بازديد کنندگان کنوني

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
گلادیاتورهای بی تماشاچی نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
25 اسفند 1392 ساعت 13:19

 

گلادیاتورهای بی تماشاچی

نویسنده: اسلام کاظمیه

 

... مقاله ی زیر از جمله نوشته‌های اسلام کاظمیه در باب شعر و شاعری است. این جستار در شهریورماه سال 1350 در مجله ی فردوسی چاپ شده است و با لحنی طنزآمیز به بیهودگی دعواهایی اشاره کرده که محافل ادبی ایران جریان داشته است ...

 

 

 

پیشگفتار: اسلام کاظمیه (1376 ـ 1309) داستان نویس، طنزپرداز و روزنامه‌نگار ایرانی و در ادبیات و هنر صاحب شناخت بود. از او مجموعه داستان‌های جای پای اسکندر، قصه های کوچه ی دلبخواه و قصه های شهر خوشبختی به چاپ رسیده است. اسلام کاظمیه پس از انقلاب به اروپا مهاجرت و در سال 1376 در پاریس خودکشی کرد. (منبع: ویکی پدیا)

مقاله ی زیر از جمله نوشته‌های اسلام کاظمیه در باب شعر و شاعری است. این جستار در شهریورماه سال 1350 در مجله ی فردوسی چاپ شده است و با لحنی طنزآمیز به بیهودگی دعواهایی اشاره کرده که محافل ادبی ایران جریان داشته است. با نگاهی موشکاف ماهیت این جنجال ها را (که فقط هم ویژه ی انجمن‌های ادبی ـ هنری نیست) برملا می‌کند، درباره ی تصحیح رابطه ی روشنفکران با مردم تذکر می‌دهد، دیدگاه قدما را در باب شعر بیان می دارد، اهمیت سنت شکنی نیما را بازمی نمایاند و در پایان نتیجه می گیرد: «اگر شاعری و دردی داری شعرت را بگو! خود شعر بال می گشاید، به دل ها می نشیند؛ در مغزها جا می گیرد و از مرزها می گذرد وگرنه با این نوع مجادله ها عرض خود می بری و زحمت ما می داری

از مقاله ی «گلادیاتورهای بی تماشاچی» نه تنها چیزی کاسته نشده بلکه برخی از اشتباهات تایپی آن نیز تصحیح گردیده است. (ایران دیدار)

 

Image

 

 

گلادیاتورهای بی تماشاچی

نویسنده: اسلام کاظمیه

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند

(نیما یوشیج)

سلمانی ها از زور بیکاری سخت افتاده اند به تراشیدن سر همدیگر. از این دست سرتراشیدن ها را پیش از این هم دیده بودیم که اگر حسن نیت داشتنی می شد اسم اصلاح روی آن بگذاری، اما این بار پاک تراشی می کنند و چه سفت و سخت که کار به کندن پوست سرها کشیده و اگر مجله ی فردوسی یک «جانمی لنگش کن» دیگر بگوید می ترسم تیغ از استخوان بگذرد و حضرات خواننده از کم و کیف ما فی الجمجمه با خبر شوند.

خدا بیامرزد حبیبم، مهدی اخوان ثالث خراسانی را که چون در شعر پشت به کوه استوار راه و روش خراسان داشت و پای در آن زمین استوار کرده بود، وقتی رو به یوش آورد برای آنکه زنجیرهای گذشته را نگسلد چند ماهی زیج نشست و کشف و کرامتی نشان داد و رساله ای نوشت و عیار شعر نیما را به محک عروض فارسی زد و در این زمینه هم او را سربلند و بی غش نشان داد که سالها پیش از او امروزی بودن و جاودانگی همان شعر را زنده یاد جلال آل احمد با گشودن گره کلام نیمایی نشان داده بود. آن عیار سنجی شعر نیما با معیار افاعیل عروض شعر کهن فارسی انصافا در حد اخوان دود چراغ خورده بود و از آن میدان آنچنان سربلند بیرون آمد که خلقی را به اشتباه افکند و آن اشتباه اینکه « هر کلام به هم بافته ای را که بتوان به مدد افاعیل عروضی تقطیع کرد شعر است و لاغیر» غافل از اینکه بسیاری از متقدمین صاحب رای، عروض را جزو ذات شعر ندانسته اند.

این اشتباه را از پنجاه سال پیش که اولین صداهای تجددخواهی در شعر در آمده بود عده ای از متحجرین کردند و همچنان در دوایر بحر «مأبون مخنث مفعول» سرگردان باقی ماندند ولی شعر فارسی بسی کند و کارید و کوشش نمود تا از سنگ خارای طرفین متساوی و بحور مطبوع و ضمنا علت رد العجز الی الصدور ذوقافیتین راهی در ربود. امروز متاسفانه می بینیم که همان بیماری متحجرین پنجاه سال پیش گریبانگیر منادیان شعر نو و نقد شعر نو و موج نو شده است. حضرات دعوایی راه انداخته اند و سه ماه است که هر هفته به مدد حروف مطبعه و کاغذ و مرکب مجله همدیگر را می جوند، دشنام هایی که هیچ چارپاداری به قاطر وامانده اش نمی دهد نثار یکدیگر می کنند ولی در زیر کار، باجی به یکدیگر می دهند و هریک دیگری را تا این حد قبول دارد که اگر دفتر و دیوان و شعری نشر داده آن شعر، شعر عروضی بوده، منتها بعضی اشتباهات و سهو و خطاها در آن راه یافته است که از چنان مرد میدان عروض و بدیع و قافیه ای نمی شود انتظار داشت. اولا نرخ قضیه را طی کنم که در چنین روزگاری جنگ حضرات به جنگ گلادیاتور هایی می ماند که در میدان شهر به یکدیگر هجوم می آوردند، زخم می زدند و زخم می خوردند و خون یکدیگر را می ریختند و به قیمت خون خود بساط سرگرمی برای عیش و نوش تماشاچیان برده دار فراهم می کردند. غافل از این که اگر آن گلادیاتورها تماشاچیانی داشتند و در جنگشان جامهای شراب پر و خالی می شد و فریاد و هلهله ای در میدان می پیچید و از طرف دیگر هوشیارانی و هواخواهانی [بودند] که از میان آنان اسپارتاکوسی برخاست، اینان در میدان خالی و پر از سکوتی که تماشاچیان احتمالی حتا از پشت دیوارش هم نمی گذرند می جنگند و آنچنان سرگرم زخم زدن و زخم خوردنند که فرصت نظاره ی اطراف خود را ندارند و در این جنگ ها آنچنان هواخواهان معدودی هم ندارند که از میانشان اسپارتاکوسی قد علم کند. ثانیا اگر گردانندگان عزیز مجله ی عزیز فردوسی شیطنت دیگری کنند و فی المثل یک طلبه ی نو سواد کُرک بر زنخ دمیده و نه ریش و پشم دار را دعوت کنند که دعاوی شعرشناسی حضرات درس خوانده و مکتب دیده را (که بنده هم به کتابخوانی و زحمتکشی و سوادشان اعتقاد دارم) با ادعاهای من روی هم به محک عروض فارسی بزند و نتیجه را هیچ در هیچ درآورد آنوقت من و آقایان که سالها به مدد نوشتن به نسل جوان و پیر فخر فروخته ایم چه خواهیم کرد با روسیاهی در مقابل خواننده ای که سرهفته یا طبق عادت یا با شور و شوق و یا به تحریک حس کنجکاوی وجه رایجی می دهد و مجله ای می خرد تا به خواندن اباطیل من و شما سوادش پیش برود و افق دیدش وسعت گیرد؟!

اگر با معاییر شعر فارسی آشنایی، اگر شعر میشناسی، اگر فارسی می دانی، اگر نگرشی صحیح و تازه ای به تمام وقایعی که در اطرافت می گذرد داری، اگر قلمت لیاقت بر روی کاغذ آوردن تلفیقی هنرمندانه از مسایل و وقایع اطرافت با  درونیاتت دارد، اگر صاحب دردی، اگر درد مشترکی با خواننده ات داری، و اگر شاعری، بنشین شعرت را بگو و نشر کن! شعر خوب جای خودش را باز می کند، به دلها می نشیند، دهان به دهان می گردد و از مرزها می گذرد، شعر خوب دیوار شکسته نیست که برای سرپا ایستادن احتیاج به دیرک داشته باشد و خود شاعر در تبیین و تفسیر هر بیت و مصرع و قطعه اش مقالات بنویسد. هنر خوب را هنرمند خوب می آفریند و دیگر مردمند که هر کس به قدر فهم خود مدعا را می فهمند و می پذیرند. جامعه ی انسانی مثل دریا است، هنر زنده و جاندار در آن غوطه می خورد و به زوایای آن رسوخ [نفوذ] می کند ولی این دریا نیز هر لش مرده ای را نمی پذیرد و به کنار می زند.

من خواننده طالب شعر خوبم و نقد خوب. من چه کار دارم به اینکه آن شاعر طویل  القامت است یا غبغب آن دیگری به آکوردئون شبیه است، آن یکی از راه تبلیغات برای کالاهای مصرفی نان درمی آورد و دیگری دیپلم دکترایش را از ترکیه گرفته است. با این استدلال، شیخ نیشابور را با آنهمه شعرش و فلسفه اش طرد کنید که از شغل عطاری نان می خورده و عطاری چیزی است شبیه بقالی و عطار و بقال را چه به شعر و فلسفه، و بالزاک را با آنهمه نوشته هایش و هنرش از شهر هنر بیرون کنید که پرخور بود و شرابخواره و مقروض و از بیم سفته ها و چک های بی محلی که می کشید شب و روز این سوراخ آن سوراخ مخفی می شد.

من به دنبال کسب و کار می روم که از قلمزنی نان در نمی آید یا من راهش را سهوا یا عمدا گم کرده ام چون روزگار، روزگار مسابقه ی مصرف است و قسط اتومبیل و کرایه ی آپارتمان و غیره و غیره. آن یکی می رود فیلم سینمایی می سازد چرا که شعر و نقد تیراژی ندارد، دخلش بر نمی گردد. این میان تکلیف وسعت دید و افق سینمای وطن در مقایسه با سینمای دنیا معلوم است و دیگر راه فروش بیشتر را باید پیدا کرد که با دعوی هنرمندانه بودن فیلم زیاد جور نیست؛ این دعوی به میان می آید و موضوعی می شود در دست آن دیگری که کسر در آمدش از راه مقاله نویسی تامین می شود. می بیند که یک مقاله و نقد بر انتقاد اگر اختلاف بالا بگیرد و کار به مشاعره بکشد دویست سیصد تومنی پول توش هست. آن وقت میزان معلومات همه ی ما از مبادی هنر و شعر و ادب و سینما و نقاشی معلوم است. مقاله ی دوم که به جواب سوم کشید آهی در بساط نمانده، لجن را برمی داریم و به سر و روی یکدیگر می پاشیم، لنگ منسوبین همدیگر را به میدان می کشیم. این به آن قرص آنتی ویوفورم (به جای آنتررو ویوفورم) تجویز می کند و آن از این حق التدریس مطالبه می کند و این میان من خواننده می بینم که پس از دو ماه مجادله به جای آنکه موضوعی روشن شود دوستان عزیزم که به هر یک از آنها به فراخور احوال امیدی بسته ام سراپا آلوده به لجن با یک انگ بیسوادی چسبیده به پیشانی از میدان خارج می شوند؛ این نبردی است که فاتح ندارد و دو طرف در آن شکست خورده اند.

چه خوب است که این جور دعواهای خصوصی خوانندگان زیادی ندارد والّا اگر نسل جوان صد یک ادعای هر یک از طرفین را نسبت به بیسوادی دیگری بخواند و قابل قبول بیاید و باور کند، طومار این سالیان نوشتن و شعر گفتن و نقد و سینِما و نقاشی و غیره بسته می شود و آن وقت این جوانهای خواننده ی شعر و شعار و هوادار هنر شما، قبای ژنده خود را به کجای این شب تیره بیاویزند؟ گرچه زمانه را چه دیده ای چه بسا که روزی لازم باشد که نسل جوان از این سرگرمی ها دل برکند و به فکر سرگرمی های دیگر و موثرتری بیفتد و از کجا که آنروز امروز نباشد؟

هنر وسیله ای است که ایجاد رابطه می کند بین هنرمند و مردم و مردم با یکدیگر، از راه بیان حرف مشترک یا درد مشترک یا دید مشترک و ابزار این ارتباط وسایل کار هنرمند است. نقاش، قلم مو و رنگ را در اختیار دارد،  سینماچی دوربین و دستگاه، موسیقی دان، ابزار نواختن و شاعر، کلمه و کلمات را؛ و امروز من آن حرف عوام و خواص ارسطویی را دیگر قبول ندارم، چرا که جت و وسایل نقل صوت و تصویر و ترانزیستور، پرده میان عوام و خواص را دریده است و هنرمند نمی تواند در برج عاج تکنیک های عجیب و غریب جا خوش کند که هنرش برای خواص است. مردم مردمند، همه می بینند و همه قضاوت می کنند و این قضاوت مردم است که هزاران هزار هنرمندان سخت کوش را در محاق چاه ویل تاریخ مدفون می کند و یکی را سربلند بیرون می آورد و علم می کند، چرا که هنرمند راستین دستمایه ی  خود را از مردم و حال و هوای محیط می گیرد و آن را با درونیات هنرمندانه ی خود می آمیزد و به صورت اثر ساخته شده دوباره به مردم می دهد و مردم اگر چیزی از خودشان در هنر نبینند آنرا با تفی به جوی پر لجن کنار پیاده روی همین پایتخت می افکنند.

نمایشگاه های پی در پی نقاشی را از چند سال قبل به این طرف در همین شهر سه میلیونی تهران ببینید! اگر کنجکاو بوده باشی و در هر دوره به چند تای آنها سر کشیده باشی دریافته ای که جمع تماشاچیان آن از دویست سیصد نفر تجاوز نمی کنند و آنها نیز یا خود نقاشان هستند که به دید و بازدید یکدیگر می روند، یا وردست ها و اطرافیان نزدیکشان و اقوامشان و یا عده ای متظاهر زینت المجالس و احیانا چند تن کنجکاو که تماشاچی همه چیز و همه جای جامعه اند. چرا که نقاش امروز ما از جامعه ی امروز ما و درد آن بریده است و سنت معمری هم ندارد که با دستکاری آن یا پیروی از آن و یا شکستن آن بتواند بازار گرمی کند . آفرینش هم که شور و قدرت و گذشت و بردباری می خواهد.

موزیک را که به حریم حرمش جسارت نمی کنم و آنقدر هست که مردم انتخاب خودشان را کرده اند و «آمنه» را یکدل و یک زبان می خوانند.

وسیله ی کار شاعر کلمه است. کلمه خود به تنهایی برای ادای مقصود یا بیان احساس کافی نیست. شاعر از کلمات استفاده می کند و آنها را به اختیار می گیرد و ترکیب می کند و با ترکیب آنها احساس خود را بیان می کند. از این جهت که کلمه در اختیار تمام کسان دیگری هم که در حوزه ی یک زبان زندگی می کنند هست، کار شاعر دو جنبه ی مختلف دارد. آسان است از این جهت که طبق عادت در حوزه ی زبانی که به دنیا آمده و زیسته از کودکی شب و روز با زبان و کلمات و ترکیب کلمات سروکار داشته است و سایر همنوعان او هم شب و روز به مدد همین کلمات مقاصد و احساسات خود را به یکدیگر منتقل کرده اند و این وسیله مثل وسیله ی کار نقاش و پیکر تراش و موسیقیدان نیست که اگرچه خط و طرح و رنگ و صوت در طبیعت و در اطراف همه وجود دارند ولی ترکیب معقول و استفاده از آنها تخصص یا آشنایی بیش از حرف زدن ساده و معمولی می خواهد و کار شاعر مشکل است چون همه ی مردم در باب همه ی مسایل و قضایا و چیزهایی که در اطرافشان هست، گفت و گو می کنند و احساس خود را به وسیله ی کلمات به یکدیگر منتقل می کنند ولی این شاعر است که می تواند از یک یک آن مسایل عادی یا از زوایای دور از دسترس ذهن عادی به مدد کلمات ترکیبی تازه بیافریند و با چاشنی احساس درونی و شاعرانه ی خود احساسی تازه و مشترک را به دیگران القاء کند.  شاید به همین علت است که شاعر در ترکیب کلمات در حوزه ی کاربرد زبان خود دست بازتر و اختیار بیشتری از نویسنده و مردم عادی دارد.

فی المثل اگر نویسنده ای می نویسد «تو یا مژگان سیاه خود ...» شاعر می تواند به جای کلمه ی «سیاه»، «سیه» بنویسد و بگوید «به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم» و یا بگوید «سیه مژگان تو» اما آزاد نیست ترکیب منطقی و دستوری کلمات را طوری به هم بریزد که گفته و نوشته اش به هذیان مجانین شبیه باشد و چیزی را به خواننده القاء نکند. فی المثل همان «سیه مژگان تو» یا «سیاه مژگان تو » و یا «مژگان سیاه تو» را نمی تواند بگوید و بنویسد «سیه مژگان». چرا که این ترکیب گویای مقصودی نیست. حافظ را ببینیم که در تمام اشعارش دو سه مورد بیشتر از دریا سخن نمی گوید.

مردم از هزاران چیزی که در مورد مقایسه ی گرفتاری خودشان با رفاه دیگران [است] حرفی می زنند، مثلا می گویند «سیر از گرسنه و سوار از پیاده خبر ندارد» نویسنده هم به نوعی دیگر می نویسد و حافظ می گوید «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل / کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها» که هول و هراس این اختلاف وضع را بین آنکه در دریا گرفتار آمده با سبکبار به صورت هنرمندانه ای به خواننده القاء می کند ولی من خواننده، شعری مربوط به دریا از یک شاعر نامدار امروزی می خوانم؛ شعر این است:

آه ای خلیج آشفته / با آب های دشوار / با آب های زحمت / با آبهای زحمت غلطیده / بروری آب های دشوار دیگر / با آب های بسته / با آب های مشکوک / با آب های منع / آب قرق / آب مقاطعه / نجوا / آب تنفس تاریخ / در سینه ی فلات زندانی.

من خواننده که در حوزه همین زبان فارسی به دنیا آمده ام و زیسته ام بیش از صد جور آب می شناسم که از آنها است: آب گل آلود، آب تیره، آب روشن، آب صاف، آب کر، آب مضاف، آب کثیف، آب پاک، آب آلوده، آب گرم، آب سرد، آب غلیان، پیشاب، پس آب و غیره  و غیره ...

اما حق دارم وقتی می شنوم یا می خوانم آبهایی از این قبیل: آب دشوار، آب زحمت، آب زحمت غلطیدن، آب مشکوک، آب منع، آب مقاطعه، آب نجوا، آب تنفس تاریخ، حق دارم تعجب کنم و اگر شاعر را بشناسم و نسبت به او حسن نیت داشته باشم و بدانم که در وقت عمل حسابدار و حسابدان و حسابگر خوبی است دست کم تهمت جنون و هذیان به او نبندم و فقط دعا کنم که انشاءاله شاعر عزیز ما با دوباره خواندن اشعارش به یکی از مشاهد متبرکه برود و آب توبه ای بر سر خود بریزد که دیگر از این دست اشعار را دفتر و دیوان نکند و به قیمت گران به خلایق نفروشد.

درست است که هنر خوب و شعر خوب باید انسان را به تفکر وادارد ولی تفکر برای تصور زوایایی و روابطی که شاعر یک قدم یا چند قدم جلوتر از خواننده رفته و آن را کشف کرده است، نه هذیانات.

برگردیم به مطلب اصلی. آنچه که از خواندن حرف های حسابی جنگ و جدل های امروز بر می آید، ظاهرا هنرمندان ما گرفتار ریزه کاری های فوت و فن (تکنیک) شده اند و هدف را فراموش کرده اند و این مقوله نه تنها در شعر بلکه در سایر رشته های هنر مثل نقاشی، سینما و پیکر تراشی و غیره هم به چشم می خورد.

عروض و بدیع و قافیه و سایر فوت و فن های کار، وسیله است و هدف، تاثیر شعر. از وقتی که بشر تاریخ زندگی خود را می شناسد با تاثیر شعر هم آشنا است. چرا هر قوم و هر قبیله و مردمی در وقت شور و نشاط و هیجان و اضطراب و غیره و غیره شعری را برمی گزینند و سرود می کنند. سرودهای مذهبی، سرودهای ملی، سرودها و اشعار صوفیانه که هنگام دست افشانی و پایکوبی و سماع خوانده می شوند همه از این دست اند. در ادب عرب داستان شعر (اعشی) معروف است که در وصف میزبان خود (محلق) گفت و یک شعر مرد بینوایی را که جز یک ماده شتر از مال دنیا چیزی نداشت به شهرت و ثروت رساند و خواهرش را که سال ها مانده و ترشیده شده بود به خانه شوهر فرستاد. تاثیر قصیده ی رودکی را و شعر باربد را در اظهار خبر مرگ شبدیز به خسرو در داستان های ادب فارسی خوانده ایم. روایت سیسرو در بابت سوفوکلس هست که شب و روز را به سرودن تراژدی می پرداخت و از رسیدگی به ثروت و زندگی بازمانده بود و پسرانش از او شکایت به قاضی بردند تا به جرم اختلال عقل، اختیار مال و زندگی او را به دست آورند و سوفوکلس وقتی قطعه ای از اودیپوس را در محضر دادگاه خواند که این حاصل کار من است پسرانش محکوم شدند.

حال ما گرفتار فوت و فن شده ایم و از هدف بازمانده ایم همانطور که شعرای از صفویه تا قاجاریه شدند و آخر به نشان قاآنی که اگرچه هر یک با تسلط کامل به عروض و بدیع و قافیه و علم کلام اشعار زیادی سرودند ولی چه فایده که همه بی تاثیر ماند و دوره ی آن ها به دوران انحطاط شعر معروف شد. همانطور که ما امروز گرفتار شعر و هنر دوره ی خاصی شده ایم. درست است که شاعر امروز حنظله ی بادغیسی نیست که پشت سرش تاریخی و سنتی از شعر نداشته باشد، درست است که پای شاعر باید در زمین هزار ساله ی شعر فارسی استوار باشد ولی غلتیدن در گرداب  فوت و فن نیز شاعر را از هدف منحرف می کند.

من خود به عنوان یک خواننده از وقتی که ذهنم با شعر نیمایی آشنا شد و شعر امروز را پذیرفتم در شعر هر یک از شعرای امروز که غالبشان دوستان و عزیزان دور و نزدیک منند به دنبال مفهوم شعر امروز و جوانه های شعری و زبان شاعرانه بوده ام و در وقت خواندن شعرشان هیچگاه به وزن و قافیه ی سنتی که گوشم با آن آشنایی دیرین دارد نیندیشیده ام. اما این که کدامیک را شعر امروز فارسی می دانم، مجال و فرصت دیگری می خواهد. تو به همت آن مرد گُرد افکن میدان شعر که با خلق اشعاری چون مرغ آمین دوایر بسته ی عروضی را شکست و قید قافیه سنتی از پایت برداشت و پشت پا به «سبب» و «وتد» زد آزاد شده ای. قدر این آزادی را بدان و به مایه ی شاعرانه بپرداز و شعر خوب بگو و عرضه کن اگر در هر صفحه ی آن صد سکته ی ملیح یا قبیح هم داشت به عهده ی من که خواننده ات جرم بخش و خطا پوش است و اگر صاحب درد نیستی برو وکیل شو! وزیر شو! که راه ترقی باز است و استعدادی نمی خواهد.

ارسطو اولین کسی است که درباب شعر رساله ای مستقل نوشت و از روزی که او میان همر و امپدوکلس فرقی گذاشت و گفت تنها وجه اشتراک این دو به کار گرفتن کلام موزون است و اگر امپدوکلس را نمی توان مثل همر شاعر دانست چون او در نظمی که سروده به طبیعت شناسی و طب پرداخته است، اختلاف بین شعر و نظم از آنروز مورد قبول واقع شد. از همان زمان ارسطو و به فتوای او دستکاری کلمات و ترکیبات به وسیله ی شاعر مجاز شناخته شد به شرط آنکه این دستکاری ها و ترکیبات تازه معنی را تباه نکند و شعر را از حد مکالمات روزمره ی مبتذل بالاتر ببرد. حکمای مشرق هم تعریف شعر را بر اساس اصول ارسطو بنا کرده اند و حاصل کار آنان به تقریبی همان معیارهای ارسطویی است که به ما رسیده مثلا خواجه نصیرالدین طوسی که در اساس الاقتباس می گوید «یجوز الشاعر ما لا یجوز لغیره» همان حرف ارسطو را تکرار می کند، اگر این اختیار را حافظ داشته باشد، می گوید، «بیا و کشتی ما در شط شراب انداز / خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز / مرا به کشتی باده در افکن ای ساقی / که گفته اند نکویی کن و در آب انداز». اما این وقتی به دست مدعی شاعری امروز می افتد، می گوید «آه ای خلیج آشفته / با آب های دشوار /با آب های زحمت/ با آب های زحمت غلطیدن به روی آبهای دیگر / آب مقاطعه» و از شرب الیهود استفاده می کند و اگر حافظ یک دفتر شعر دارد بیا و ببین که شاعر ما دهها دفتر و دیوان به قطع های کوچک و بزرگ صادر کرده و به من و شما فروخته است.

نگاه به اساس الاقتباس خواجه نصیر طوسی که در تعریف شعر می گوید «... و نظر منطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که به وجهی اقتضاء تخییل کند، پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و درعرف متاخران کلام موزون مقفی؛ چه بر حسب این عرف هر سخنی را که وزنی و قافیتی باشد، خواه آن سخت برهانی باشد و خواه خطابی و خواه صادق و خواه کاذب و اگر همه به مثل توحید خالص یا هذیانات محض باشد آن را شعر خوانند و اگر از وزن و قافیه خالی بود آن را شعر نخوانند. و اما قدما شعر، کلام مخیّل را گفته اند و اگر چه موزون حقیقتی نبوده است».

 اما شاعر امروز ما که کفش و کلاه و لباس و شکلات و بیسکویت و حتا گندم را از غربی می گیرد وقتی در شعر خود به دنبال تحولی می رود و قصد شکستن دوایر بسته ی عروضی را دارد، رو به غرب می کند و چنین می نماید که این آزادی را در وزن از غرب گرفته است. چرا که بازار مطبوعات پر است از ترجمه های دست و پا شکسته ی غربی و در حوصله ی شاعر ارجمند نیست که به کتابی و کتابخانه ای مراجعه کند و ببیند از قدیم تر ایام حکمای اسلامی و اهل نظر فارسی زبان بر سر همین اوزان عروضی بحث نظری را تمام کرده اند. در همین نظر قدیمی خواجه نصیر می بینیم که خیال انگیزی جزو ذات شعر است و وزن و قافیه جزو ذات شعر نیست اما وزن را از آن جهت قابل استفاده برای شاعر می داند که به صورت عامل کمکی برای خیال انگیزی به کار می رود و در ذات شعر تا آنجا پیش می رود که هرگاه کلامی سراسر هذیانات محض باشد ولی خیال انگیز، آن را می توان شعر خواند. از این دست اشعار را به عنوان مثال چه بسیار می توان در غزلیات مولوی دید که وقتی می خوانی می بینی انصافا شعر است: «من که مست از می جانم تنناها یا هو / فارغ از کون و مکانم تنناها یاهو / تتتن تن تتتن تن تتتن تن تتتن / در تن صوت و لسانم تتناها یا هو» که در همه ی آنها از وزن برای خیال انگیزی و شعر نبودن هذیانات خود به خوبی استفاده کرده است. اما هذیانات محضی که شعر نیست از طرفی در دارالمجانین زیاد شنیده می شود و از طرف دیگر یک طبقه از طبقات قفسه ی محقر کتاب های این حقیر را به صورت دواوین شعر شعرای امروز گرفته است و چه پول نازنین زحمت کشیده ای که صرف خرید آنها شده است (البته همه را به یک چوب نمی رانم، در میان آنها چه بسیارند اشعار خوب و شعرای خوب و عزیز و دردانه)

هنرمند یا شاعر به تعبیری مولف است و کار او تلفیق و بازسازی کلمات و تعبیرات و ایجاد مفاهیم تازه، و از کلمات و مفاهیمی که در اطراف او وجود دارند استفاده می کند و آمیزه ی تازه و زیبایی از آن به دست می دهد. این که در سطور گذشته نوشتم «شعر و هنر دوره ی خاص» از این جهت بود که شاعر امروز در روزگاری زندگی می کند که خیلی کلمات به ظاهر شاعرانه، مفاهیم و ارزش شعری را از دست داده اند. در روزگاری که آگهی های تبلیغاتی متن اصلی دیده ها و شنیده های شب و روز ما را تسخیر کرده اند و در زمانی که هر کجا می روی یا روزنامه ای هست یا تلویزیونی و رادیویی و یا پرده ی سینمایی که وقتی می خواهند یک نان بیسکویت را به تو معرفی کنند به جای آنکه از کیفیت خمیر و شیرینی و طرز پختنش و انس و الفتش با ذائقه خبردارت کنند از هزار و ششصد متر طول ماشین آلاتش صحبت می کنند و وقتی ورود یک روسپی تازه را به عالم سینما خبر می دهند و مژده می دهند که فیلمش به زودی به بازار خواهد آمد باید ببینی، چه سیلی از اصطلاحات و تعبیرات با فریاد جگرخراش به گوش بیچاره ات سرازیر می کنند آن هم با چه کلماتی: زیبا، شگرف، بی نظیر، عبرت آموز، عظیم، حادثه ی بزرگ قرن و غیره و غیره که اگر در سینمایی بنشینی و بلافاصله پس از دیدن آگهی های تبلیغاتی بیرون بیایی هرگاه به اصالت معنی کلمات معتقد باشی غرق وحشت و هراس می شوی که اگر با فلان صابون تنت را نشویی، فلان چای را ننوشی، فلان بیسکویت را نخوری و فلان فیلم را نبینی، مبادا عمر را به بطالت گذرانده باشی و چند دقیقه ای که بادی به سرت خورد و هوا از سرت پرید می اندیشی که این گوینده ها وقتی برای تبلیغ و معرفی چای و صابون و بیسکویت و روسپی چنین کلماتی را به کار بردند، برای سفینه ی ماه نشین و بمب هیدروژنی و فداکاری جنگجوی ضد استعمار چه باقی گذاشتند؟ و می بینی که در دریایی از ظلم غرقه ای.

شاعر و قلم به دست امروز ما در چنین محیطی زندگی می کند و حال و هوای اطرافش چنین است. از این رو اگر ریشه ای استوار در زمین زبان نداشته باشد تحت تاثیر واقع می شود و قلم که به دست می گیرد تا رقیبش را غرق دشنام کند و هرگاه از من که از زور بیکاری یا در راه شهرت طلبی که گهگاه قلمی زده ام یا آن دیگری که شعری سروده به عنوان شاهد مثال، اسم می برد چون در دعوا قصد جمع آوری طرفدار دارد القاب: انسان خوب، اندیشمند بزرگ، شاعر بی نظیر، نویسنده ی گران قدر و غیره و غیره را بی دریغ نثار می کند. آنوقت اگر وجدان تشخیص داشته باشد وقتی خواست از حافظ و سعدی و مولوی و ابوریحان و بوعلی و لومومبا و ..... حرفی بزند، خواهد دید که چه ظلمی به واقعیت کرده و چیزی برای آنها باقی نگذاشته است.

درست مثل قضیه ی آگهی های تبلیغاتی و چای موش نشان و سفینه ی ماه نشین، منتقد هم وقتی خطاب به شاعر چیزی می نویسد تعبیری دیگر از «بررسی سطحی و عمقی» را به صورت «نقد عمودی و افقی» بیان می کند ولی شاعر کلمه ی «عمودی» را با «عمود» ی که در رستم نامه و امیر ارسلان و حسین کرد خوانده است، عوضی می گیرد و تجسم می کند و ناراحت می شود و چیزهایی نتراشیده تر و زمخت تر از «عمود» حوالت منتقد می کند؛ مثل آن کس که به رفیق کور خود گفت: ماست می خوری؟ کور پرسید: ماست چه جور چیزی است؟ گفت: یک چیز سفید. پرسید سفید چه‌ جور است؟ گفت: مثل برف. پرسید: برف چه جور است؟ گفت: مثل گردن قو. پرسید: گردن قو چه جور است؟ طرف نوک انگشتان دستش را به هم چسباند و دست را از مچ رو به جلو خم کرد و ساعدش را بالا آورد که شبیه سر و گردن قو شد و گفت: قو اینجور چیزی است. کور دست رفیقش را دستمالی کرد و گفت: نه برادر! من ماست نمی خورم!

کلمه وسیله ی کار شاعر است. شاعر باید وسیله ی کار خود را بشناسد و طرز به کاربردن آن را بداند. کلام شاعر باید زیبا، به جا و خیال انگیز باشد و القاء معنی کند. هنر در این است که شعر در حالی که معنی زیبا دارد، صورت زیبایی هم داشته باشد. جمع صورت و معنی زیبا در شعر شاعر ملازم یکدیگرند و این ملازمه، در گرو آشنایی شاعر با کلمه و زبان و نحوه ی کاربرد آن‌ها است. چون کلمه به تنهایی کاری از پیش نمی برد، ترکیب کلام و جمله پیش می آید و بافت کلام و حسن تالیف و چون جمله ی تنها کافی نیست، می رسیم به سراپای شعر و یکپارچگی آن و مسایل بعدی که به علت محدود بودن این بحث به الفباء و مقدمات، جای بحث دیگری و فرصت دیگری می خواهد. اما درباره ی زیبایی و رسایی و هماهنگی صورت و معنی، شعر حافظ را می بینیم که می گوید: «فغان کاین لولیان شوخ شیرینکار شهر آشوب/ چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را».  وقتی شاعر می خواهد فریاد و فغان برآورد که لولیان صبر از دلش به یغما برده اند چون زبان مادریش را می داند و می تواند آن را هنرمندانه به کار گیرد و کلمات یعنی وسیله ی کارش در دستش چون موم نرم و دست آموز است، کلماتی انتخاب می کند که وافی به مقصود باشند و آنچنان هنرمندانه کنار هم قرار می دهد که روح کلام و منظورش را هرچه موثرتر به خواننده و شنونده القاء کند. حافظ می توانست بگوید: «فغان کاین لولیان مست بی پروای زیبا روی/ چنان بردند صبر از دل ...» ولی او که کلمه را می شناسد و قدرتش را می داند و کاربردش را می فهمد و موسیقی کلام و الفاظ سرش می شود از حرف (ش) و زنگ مخصوصی که دارد مدد می گیرد و در صفت لولیان غارتگر، به جای آنکه بگوید: «مست بی پروای زیبا روی» می گوید:  «شوخ شیرینکار شهر آشوب» و به مدد حرف (ش) چنان سر و صدایی راه می اندازد که شنونده می فهمد شاعر بر سر بازار فریاد بر آورده است که این لولیان الان چون ترکان یغماگر که با سر و صدای شمشیرهای آخته و سپرهای آویخته و زنگ اسبان دونده به غارت هجوم می کنند به همان شیوه صبر از دلش به یغما برده اند. ولی درجای دیگر که روایتگر مضمونی مشابه است می گوید:

«دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود / تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود». ببینید چه آه و حسرتی در این جمله ی خبری که به صورت یک بیت شعر در آمده نهفته است! تصور کنید خدای نکرده اموالتان را دزد زده است، در لحظه ای که دزد اموال را برداشته و می برد چگونه فریاد برمی آورید و صدایتان چه زنگی دارد و پس از مدتها که روایتگر همان اتفاق هستید که در زمان گذشته واقع شده است، لحن شما چه لحن با آه و حسرتی می شود؟! این رمزی است که در محاورات مردم عادی کوچه و بازار نهفته است و شگرد شاعر و سخنور خوب، آشنایی با همین رموز و به کارگرفتن به موقع آن‌ها است و حافظ همان را که دوش با رخساره ی  برافروخته می آمد با آن لحن و بافت کلام حسرت بار وصف می کند. وقتی می رسد به گفت و گو از صفاتش که وجه استمراری دارد و به زمان حال هم ادامه می یابد، باز از همان آهنگ و صدای موسیقی حرف (ش) استفاده می کند و می گوید:  «رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی/ جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود».  همین حرف (ش) وقتی به دست شاعر سخن شناس امروز می افتد که پا برسر سنت های هزار ساله ی زبان و ادب فارسی دارد به این صورت درمی آید که قسمتی از شعری است به نام اندیشه های سک :«.... همچنانش سوج / سوج زنجره ی آویخته با یادها، آنسان گلاویز / همچنانش می دود در کنه شب اندیشه ها اما / دیگرش با هر شکیبی بی شکیب / دیگرش از هر شتابی پر شتاب/ سنگ می کوبد به صندوق درون خالی فکرش .... در میان وهمناک شب / یک صدا پیچیده بر خاموش / سوچ / سوچ اندیشه های سک»

از وظایف دیگری که به عهده شاعر است کمک به غنی کردن زبان است. شاعر با اختیار وسیع و دست بازی که در نحوه ی کاربرد کلام و ساختن تجهیزات و ترکیبات تازه دارد باید در حاصل کارش کمکی به غنی کردن زبان خود کرده باشد. من در این بحث محدود و ناقص هرجا که احتیاج به آوردن شاهد مثالی از شعر کهن پیدا کردم حافظ را به کمک طلبیدم و هرجا که از شعر امروز نمونه ای خواستم تنها به گشودن کتاب یکی از نامدارترین شعرای امروز بسنده کردم. شما هم دفتر شعر شاطر عباس صبوحی قمی این مرد گمنام و کوچک را که در هیچ تذکره و تاریخ ادبیاتی نامش نیامده و نخواهد آمد بردارید  و دواوین شعرای امروز را. آنوقت هر کدام به اندازه ی شاطر عباس ترکیب و اصطلاح وارد زبان کرده بودند و شعرشان به اندازه ی شعر او حتا در زمینه ی چسناله های خصوصی دلنشین بود، شاعر بدانید و امیدوار باشید که این نهال بالنده ای است و در آتیه انشااله اشعار بهتر و بهتری از او خواهید خواند و گرنه شعر هم مثل مُشک آنست که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید. باز تکرار می کنیم که تو اگر شاعری و دردی داری شعرت را بگو! خود شعر بال می گشاید، به دل ها می نشیند؛ در مغزها جا می گیرد و از مرزها می گذرد وگرنه با این نوع مجادله ها عرض خود می بری و زحمت ما می داری. والسلام

 

مجله ی فردوسی، ش 1029، 15 شهریور 1350، صص 24 و 25 و 38 و 40

 

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 29 اسفند 1392 ساعت 10:42 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS