظمی نو، که بی‌نظمی آورد.

وگلین در نقد نازیسم،  ایراد اصلی را در نیهیلیسمِ وحشی و بی روحِ نه صرفاً آلمانی­ها بلکه فرهنگ اروپا می‌بیند و نیچه را تنها هشداردهنده­ی راستگویی می‌داند که این بیماری خطرناک را پیشاپیش خبر داده است.(27) وگلینی که نیچه را چنین تبرئه می‌کند، بی آن که خود را ملزم بداند متانت فیلسوفانه‌ی خود را حفظ کند، به تندی مارکس را شیاد و «رئیس»اش هگل را شارلاتان می‌نامد که به بازی شومی مشغول بودند. (28) وگلین، در خصوص پدیده‌ی نازیسم و فاشیسم، هگل و مارکس را مقصر می‌شمرد. فراموش نکنیم که هر دو فیلسوف مورد اتهام ، کاملاٌ مدرن‌اند، حال آن که نیچه نقاد سرسخت مدرنیسم است.

اریک وگلین فیلسوفی مخالف هر نوع ایدئولوژی است و خود را از هر نوع ایسمی برکنار میداند. اگرچه منتقد لیبرال دمکراسی است و در این طریق زبانی تند و تیز و پر هجو و طعن دارد، آشتی‌ناپذیری‌اش با توتالیتریانیسم - چه فاشیستی و چه کمونیستی- روشنتر از روز است. درواقع از دلمشغولی­های او این است که جهان غرب خصوصاً آمریکا به دلیل ضعفهای تئوریک و ذاتی خود که بارزه­ی مشخص یک سیستم متجدد است بناگاه به توتالیتریانیسم میل کند. وگلین جنگ جهانی اول و پیامدهای آن را اعم از جنایت گسترده، فقر و بیکاری و ناامنی شدید و برهم خوردن نظم اجتماعی و بحران سیاسی که زمینهساز رشد ایدئولوژیهای کمونیسم و نازیسم شد درک کرده بود. او فرهنگ مدرن  اروپا را پوچ و وحشی میدید.(29)

آلمان هیتلری سیاست ضد یهودی داشت و وگلین علاقه‌مند به فرهنگ یهود و کتاب مقدس بود. به بیانی صریح تر، کتاب مقدس برای او در حکم منبعی برای نجات از ویرانگری‌های مدرن بود. هنگامی که به آمریکا رفت که محیطی آزاد و تقریباً عادلانه داشت نگرانی­ اش از ظهور توتالیتریانیسم و نژادپرستی در آمریکا با او ماند. هرچه بود جمهوری آلمان یک نظام لیبرال دمکرات بود که از دل انتخابات آزاد آن، رایش سوم ظهور کرد. این هراس که نظام لیبرال آمریکایی نیز به سبب ضعف ذاتی خود در پی بحرانی به توتالتریانیسم میل کند و جهان در باتلاق فاشیسم فرو رود همواره با او ماند. سقوطی که او آن را نمودی از بی‌نظمی می‌داند که با مدرنیسم و نادیده انگاری متافیزیک (حقیقت) و ایمان آوردن به توهم (گنوسیسیسم) آغاز شده بود. با مدرنیته، خدا دیگر حضوری در جهان ندارد، انسان به ظاهر به جای او می‌نشیند و همه چیز جایگاه اصیل خود را از دست می‌دهد. جلوه ای از بی‌نظمیِ مدرنیته که نتیجه‌ی ناگزیر آن کمونیسم، فاشیسم، جنگ جهانی و انسانی مسخ شده، درنده خو و ناآرام است.

 

 

 

1.   Science, Politics, and Gnosticism

2.   The New Science of Politics

3.    Ellis Sandoz , Republicanism, Religion, and the soul of America , University of Missouri Press , 2006 ,  p.145

4.    Ibid , p.146

5.    Ted V.McAllister , Revolt against Modernity , University Press of Kansas , 1995 , pp.21-23

 

6.    Republicanism , p.149

7.    Ibid , p.148

8.    Ibid , p.148

9.    Ibid , p.149

10. Ibid , p.149

11. Eric Voegelin , New science of politics , University of Chicago Press , 1987, p.1

12. Ibid , p.2

13. وگلین مدرنیته را یک ایدئولوژی می داند

14. Revolt against Modernity , pp.129-131

15. Ibid , pp.120-124

16. Republicanism , p.147

17. Ibid , p. 147

18. New science of politics , pp.2-3       

19. Republicanism , p.146 

20. Ibid , p.147

21. Republicanism  , P.147 هر دو نقل از:

22. Ibid , pp.147-148

23. Ibid , p.148

24. Ibid , p.148

25. Modernity without Restraint

26. Eric Voegelin , CW Vol.5 , Modernity without Restraint ,University of Missouri Press , 2000 , p. 24

27. Eric Voegelin , CW Vol.31 , Hitler and Germans ,University of Missouri Press , 1999, p.37

28. Republicanism , p.147

29. Hitler and Germans , p.37

 

 

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 18 خرداد 1392 ساعت 21:42 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS