بازديد کنندگان کنوني

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
گفت و گوی ایران دیدار با استاد هوشنگ ترابی(شهراز) نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
25 اسفند 1392 ساعت 13:20


گفت و گوی ایران دیدار با هوشنگ ترابی ـ شهراز

گفت و گوکننده: مهرداد شمشیربندی

 

 نوجوان بودم که با سروده هایش آشنایی پیدا کردم. در انجمن امیرکبیر (اراکی های مقیم تهران) شعر می‌خواند و از جمله مدیران و دست اندرکاران جلسه بود. به هنگام شعرخوانی، بیشتر مهمانان از او چامه هایی به لهجه ی اراکی درخواست می کردند. شعرهای بومی اش وجود همشهری‌ها را از لذت آکنده می‌کرد و آنها را به آفرینگویی وامی داشت ...


 

 

(گفت و گوی ایران دیدار با استاد هوشنگ ترابی (شهراز

گفت و گوکننده: مهرداد شمشیربندی

 

پیشگفتار: نوجوان بودم که با سروده هایش آشنایی پیدا کردم. در انجمن امیرکبیر (اراکی های مقیم تهران) شعر می‌خواند و از جمله مدیران و دست اندرکاران جلسه بود. به هنگام شعرخوانی، بیشتر مهمانان از او چامه هایی به لهجه ی اراکی درخواست می کردند. شعرهای بومی اش وجود همشهری‌ها را از لذت آکنده می‌کرد و آنها را به آفرین گویی وامی داشت. امروزه و در عصر پست مدرن بسیاری بر این باورند که زبان‌ها و لهجه های بومی و قومی باعث غنی تر شدن زبان ملی می‌شود. گویش های گوناگون، هویت یکپارچه ی ملت ها را می سازد. شاید به همین دلیل است که دوستداران استاد هوشنگ ترابی (شهراز) او را به سبب شعرهای زیبایی که به لهجه ی اراکی سروده است به یاد می آورند. علاقه به طنز، او را به صمیمیت و بی تکلفی زبان مردم نزدیک کرده و دلبستگی به زادگاه هوشنگ ترابی را به یکی از شاعران شاخص اراکی تبدیل کرده است. ایران دیدار با ایشان گفت و گویی کرده که در پی می آید:

Image 

هوشنگ ترابی (شهراز)، زمستان 1392، تهران، عکس: مهرداد شمشیربندی

 

 ایران دیدار: استاد، اول بفرمایید که شما در چه خانواده ای و در چه سالی به دنیا  آمدید؟

 هوشنگ ترابی: بیست و هفتم بهمن 1316 در محله ی اُلکه ی اراک به دنیا آمدم. پدر من مرحوم حسین ترابی بود و ایشان معمار بودند.

 ایران دیدار: شما چندمین فرزند خانواده هستید؟

هوشنگ ترابی: من آخرین فرزندم. یک برادر داشتم و دو تا خواهر که هم برادرم فوت کرده و هم هردو خواهرهایم از دنیا رفته اند. به هرحال، امروز تک و تنهایم و مثل اینکه به قول اراکی ها «گی» من است!

 (گی بر وزن نی، در اصطلاح اراکیان به معنای نوبت است. گِی ِ من یعنی نوبت ِ من)

 ایران دیدار: امیدوارم همواره تندرست باشید... شما به کدام دبستان

رفتید و کی از اراک به تهران آمدید؟

 هوشنگ ترابی: من تا ششم ابتدایی در دبستان هدایت اراک بودم. بعد به دبیرستان مجیدی رفتم. خدا رحمت کند، آقای عطاء ا... مجدی مدیرمان بود. تا سال سوم در دبیرستان مجیدی بودم، بعد از آن آمدم تهران. یعنی کلاً ما خانوادگی جلای وطن کردیم.

ایران دیدار: آن موقع هنوز دیپلم نداشتید؟

 هوشنگ ترابی: نه، من دیپلمم را در اراک نگرفتم. آمدم تهران و به دبیرستان محمدعلی فروغی رفتم در میدان فوزیه [امام حسین فعلی]. مدیر این دبیرستان مرحوم عبدا... تبریزی بود از بچه های اراک. برادرهای ایشان هم در اراک بودند از جمله آقای یدالله تبریزی که دبیر ادبیات بود.

 ایران دیدار: چرا پدرتان به تهران آمدند؟

  هوشنگ ترابی: برادرم تهران بود و ما کلاً آمدیم تهران.

ایران دیدار: کجای تهران؟

 هوشنگ ترابی: خیابان گرگان می نشستیم. یکی از پایه گذاران مسجد اراکی های خیابان گرگان هم پدر من بود که با کمک مرحوم آقای صدرا و آقای فیضی مسجد را بنا کردند. من تا سال پنجم در رشته ی طبیعی به دبیرستان فروغی رفتم ـ آن موقع رشته های درسی طبیعی، ریاضی و ادبی بود. برای گرفتن دیپلم رفتم دبیرستان علمیه در میدان بهارستان، بغل مسجد سپه سالار که الان خرابش کرده اند. از دبیرستان علمیه دیپلم گرفتم، بعد به خدمت سربازی رفتم.

ایران دیدار: اولین بار که شعر سرودید کی بود و کجا؟

 هوشنگ ترابی: در اراک بود. خدا رحمت کند آقای علی نجفی زاده (سعید) را.  آقای نجفی زاده معلمی بود وارسته. آن موقع من دبیرستان مجیدی بودم. البته آقای نجفی زاده از کلاس ابتدایی در مدرسه ی  دهگان و هدایت اراک معلم من بود. ما هدایت بودیم. بعد یک دبستانی باز شد، جلوی مسجد سیدها به نام دهگان ـ مرحوم دهگان خودمان.* مدیر مدرسه ی دهگان و هدایت مرحوم عبدالحسین کاشانی بود . آنجا آقای نجفی زاده معلم ما بود و جرقه ی شعر را مرحوم نجفی زاده برای من زد. ایشان شعرهایی را که می گفت، می آمد سر کلاس می خواند و ما هم علاقمند بودیم. من  حافظه ای قوی داشتم و شعرهایی را که می خواندند، زود حفظ می شدم. ایشان هم خیلی خوشش می آمد که بیشتر شعرهایش را از حفظ بودم. دیوان سعید را هم که شامل بخشی از سروده های آقای نجفی زاده است هنوز دارم. خودش به خط خودش نوشت و به من داد.

 ایران دیدار: همان کتاب کوچک به نام دیوان سعید؟

هوشنگ ترابی: بله، یک کتاب بیشتر از سعید چاپ نشده.  مرحوم نجفی زاده آنچنان وسعی نداشت که بخواهد کتاب شعرش را خودش چاپ کند. آن کتاب را هم آقای مُهردار قائم مقامی چاپ کرده بود.

ایران دیدار: چرا بهشان مُهردار می گفتند؟

هوشنگ ترابی: چون معروف بود که مُهر امام سجاد در خانواده ی آن‌ها است. گویا این مُهر از قائم مقام فراهانی به فرزندان و نوه هایش رسیده است. موقعی که من در اراک معلم بودم پسر آقا روحی قائم مقامی (روح الله قائم مقامی) شاگردم بود و من یک بار در خانه ی آن‌ها مهر امام سجاد را دیدم. روی مُهر نوشته بود «علی ابن حسین». جنس مهر از نقره بود و نقره ای رنگ ولی سنگش مشکی بود. الان هم اگر اشتباه نکنم این مُهر در صندوق بانک ملی اراک به امانت نگهداری می شود.

 ایران دیدار: اتفاق خاصی افتاد که شما به شعر گفتن علاقمند شدید مثل یک عشق ناکام یا یک مرگ یا اتفاقی اجتماعی؟

 هوشنگ ترابی: زلزله ای آمده بود در طُرود مشهد. آقای نجفی زاده شعری برای آن زلزله گفته بود: «ای زلزله ی مهیب، آخر کردی همه را دچار شیون ...». یک جلسه سر کلاس این شعر را خواند. من هم علاقمند شدم و آمدم یک چیزهایی نوشتم.

 ایران دیدار: برای همان زلزله؟

هوشنگ ترابی: آره، نوشتم و به آقای نجفی زاده نشان دادم. ایشان گفت: شما طبع شعر دارید. این اولین جرقه بود. بعد که به تهران آمدیم من باز پشت سر هم شعر گفتم. البته شعرهایی که از نظر خودم شعر بود! در تهران ابتدا به دبیرستان فروغی رفتم و سال ششم رفتم دبیرستان علمیه. دبیری داشتیم به نام آقای دکترحسین میرفخرایی جندقی. ایشان شاعر بود و خیلی هم شاعر قوی ای بود. دبیر ادبیات ما بود. من هم از خدا خواسته شروع کردم برای ایشان شعر خواندن و ایشان خیلی خوشش می آمد. شانس دیگر من حضورم در یکی از انجمن های ادبی تهران بود به نام «انجمن دانشوران» که شب های جمعه در دبیرستان علمیه تشکیل می شد. آقای دکتر میرفخرایی من را به آن انجمن معرفی کرد. انجمن دانشوران الان هم هست ولی دیگر به حساسیت آن موقع نیست. مثلاً از شعرای آن زمان کسانی مثل مرحوم بهار به آنجا می آمدند. من آن موقع محصل بودم. وارد آن انجمن شدم و شروع کردم به شعر خواندن، خیلی هم مورد تشویق قرار گرفتم. تخلص «شهراز» را هم آن انجمن به من داد. یک شب جلسه ای تشکیل دادند، هر کس به عنوان تخلص یک چیزی گفت. یکی گفت شیوا، یکی گفت شیدا؛ خدا رحمت کند شاعری بود به نام آقای حسین رفیع پور، متخلص به «حیران سبزواری» که مدیر روزنامه ی «پهلوان» بود و شعر هم خوب می گفت، ایشان گفت که شیدا و شیوا و ... داریم، «شَهراز» بهتر بقیه است و شهراز یعنی «راز بزرگ». بقیه هم تأیید کردند و تخلص من شد شهراز.

Image 

هوشنگ ترابی در آرامگاه صائب تبریزی، اصفهان،1340

 

 ایران دیدار: گویا شما به تئاتر هم گرایش داشتید؟

 هوشنگ ترابی: بله، این برمی گردد به دومین برنامه ی هنری من.

ایران دیدار: تئاتر بر شعر شما چه تأثیری گذاشته؟

 هوشنگ ترابی: خیلی! حتا یادم هست در اراک تئاتری نوشتم برای معلم در هفته ی معلم.

 ایران دیدار: در دوره دبیرستان؟

 هوشنگ ترابی: نه، زمانی که معلم شده بودم. البته موقعی هم که شاگرد مدرسه بودم، تئاتر بازی می کردم. از زمان ابتدایی تا دبیرستان در تئاترهایی که در مدرسه می گذاشتند، بازی می کردم. ولی من دو بار به اراک آمدم و مطلبی که عرض کردم به بار دومی برمی گردد که به اراک آمدم که به آنجا هم می رسیم. بعد از گرفتن دیپلم من رفتم سربازی و هجده ماه هم سرباز بودم. مدتی هم از شعر دور افتاده بودم. بعد که برگشتم، به عنوان معلم روزمزد استخدام شدم. مدیر مدرسه دوستمان بود به نام آقای ابراهیمی. ایشان من را برای کلاس اکابر به مدرسه ی خودشان برد. من هم با برادر ایشان رفیق بودم. من در کلاس اکابر درس می دادم، ولی سربازی نرفته بودم و دیپلم هم داشتم. در آن زمان آموزش و پرورش کمبود معلم داشت. از ما به عنوان معلم روزانه (روزمزد) استفاده کرد. گفتند معلم هایی که شبانه کار می کنند، اگر صلاحیت دارند روزمزد هم بیایند. هم معلم اکابر شبانه بودم و هم روزمزد. در این موقع کلاس دو ساله ی تربیت معلم برای ما گذاشتند. وقتی دوره ی تربیت معلم را گذراندیم رسماً به استخدام آموزش و پرورش درآمدیم.

 

Image 

در نمایش «کورش پسر ماندانا»، اراک

 

 ایران دیدار: در این زمان شما شعر می گفتید؟

 هوشنگ ترابی: شعر بود، تئاتر هم بود. در همان زمان ما در کاخ جوانان تهران کار گروهی تئاتر می کردیم. یکی از همبازی هایم که الان خیلی مشهور است، ایرج راد بود.

 ایران دیدار: بهزاد فراهانی چطور؟

 هوشنگ ترابی: بهزاد فراهانی که بعد از ما آمد و ایشان از تعزیه ی اراک شروع کرده بود. بهزاد از رفیق های من است و همدیگر را می بینیم. وقتی به تهران آمد، باز با هم رابطه داشتیم و الان هم داریم. وقتی من رسماً معلم شدم، گفتند طبق قانون دانشسرا باید شما برای خدمت به شهرستان بروید. ما هم هر چی داد زدیم که ما معلم تهران بودیم، قبول نشد. ما را به شهرستان فرستادند و من خودم  شهرستان اراک را انتخاب کردم به دلیل اینکه خواهرم، دایی ها و فامیل هایم در اراک بودند. من به همراه دو تا از دوستانم که آنها هم هنرمند بودند (یکی شان محمدرضا اتابکی بود که ویولن خوب می زد) آمدیم به اراک. اولین شغلی که در اراک داشتم معلمی مدرسه ی «ملک آباد» بود، سر راه قم. دو سال آنجا بودم. بعد چون ما برنامه ی تئاتر اراک را گرفته بودیم و جشن های اراک را برگزار می کردیم (من و آقای اتابکی و عده ای)، ما را از روستا به شهر اراک آوردند. بعد سر و صدا شد و عده ای از معلمان اراک اعتراض کردند که ما هم ویولن می زنیم، آن یکی گفت من هم بشکن می زنم! و خلاصه عده‌ای معترض شدند. آن موقع، زمان ریاست آقای اکبر بحرینی بود، رییس آموزش و پرورش اراک.

ایران دیدار: چه سالی؟

هوشنگ ترابی: سال 44، 45 ما در آنجا با پدر بزرگوار شما، آقای ولی الله شمشیربندی هم آشنا شدیم و چند تا تئاتر هم با ایشان کار کردیم. خاطرات زیادی هم داریم از جمله «چوب به دست های ورزیل»، «شهرقصه»، «آی با کلاه آی بی کلاه». یک شب هم دکتر ساعدی را دعوت کردیم که برای افتتاح یکی از نمایش هایش به اراک آمد. تا اینکه دوباره من به تهران منتقل شدم. در آن موقع هم در تهران ازدواج کردم.

ایران دیدار: چه سالی ازدواج کردید؟

 هوشنگ ترابی: سال 1346 در تهران ازدواج کردم. پدر و مادرم تهران بودند.

ایران دیدار: خانم تان اراکی نبودند؟

 هوشنگ ترابی: نه، اراکی نبودند. من آمدم تهران ازدواج کردم و خانمم را بردم اراک.

ایران دیدار: تأثیر تئاتر بر شما به عنوان شاعر چطور بود؟

 هوشنگ ترابی: خیلی خوب بود. ما را در حال و هوای هنر نگه می داشت. برخی نمایشنامه ها مثل شهرقصه که اصلاً زبانش، زبان آهنگین بود. آن زمان (قبل از معلم شدنم) همدوره های من، ایرج راد و منوچهر عسگری نسب بودند که منوچهر الان فیلمساز است. آن موقع کارگردان ما منوچهر عسگری نسب بود و محل کارمان هم در باشگاه مهرگان در خیابان لاله زار. باشگاهی بود برای معلمین که از آن یک اتاق گرفته بودیم. آنجا جمع می شدیم و تمرین می کردیم و در تالارهای مختلف نمایش اجرا می کردیم. اولین کاری را که ما با آقای عسگری نسب و آقای ایرج راد گذاشتیم تئاتری بود به نام «باران ساز» از «ریچارد ناش» آمریکایی.

 ایران دیدار: داستانش را در کتاب هفته دیده ام.

 هوشنگ ترابی: بله، ما «باران ساز» را اجرا کردیم که من در آن نقش کلانتر را بازی می کردم. در کاخ جوانان زیر نظر مرحوم ناصر خدایار که ایشان مدیر کاخ جوانان بود این نمایش اجرا شد.

 

Image 

نهیب آزادی، ش 521، 68/10/13

 

 ایران دیدار: شما چند سال در اراک معلم بودید؟

هوشنگ ترابی: من از سال 44 تا 45 در اراک بودم، بعد آمدم تهران. بعد از کارهای تئاتری ای که اجرا کردیم، سریالی در تلویزیون بازی کردم از آقایی که الان هم هنرپیشه هستند و کارگردان تئاتر از امریکا بودند به نام آقای جمشید شاه محمدی. وقتی من در آموزش و پرورش دبیر شدم، برای امور تربیتی، موسیقی و تئاتر و خط و نقاشی از طرف آموزش پرورش کلاس هایی گذاشتند که کنکور داشت. من شرکت کردم و قبول شدم. یک سال یا دو سال طول می کشید و فوق دیپلم می دادند. در آن دوره استاد تئاتر ما آقای جمشید شاه محمدی بود. استاد موسیقی مان «شورا میخاییلیان» بود که برنامه ی رادیو کودکان را داشت. استاد رقصی داشتیم به نام خانم لیلی لازاریان. آقای محمد سلحشور هم استاد خط ما بود. خط ایشان را که برای من نوشتند بر دیوار خانه ملاحظه می‌کنید (تابلو خطی را از استاد نشان می دهند). البته من در خط چیزی نشدم. الان هم با آقای محمد سلحشور رابطه دارم. ایشان آتلیه ی هنر را دارند و هنوز هم گاهی کتاب هایی که چاپ می کنند به من می دهند یا اینکه خودم می روم و از ایشان می گیرم.

 ایران دیدار: از اراک که برگشتید، به انجمن‌های ادبی می رفتید؟

 هوشنگ ترابی: زیاد نمی رفتم. همان سالی که از اراک به تهران منتقل شدم در دوره ی کلاس های هنری قبول شدم که فقط روزهای پنجشنبه بود، برای اینکه بتوانیم حقوق بگیریم.

 ایران دیدار: آن زمان هنوز شما را به عنوان شاعر نمی شناختند؟

 هوشنگ ترابی: نه، هنوز به عنوان شاعر نمی شناختند.

 ایران دیدار: در مجلات شعر شما چاپ نمی شد؟

  هوشنگ ترابی: من کار را با مجله ی توفیق از سال 40 شروع کردم، با مرحوم حالت.

وقتی من محصل ابتدایی بودم، دو شاعر خوب در اراک بودند که هر دو فوت کرده اند. یکی مرحوم ابوتراب جلی بود (طنزپرداز مشهور) و یکی هم فردوس فراهانی [ایران دیدار: زنده یاد جلی، زاده ی دزفول بود و در دوره ی جوانی چندین سال در اراک زندگانی کرد. به ایشان از سوی انجمن ادبی امیرکبیر (اراکی های مقیم تهران) برنام (عنوان) همشهری افتخاری داده شد]. اینها هر دو آنموقع ساکن اراک بودند و شعرهایشان در روزنامه های اراک چاپ می شد. در اراک دو روزنامه ی سپهر و روزنامه ی اراک فعال بود. من شعرهای جلی و فردوس فراهانی را از روزنامه‌ها می بریدم، جمع می کردم و حفظ می کردم. خودشان را ندیده بودم چون بچه بودم، ولی شعرهایشان را حفظ می کردم. تا اینکه آمدیم تهران و وارد انجمن ادبی شدیم و آنجا با آقای فردوس فراهانی و آقای جلی آشنا شدم. انجمنی بود به نام انجمن «صائب» که هنوز هم هست. یک شب من به انجمن رفتم در منزل آقایی به نام محسن ساعی. من دیدم که مدعوین دارند می گویند: استاد جلی و استاد فراهانی! با خودم گفتم که این جلی خودمان است! رفتم، سلام کردم و گفتم: استاد ابوتراب جلی؟! گفت: بله. گفتم: شما اراک بودید؟ گفت: من اراک بودم و آنجا کتابفروشی داشتم. گفتم: خوب من هم آن موقع در اراک محصل بودم و تمام شعرهایتان را دارم، حتا شعرهایی که ممکن است خودتان نداشته باشید. گفت: می توانی بیاوری؟ گفتم: از حفظ هستم! و شعرهایش را برایش خواندم. بعد هم با فردوس فراهانی آشنا شدم، ولی با جلی رابطه ی خانوادگی پیدا کردیم. استاد جلی، استاد حالت، ابراهیم صهبا و آقای حسین شاه زیدی را به همین خانه دعوت کردم و اینجا جلساتی داشتیم. به آن‌ها علاقه داشتم و ایشان هم اظهار لطف می کردند. زمانی که من به دبیرستان علمیه می رفتم یک آقایی کنار دبیرستان ما مغازه داشت به نام تفکری. ایشان در توفیق به نام «تفکری پرچانه» می نوشت. من هم شعر می گفتم. بچه ها گفتند که رفیق ما شعر می گوید و تفکری گفت شعرت را بده. وقتی خواند گفت که خوب است. ایشان شعرهای من را برد، داد به توفیق. ما هم شعرمان چاپ شد و خیلی خودمان را گرفتیم. آقای حالت با تخلص من شوخی کرده بود. این شوخی مورد تمسخر بچه ها واقع شد. من هم عصبانی شدم و رفتم دفتر توفیق. دیدم چند نفر نشسته اند. هرچی من عصبانی شدم و حرف زدم، دیدم اینها فقط نگاه می کنند؛ نه جواب می دهند و نه می خندند. خودم خنده ام گرفت! آقای حالت گفت: پس شمایی آقای شهراز؟! و مرا نشاند بغل دستش. از آنجا با حالت هم رفیق شدیم و با هم رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم تا آخر عمر آن عزیزان. وقتی جلی فوت کرد، بچه هایش آلمان بودند. خانمش به من زنگ زد و گفت: آقای ترابی! جلی فوت کرده! من و ابراهیم صهبا به منزل جلی رفتیم و از آنجا دوستان را برای کفن و دفن خبردار کردیم. دوره ای هم با گل آقا و آقای صابری همکاری کردم.

 

Image 

کرج، باغ فضل الله مصلحی، ایستاده از چپ: استاد ابوالقاسم حالت، محمدباقر صدرا، نشسته از راست نفر دوم: هوشنگ ترابی

 

 ایران دیدار: شما کارتان با توفیق مستمر نبود و گاه گداری بود؟

هوشنگ ترابی: بله.

 ایران دیدار: در مجلات دیگر چطور؟

 هوشنگ ترابی: بله، گاه گداری به مجلات دیگر هم غزل یا شعرهایی مثلاً به مناسبت یک واقعه ی اجتماعی می دادم.

ایران دیدار: در بین قالب های شعر کلاسیک به کدامیک بیشتر علاقمند هستید؟

 هوشنگ ترابی: غزل و قصیده.

 ایران دیدار: اما قصیده های شما در جلسات انجمن امیرکبیر کمتر خوانده می شد.

 هوشنگ ترابی: به طور کلی قصیده کمتر خوانده می شود و از آن در جلسات ادبی استقبال نمی شود. به دلیل اینکه قصیده طولانی است. هم گفتنش مشکل است، هم خواندنش و هم شنیدنش. اما من در کتاب «آیینه ی اسرار» قصیده، زیاد آورده ام. مثلاً یک شاعر اراکی که نمی خواهم اسم ببرم در یک قصیده اهانتی به اراک و مردمانش کرده بود (در هجو اراک و مردمش شعری گفته بود). من هم در جواب ایشان قصیده ای ساختم به نام «خاک زرخیز اراک» در همان قافیه و همان وزن:

این گرامی خاک کاینسان خار چشم دشمن است

خاک زرخیز اراک و پرورشگاه من است

پرورشگاه دلیران مهد شیران کاخ علم

کو به تاریخ وطن-چشم و چراغ میهن است

 زادگاه من بود این خطه ی مینو سرشت

جز به چشم دشمنان این خاک مینو، گلشن است

 مهد علم و دانش است این خاک جای ریو نیست

هر که را ریو و ریا باشد برون زین مأمن است

 خانه ی قایم مقام و پرورشگاه ادیب

زادگاه ذوالفنون و بر حسابی موطن است

مهد پر مهر امیر دادبخش دادگر

آنکه زو دارالفنون دانشگه اهل فن است

سینه را آرم سپر در پیش تیر انتقام

آنکه آهن را برون آرد ز آتش آهن است

 بر فراز دار می دانی فرامرز از چه رفت؟

تا شود ثابت که تیر انتقام از بهمن است

 دور بادا دامنت از داغ ناپاکی و ننگ

پاس نعمت را ندانستن ره اهریمن است

 در بر سیل فنا این مرز و بوم مردخیز

-تربت پاکی بود کز هر بلایی ایمن است

گیرم آنکه چندگاهی بود مهجور و غریب

؟لیک می دانی چه کس را این گنه بر گردن است

؟پیش ارباب خرد دانی چه باشد ناپسند

نام نیکان را به زشتی بر زبان آوردن است

کی بزرگش می شمارند و ورا دارند پاس

آنکه دور از عقل و دانش بی کمال و کودن است

دیده ی حق بین تو بگشا جامه ی عزت بپوش

کی تو را شایسته گفتار بد و مستهجن است

در بر اهل خرد گفتار بیجا در قیاس

داستان نور خورشید است و شمع روشن است

 من تو را صاحب خرد پنداشتم گفتم که تو

هر کلامت زیب و زیور چون دُری بر گرزن است

پرورشگاه تو باشد دامن این خاک پاک

افتخار این خاک را بر چون تویی شیر اوژن است

-                     خواندن نسناس خلقی را که همخون منند

-                    خارج از انصاف و مردی و کلامی موهن است

-                    آنکه در چشمان تو مانند خناسی نمود

-                    گر که نیکو بنگری باب تو یا باب من است

-                    باورم ناید اراکی این سخن عنوان کند

این سخن از مردم نادان کوی و برزن است

نیک می دانم اراکی ز استواری ها به کار

سرفراز و پابه جا همسنگ کوه قارن است

سینه ی دشمن بدرانند از تیغ سخن

گرچه او را بر تن از پولاد و آهن جوشن است

کینه توزی های بیجا هیچ می دانی که چیست؟

آتشی از روی ترفند و حسد بر خرمن است

پاس زحمت های مادر داشتن در نزد خلق

بردن گوی خرد از همگنان با محجن است

خاک بر فرق نیاکان بیختن نابخردی ست

دست کیفر خاک بیز و آسمان پرویزن است

گر بخواهی در نکوبندت، در مردم مکوب

چون کلوخ انداز را پاداش سنگ صدمن است

آنکه آسان می شمارد معنی حب الوطن

این چنین آلوده دامن مردنش مستحسن است

چشم حرمت داشتن از مردم حق ناشناس

قصه ی کوبیدن آب اندرون هاون است

پاس حرمت داشتم ورنه سخن بسیار بود

خامشی در پاسخ حق ناشناسان احسن است

گر تو گویی بد ز من، من نیز بد گویم جواب

این دوگانه بودن ما آرزوی دشمن است

 گرچه خاموشی مرا اولی، ولی گفتم جواب

تا مپنداری که شهراز اراکی الکن است

 

 ایران دیدار: این شعر در چه سالی گفته شده؟

 هوشنگ ترابی: قبل از 1379بوده که چاپ شد.

ایران دیدار: علاوه بر توفیق با چه مجلاتی همکاری می کردید؟

هوشنگ ترابی: الان بریده هایش را دارم و اسامی آنها خاطرم نیست.

 ایران دیدار: آیندگان؟

 هوشنگ ترابی: بله، [احتمالا] آیندگان بوده. کیهان هم بوده و نهیب آزادی، لاله ی سرخ (اراک) و فرمان.

  ایران دیدار: بعد از آن 6 سالی که در اراک بودید به تهران آمدید؟

هوشنگ ترابی: بله، آمدم تهران و ماندگار شدم.

ایران دیدار: گفتید سال 1346ازدواج کردید؟

1346 هوشنگ ترابی: بله سال

ایران دیدار: پس در اراک بودید که ازدواج کردید؟

. هوشنگ ترابی: بله اراک بودم 44 آمدم تهران. در تهران ازدواج کردم و خانمم که تهرانی بود برگشتیم دوباره اراک. سه چهار سالی اراک بودیم و باز برگشتیم تهران.

 

Image 

در نمایش«در منطقه ی جنگی» نوشته ی یوجین اونیل،تهران، کاخ مرکزی جوانان، جشن فرهنگ و هنر 1352، نفر اول از چپ هوشنگ ترابی

 

 ایران دیدار: من در شرح حال شما خواندم که درباره ی یکی از استادانتان به نام روشن خیاط ذکر خیری کرده بودید. می خواستم کمی درمورد ایشان بفرمایید.

 هوشنگ ترابی: خدا رحمتش کند؛ روشن استاد ما بود و طنزگو بود. مغازه ی روشن خیاط، پایگاه شعرای اراک بود. آقای نجفی زاده و دیگر شاعران مثل بینش زنجانی به آنجا می آمدند. حتا یادم هست وقتی از اراک به تهران منتقل شدم، هرکدام یک قطعه شعر برایم ساختند و فرستادند. مثلا آقای شکرالله روشن این طور گفته بود:

 از این دیار ترابی چو بست رخت سفر

بزد به سینه ی ما دوستان تف آذر

بشد ز فرقت او بزمگاه شعر و ادب

 چو قلب روشن بیدل، فسرده، زار و پکر

لطف کرده بود و این شعر را برای من گفته بود. یادم هست فردی بود

 به نام آقای فضل الله ترکمانی که رییس دارایی اراک بود. ترکمانی، شاعر بود و «آزاده» تخلص می کرد. ایشان انجمنی درست کرده بود در اداره ی دارایی اراک. ما هم شب ها آنجا جمع می شدیم. «روشن» می آمد؛ «بینش» بود. خیلی ها بودند. حتا چند نفر از کارکنان بازار هم می آمدند از جمله آقایی با تخلص «نقاش» [ایران دیدار: احتمالا آقای عزت الله ابراهیمی متخلص به نقاش. ایشان در بازار اراک (سرای کاشانی) طراح نقشه ی قالی هستند]. یادم هست آن مجموعه برای تاجگذاری یک جزوه ی شعری تهیه کرد که فرستاده شد به تهران و گویا چاپ شد. در این انجمن آقایی هم بود که دادستان اراک بود و شاعر خوبی بود به نام آقای شاملو. رییس دادگستری اراک هم می‌آمد که اسمش الان خاطرم نیست.

 ایران دیدار: خاطره ای از روشن دارید؟

هوشنگ ترابی: خاطره‌ام در این حد است که می رفتیم مغازه اش؛ می نشستیم؛ ایشان شعرهایی برای ما می خواند و ما می خندیدیم.

 ایران دیدار: پیرمرد بود؟

 هوشنگ ترابی: بله و شعرهایش هم بیشتر هزل بود و فکاهی. مثل این شعر که البته از ابوتراب جلی است:

دوش از بهر خرید جامه و شلوار عید

جر و بحثی داشتم با دختری بوتیک دار

جامه اش بسیار ارزان بود و شلوارش گران

گفتمش باید شود اینجا تعادل برقرار

گفت: معنای تعادل چیست؟ گفتم: جان من!

 جامه را بالا ببر، شلوار را پایین بیار!

 

 از این‌جور شعرها می خواندند و می خندیدند.

ایران دیدار: پس در سال های 44 تا 50که شما اراک بودید، جلسات آقای روشن برقرار بود؟

 هوشنگ ترابی: بله، ما بعدازظهرها دکان روشن بودیم و اگر اشتباه نکنم شب های جمعه در جلسات اداره ی دارایی بودیم.

 ایران دیدار: در نشریات اراک شعر چاپ نمی کردید؟

 هوشنگ ترابی: چاپ می شد. آن موقع مثل اینکه آقای حمیدی مسوول روزنامه ی موسوی اراک بود. روزنامه ی اراک مال آقای موسوی بود. ایشان هم اصفهانی بود.

ایران دیدار: آیا آن موقع شما با عروض و قافیه هم آشنایی داشتید؟

 هوشنگ ترابی: بله، البته آشنایی با عروض و قافیه، مشکل بسیاری از شعرای ایران بوده. الان هم بیشتر دبیران ادبیات عروض و قافیه نمی دانند. مثلاً در آموزش و پرورش منطقه ی 12، فقط 2 نفر بودیم که عروض و قافیه می دانستیم؛ یکی من بودم یکی هم یک خانمی بود. برای کلاس های عروض شاگردان دو تا دبیرستان را که به هم نزدیک بودند در یک سالن جمع می کردم و به هر دو دبیرستان درس می دادم.

 ایران دیدار: شما خودتان عروض را از کی یاد گرفتید؟

 هوشنگ ترابی: من خودم در انجمن های دانشوران و صائب یاد گرفتم . یک انجمن دیگری هم بود به نام انجمن «ایران» که حق بر گردن من دارد.

 ایران دیدار: کجا تشکیل می شد؟

 هوشنگ ترابی: در میدان شاپور. خیابان فرهنگ.

 این انجمن مدیری داشت به نام آقای محمدعلی ناصح. ایشان دبیر دبیرستان دارالفنون بود. انجمنش هم خیلی پربار بود. یعنی شما وقتی وارد می شدی و شعر می خواندی مصرع به مصرع شعر شما تصحیح می شد. مثل الان نبود که هر چه می خوانند، بقیه کف می زنند و می‌گویند بارک الله! اگر هم به یک نفر بگویی که این قافیه غلط است، بدش بیاید.

 هنوز دیپلم نداشتم و دانش آموز دبیرستان علمیه بودم که یک نفر از دوستانم گفت بیا برویم به انجمن ناصح. ما رفتیم و یک شعری هم خواندیم. اتاق کوچکی بود که همه، دور (دایره وار) می نشستند. صندلی هم نبود. خود آقای ناصح هم آن بالا می نشست. شعر را که می خواندی خود ایشان از لحاظ قافیه تصحیح می کرد و تا اشاره نمی کرد حق نداشتی بیت بعدی را بخوانی. تا اینکه نوبت من شد. دفعه ی اولم بود. شروع کردم به شعر خواندن. هی خواندم و دیدم به من نگفت بس! و تصحیح نکرد. گفتم دیگر حتماً من استادم! ناصح حتا اشعار مشفق کاشانی را هم که به انجمنش می آمد، تصحیح می کرد، ولی مال من را تصحیح نکرد. شعر من که تمام شد، گفت: شما چه کاره ای؟ گفتم: من دانش آموزم. گفت: بهتر است اول بروی درس ات را بخوانی! به همین سادگی گفت! خوب آدم ناراحت می شود. اگر کس دیگری بود دیگر نمی رفت، ولی من یک جزوه تهیه کردم که الان هم دارم و شروع کردم به هر هفته رفتن. نوبت به من که می رسید، می گفتم متأسفم، من شعر ندارم. دو ماهی اینطور گذشت. منتها شعر دیگران را که تصحیح می کرد، می نوشتم. بعد از دو ماه وقتی یکی از جلسات تمام شد و خواستیم بلند شویم بیاییم، به من گفت: شما چرا شعر نمی خوانی؟ گفتم: شما نکته‌ای فرمودید، من دارم فرمایش شما را انجام می دهم. گفت: چی بود؟ گفتم: جلسه ی اول فرمودید بهتر است اول درس ات را بخوانی؛ من الان دارم درسم را می خوانم و جزوه را گذاشتم جلویش! گفتم: آنچه که شما می فرمایید من دارم استفاده می کنم. گفت: تو خوبی. مرا ماچ کرد و گفت: یک چیزی می شوی، ولی شعر هم بخوان! عیبی ندارد. من گفتم: اگر من از حرف جنابعالی ناراحت شده بودم، نمی آمدم.

 ایران دیدار: پس آقای ناصح هم یکی از استادان شما بوده.

 هوشنگ ترابی: بله، یکی هم آقای میرفخرایی بود که دبیر ادبیاتمان بود در دبیرستان علمیه. ایشان وقتی دید که من شعر می گویم و خیلی علاقمندم، چون از شاگردان خوب کلاسش بودم، پرسید: شما می توانی بعدازظهرها یا یک ساعت دیرتر بروی خانه یا زودتر بیایی؟ گفتم: بله، زودتر می آیم. روزی یک ساعت به من عروض و قافیه و بدیع و ... را مجانی درس می داد.

ایران دیدار: اراکی نبود؟

 هوشنگ ترابی: نه، اراکی نبود؛ جندقی بود، میرفخرایی جندقی. تمام اینها را ایشان به من یاد داد. روزی یک ساعت. گفت چون علاقمند هستی، حیف است ندانی. چند سال پیش که در دبیرستان علمیه درس می‌دادم (من از دبیرستان علمیه دیپلم گرفتم و بعد از چند سال دبیر همان دبیرستان شدم) یک روز سر کلاس همین مطلب را برای دانش آموزان گفتم و از لطف آقای میرفخرایی تعریف کردم. فرداش آمدم مدرسه و دیدم پیرمردی که عبایی روی دوشش انداخته و عینک زده، نشسته توی دفتر. معاون مدرسه گفت: شما را کار دارند. گفتم: کیه؟ گفت: آقای میرفخرایی! من رفتم و سلام دادم. عینکش را جابه جا کرد و گفت: حالا شناختم. پا شد؛ دست انداخت گردن من. دستش را بوسیدم. گفتم: آقای دکتر! شمایید؟! گفت: بله! ما همسایه ای داریم که شاگرد شماست. دیروز آمده پیش من که یک دبیری ما داریم خیلی از شما تعریف کرده و گفته آقای میرفخرایی این لطف را به من کرده. من امروز آمدم ببینم این شاگرد حق شناس کی بوده؛ دیدم شمایین. گفتم: شما حق به گردن من دارید. خیلی مرد خوبی بود.

 الان در خیلی از انجمن ها که من می روم به قول اراکی ها «یک من می روم، صد من می آیم بیرون» برای اینکه می بینم هیچ غلطی نمی گیرند و برای همه کف می زنند. اگر هم به کسی بگویی این کلمه درست نیست، بدش می آید و کار به مجادله می کشد.

ایران دیدار: هیچوقت شما به شعر نو علاقمند بودید؟

 هوشنگ ترابی: بله، شعرنو داشتم و دارم. البته خیلی کم و به ندرت. در همین کتاب (آیینه ی اسرار) شعر نویی در مورد فریدون مشیری دارم. یک شعر هم برای زمستان گفته ام. البته شما می دانید که شعر نو را کسی خوب می گوید که شعر کلاسیک بداند. فریدون مشیری شعر کلاسیک ایران را هضم کرده بود. شعری دارد که حتماً شنیده اید: همراه با حافظ. که در آخر، شعر حافظ را تضمین کرده است:  اگر این کهکشان از هم نمی پاشد /  وگر این آسمان در هم نمی ریزد/  بیا تا ما «فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.»/ به شادی: «گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم!» (از قطعه شعر همراه حافظ، از کتاب سه دفتر، ص 152)

 ایران دیدار: در بین شعرای نوپرداز پس شما به مشیری علاقمندید؟

 هوشنگ ترابی: بله، بسیار مشیری و اخوان ثالث را دوست داشتم.

ایران دیدار: بعد شما تشریف آوردید به تهران و رفتید دانشگاه.

هوشنگ ترابی: ما به انستیتوی امور تربیتی رفتیم. که به ما فوق دیپلم دادند. وقتی فارغ التحصیل شدیم، آمدیم و رفتیم سر کارمان. من دبیر ادبیات بودم و به عنوان معاون امور تربیتی شروع به کار کردم؛ مسوول اردوها و … بودم.

ایران دیدار: در کدام منطقه؟

 

Image 

 

 هوشنگ ترابی: همان منطقه ی 12دبیرستان علمیه.

 ایران دیدار: وقتی به تهران تشریف آوردید در کدام محله بودید؟

 هوشنگ ترابی: همان خیابان گرگان که خانه ی پدرم هم آنجا بود.

 ایران دیدار: مستقل نشدید از خانه پدر؟

هوشنگ ترابی: با خانمم خانه ی جدا گرفتیم ولی در همان محل. وقتی فوق دیپلم گرفتم به من گفتند که دانشکده ی هنرهای زیبا بعضی از واحدهای درسی ما را قبول دارد. ما 116واحد گذرانده بودیم. نصف بیشتر واحدهای را قبول کردند و ما رفتیم نشستیم سرکلاس هنرهای زیبای دانشگاه تهران رشته ی تئاتر و کارگردانی. من همزمان کنکور امتحان داده بودم و دانشکده ی ادبیات هم قبول شده بودم. بنده ادبیات را تا فوق لیسانس ادامه دادم و هنرهای زیبا را تا لیسانس کارگردانی و بازیگری.

 ایران دیدار: استادهایتان چه کسانی بودند؟

 هوشنگ ترابی: در دانشکده ی ادبیات، مرحومان دکتر سیدحسن سادات ناصری، دکتر خسرو فرشید ورد، دکتر عباس حکیم زرگر و در دانشکده ی هنرهای زیبا، یکی مرحوم استاد حمید سمندریان بود. دیگری آقای عباس جوانمرد، آقای شاه محمدی، آقای زهره ای که تاریخ هنر درس می داد، آقای بوترابی هم که فن بیان درس می داد. بقیه ی واحدها را گذراندیم و دو سه تا هم سریال بازی کردم. یکی به کارگردانی آقای شاه محمدی بود به نام «پژواک» در سال 1351که من سه قسمت بازی کردم و  بعد خودم نرفتم. برای اینکه آن زمان می رفتم سرکلاس و دوست نداشتم از طرف دانش آموزان، تک مضرابی زده شود راجع به فیلمی که دیشب از تلویزیون پخش شده. دو تا هم سریال شروع کرده بودم یکی ابراهیم ادهم بود که آن را کار کردم ولی تا آخر نرفتم.

 

Image 

سریال پژواک به کارگردانی جمشید شاه محمدی، از راست هوشنگ ترابی، مرحوم فرهاد توفیقی، اسدالله منجزی 

 

 

 نمایش دیگری هم به جای خدابیامرز مجید محسنی کار کردم. در خانه ی تئاتر میدان فردوسی بودیم که آمدند و گفتند مجید محسنی دیشب سر صحنه سکته کرده و من را به جای مجید محسنی گذاشتند که آنجا لهجه ی اراکی هم داشتم. با آقای سعید امیرسلیمانی بودیم که برای دخترش کمند هم آن موقع که بچه بود شعری هم گفته بودم. پسرم که با من سر تمرین می آمد با سپند امیرسلیمانی بازی می کرد. به کمند گفتم:

 زین سپس دست من و شانه و سرشوی کمند

«تا نگویند اسیران کمند تو کم اند»

 این را اتفاقاً بعد گذاشتند روی یک آگهی با کمند امیرسلیمانی.

 

ایران دیدار: پژواک کجا پخش شد؟

هوشنگ ترابی: تلویزیونی بود و از من سه اپیزود پخش شد.

 ایران دیدار: انجمن امیرکبیر (انجمن اراکی های مقیم تهران) چطور شکل گرفت؟

 هوشنگ ترابی: جلسه انجمن امیرکبیر که الان متأسفانه بسته شده از سال 44 شروع به کار کرده و این اواخر دیگر بزرگترین و مهم‌ترین انجمن ادبی ایران شده بود. اوایل این جلسه انجمنی بود از دوستان و  شاگردان آقای محمد باقر صدرا. مجموعه‌ای بود از همکلاسی های دبیرستان های پهلوی و صمصامی و کلاً اراک. یک شب در هفته دور هم جمع می شدند و شامی با هم می‌خوردند و دیداری تازه می کردند. یکسالی اینجوری بود. بعد از بین بچه های اراک، هنرمندانی پیدا شدند. در موسیقی، تأتر و طنز و ... یواش یواش هرکس هنر خودش را در انجمن نشان می داد. بعد از انقلاب فعالیت انجمن ادبی و فرهنگی امیرکبیر جدی تر شد. به این صورت که من از دوستان شاعر، موسیقیدان و هنرمندم دعوت می‌کردم و آدم‌های شناخته شده تر پایشان به انجمن باز شد و دیگر جلسات محدود به دوستان اراکی نبود. مثلاً چند جلسه آقای (ابوالقاسم) حالت را دعوت کردم و بعد همین‌طور بقیه را. این بود که آن جمع دوستانه تبدیل شد به انجمن. بعد از انقلاب که خواستیم فعالیت رسمی داشته باشیم از طرف وزارت ارشاد به ما گفتند باید هیأت موسس معرفی کنید. هیأت موسسی به ارشاد معرفی شد. هفت نفر انتخاب شدند که آقای صدرا به عنوان مجری و سخنگو حضور داشت. یواش یواش تعداد هنرمندان و شعرا بیشتر شد و انجمن شکل جدی تری پیدا کرد. سالها شعرا را من برای انجمن انتخاب می‌کردم (شعرای قدیمی را می‌شناختم و درباره ی شعر شعرای جدید نظر می دادم). شاعران جدیدی که به انجمن می آمدند، شعرهایشان را می دادند و من انتخاب می کردم؛ شعرهایی که مناسب نبود یا از نظر ادبی ضعف داشت بدون اینکه به سرایندگانشان بی‌حرمتی شود، کنار می گذاشتیم و نمی‌شد هر شعری را با هر کیفیتی در انجمن خواند.

  متأسفانه یکی دو سال آخر من عقب کشیدم. به این دلیل که نمی خواستم انجمن وارد سیاست بشود. من عاقبت کار را می دیدم و همان هم شد که فکر می کردم. در انجمن را بستند. تعدادی را از جمله آقای صدرا را گرفتند، بردند زندان و چندی بعد صدرا سکته کرد و فوت کرد. به قول معروف دق کرد. مصطفی بادکوبه ای را گرفتند و زندان کردند. خانم هیلا صدیقی هم مدتی زندان بود. درآمد و شوهر کرد و از ایران رفت. شبی که در انجمن شعر سیاسی خوانده شد، من جایی مهمان بودم و نبودم. فردا صبحش پسرم به من زنگ زد و گفت: دیشب انجمن بودی؟ گفتم: نه. گفت: انجمن شلوغ شده و شعر سیاسی خوانده‌اند. این مقدمه‌ای شد برای تعطیل انجمن.

 

Image 

گردهمایی هنرمندان در انجمن امیرکبیر، ایستاده از راست: گلچین، سرهنگ حمیدی، هوشنگ ترابی، متین راد، سهیل محمودی، محمود بهرامی، حسین توصیفیان، حمید سمندریان

 

ایران دیدار: هیات مؤسس انجمن امیرکبیر چه کسانی بودند؟

هوشنگ ترابی: دکتر ابن جلال، آقای حاج احمد نوروزی، سرهنگ صادق زاده، آقای خیرالله دادرس، عطاالله خانبلوکی، من (هوشنگ ترابی)، آقای محمدباقر صدرا که به عنوان مجری و سخنگوی انجمن معرفی شد.

ایران دیدار: طی این سال‌ها جلسه ی اراکی ها (انجمن امیرکبیر) در کدام رستوران‌های تهران برگزار می شد؟

 هوشنگ ترابی: جاهای مختلفی بود، رستوران رواق (خ ولیعصر. جام جم)، ارکیده (ولیعصر. بین میرداماد و ونک)، جوجه کبابی حاتم (ولیعصر. سر ظفر)، سولماز (هفت تیر) و این اواخر هم سالن دانشکده ی فنی (خ کارگر)

ایران دیدار: شما از دهه ی 60 با انجمن امیرکبیر ارتباط پیدا کردید؟

  هوشنگ ترابی: قبل از آن هم می رفتم، شامی می خوردیم، دور هم گپی می زدیم و می آمدیم. اما از آن سال که از ما هیات مؤسس خواستند ارتباطم بیشتر شد.

 

 ایران دیدار: یکی از جنبه های مهم کار شما شعرهای فولکلور و با لهجه ی  اراکی است. از کی سرودن شعر به لهجه ی محلی برایتان جدی شد؟

 هوشنگ ترابی: البته شعر اراکی را من مدیون مرحوم حسین شاه زیدی (سرهنگ شاه زیدی) هستم که هم در رادیو ترانه ساز بود و هم شاعر خوبی بود. ایشان برای هر لغت اراکی یک دوبیتی ساخته بود. من هم همین کار را دنبال کردم. ولی به دو بیت قانع نشدم و غزل ساختم. اولین غزلی هم که ساختم این‌طور شروع می شد:

 تو خودت خوب میدُنی تو دل تو جای مُنه

(to khodet khoob midoni too dele to jaye mone)

دل تو خُنه ی مُو مسکن و مأوای مُنه

(dele to khowneye mo, maskan o ma,vaaye mone)

 بسّـَه لوگزّه ناکُن بَل بَدُنن خلق خدا

 (bassa lowgazza naakon bal badonan khalghe khodaa)

که زیر دالُن تُن باغ مصفای مُنه

(ke zire daaloneton baghe mossaffaaye mone)

 (لوگزّه: لب گزیدن؛ گاز گرفتن لب در اثر شرم،خشم یا برای هشدار/ بَل: بگذار، بهل/ دالُن ِ تُن: دالان تان، دالان شما)

مرحوم شاه زیدی وقتی شنید گفت بابا! تو که رو دست ما زدی! یواش یواش من شروع کردم دعوتنامه های انجمن را به لهجه ی اراکی سرودن.  ازآن موقع جداً وارد شعر اراکی شدم. حتا وقتی که می‌خواستم غزل بگویم، صدرا می گفت: غزل را که همه می گویند ولی شعر اراکی را کسی نمی تواند بگوید. تو بیا این کار را دنبال بکن. از آن سال شروع کردم به شعر اراکی گفتن. بعد از انقلاب بود و انجمن امیرکبیر پا گرفته بود. من دوبیتی، غزل، قصیده و حتا طنز هم به لهجه ی اراکی گفته ام.

ایران دیدار: اگر ممکن است لطف کنید یکی از دعوت نامه‌ها را برایمان بخوانید.

هوشنگ ترابی:

ای عزیز! ای دوست! هَمشَری! برار! یادت نره!

(ey aziz, ey doost, hamshari, beraar, yaadet nare)

شوی پنشنبه، ببَم! قول و قرار یادت نره!

(showe panshambe babam, ghewlo gheraar yaadet nare)

هَنی می‌پرسی کُـدُم قول و قرار؟! ذلّـَه شُـدُم

(hani miporsi kodom ghewl o gharaar? Zella shodom)

اَکـّه اَ ای روزگار، دیدار یار یادت نره

(akka a I roozegaar, didaar e yaar yaadet nare)

هرکه رو دیدی که باشه اهل دل وردار بیار

(harka ro didi ke bashe ahle del vardaar biaar)

عاموزا و دایی و ایل و تبار یادت نره

(aamoozaa o daaee o il o tabaar yaadet nare)

مجلس ما جات خالی، خالی از غلّ و غشه

majles e ma jaat khaali, khaali  az ghallo ghashe)

دوسسی و یه رنگی توی روزگار یادت نره(

(doossi o yerangi tooye roozegar yadet nare)

گیوه تا ورکش بیا سولماز، شارُخ، هفت تیر

(givataa varkash biaa Solmaaz, Sharokh, Haft e tir)

روز سوم، کارتتُم همپات بیار، یادت نره

(rooze sev,vom kartetom hampaat biar, yadet nare)

(همشری: همشهری/ ببم: فرزندم/ برار: برادر/ هنی: بر وزن غنی به معنای هنوز/ ذله شدم: کلافه شدم/ اکه:آوایی اعتراضی مانند اه/ عاموزا:عموزاده/ گیوه تا ورکش: گیوه ات (کفشت) را بپوش/ شارخ:شاهرخ/ کارتتم...: کارت دعوتت را هم با خودت بیاور)

ایران دیدار: آقای نجفی زاده هم شعرهای اراکی دارد ...

هوشنگ ترابی: نجفی زاده یک شعر معروف دارد ولی آن شعر «ای جزّ جیگر بزنی ایشالّا دِ ولُم کن» از لحاظ قافیه و بعضی مسایل درست نیست. من سعی کردم یا شعر نگویم یا اگر گفتم درست باشد. من شعر اراکی گفته ام ذوقافیتین. دو تا قافیه دارد که هر دو درست است. شعرهای اراکی من (البته از نظر خودم) پا به پای شعرهای دیگرم خالی از نقص است.

  ایران دیدار: شعرهای اراکی شما بیشتر خاطرات و نوستالژیای اراک بودند

 هوشنگ ترابی: بله، ما در خانواده مان اراکی صحبت می کردیم. هم پدرم هم مادرم. حتا من در مدرسه گاهی اوقات برای لهجه ی اراکی مورد تمسخر واقع می شدم.

 ایران دیدار: دوری از اراک و آمدن به تهران تأثیر منفی نداشت؟ لغت های جدید را چه جوری یاد می گرفتید؟

 هوشنگ ترابی: من سعی می کردم بیشتر اراکی باشم و با اراکی ها باشم. مثلا در این شعر هر مصراع دارای یک ضرب المثل است و از لحاظ قافیه و وزن درست است:

اسب صَرای قیامت، دیه تیمار ناماخا

(Asbe sa,raye ghiaamat die timaar naamaakhaa)

آره صنّار جیگرک، سُرفه قلمکار ناماخا

(Are sannar jigarak sorfe ghalamkaar naamaakhaa)

دندون یابوی پیشکش که شمردن نداره

(dendone yaabooye pishkash ke shomordan nadaare)

طناف مفتکی جلّاد ناماخا، دار ناماخا

(tenaafe moftaki jallaad naamaakhaa daar naamaakhaa)

به غریبی تو نزن لاف که مُشتت میشه وا

(be gharibi to nazan laaf ka moshtet misha vaa)

روز روشنا دیه لامپا ناماخا، جار ناماخا

(rooze roshna dia laampaa naamaakhaa jaar naamaakhaa)

گال به غربت زدن و تیز به مسگرخُنه

(gaal be ghorbat zadano tiz be mesgar khone)

 تیز بالارونکی، ای هَمه هاشار ناماخا

(tiz e baalaaronaki I hame haashaar naamaakhaa)

اشکم گُسنه و تیز فندقی کار تونه

(eshkame gosne o tiz e fandoghi kar e tone)

 نال چاواشه زدن انقذه اطفار ناماخا

(naale chaavaashe zadan enghaze atfar naamaakhaa)

 عشق پیری که میشه عاقبتش رسوایی

(eshghe piri ke mishe aaghebatesh rosvaayi)

ساز و سرنا و دهل به سر بازار ناماخا

(saaz o sornaa o dohol  be sar e baazaar naamaakhaa)

به هرکی دردتا میگی، همه فردا می دنن

(be harki dardeta bagi hama fardaa midonan)

جارچی و بوق سی چیته؟ شهر کوچیک، جار ناماخا

(jaarchi o boogh si chite? Sha,r e koochik jaar naamaakhaa)

 هامپا سرخو سفیداُو هوچ پیری جوون نمیشه

(haampaa sorkhow sefidow hooch piri jevon namishe)

خری که مُرده برار! دوا و بیطار ناماخا

(khari ke morda berar! Da,vaa o beytar naamaakhaa)

ننَت واس کی خودشا غنج و قرنجین می کنه؟

(nanat vas ki khodeshaa ghenj o gherenjin mikone?)

خر پیر جُل ز حریر، از طلا اِوسار ناماخا

(khar e pir jol ze harir   az tela ewsaar naamaakhaa)

مَشک پوسیده که با جَفت نمیشه سالم و تنگ

(mashk e pooside ke ba jaft namishe saalem o tang)

حرف حساب برارم ایهمه لیچار ناماخا

(harf e hesaab beraarom I hama lichaar naamaakhaa)

وَسمَه و رنگ و حـِنا، سُرمه و سُرخو سفیداُو

(vasma o rang o henaa sorme o sorkhow sefidow)

دوای درد ننت کی میشه، اصرار ناماخا

(da,vaay e dard e nanat key mishe  esraar naamaakhaa)

شتر دُزّی توی ای شهر، دولّا دولّا نداره

(shotordozzi tooye I sha,r dolla dolla nadaare)

دم خروس دِیاره ابرُم و انکار ناماخا

(domme khoroos deyare  ebrom o enkaar naamaakhaa)

کار مو مشت در کون و تف سر بالاس

(kaar e mo mosht e dar e koon o tof e sar baalaas)

آدم دس به دهن گزمه و سردار ناماخا

(aadam e das be dahan gazme o sardaar naamaakhaa)

ننَم میگفتا به مو، تو شتری پَس می چُری!

(nanam migoftaa be mo  to shotori pas michori)

راس میگف خدابیامرز ای که اقرار ناماخا

(raas migof khodaa biamorz I ke eghraar naamaakhaa)

هرکی پُف نَم می دونستا، یه کُلامالی شد

(harki pofnam midonestaa ye kolaamaali shod)

کُلامالی که ببم! عالـِم پُرکار ناماخا

(kolaamaali  ke babam aalem e porkaar naamaakhaa)

هرکی با دوز و کلک راه به یه جایی برد

(harki baa dooz o kalak raa be ye jaayi bord)

دوره ی دوز و کلک، مرد تَووندار ناماخا

(dowreye dooz o kalak  mard e tavoondaar naamaakhaa)

شُو نداری اِشکنه، بادت درختا میشکنه

(show nadari eshkene  baadet derakhta mishkane)

حوضی که اِو نداره، ماهی و اُویار ناماخا

(howzi ke ow nadare  maahi o owyaar naamaakhaa)

تاپوی خالی و کندوله ی بی گندم و جو

(taapoo ye khaali o kandoole ye bi gandom o jow)

اَسیوبُن ناماخا، غربیل و بوجار ناماخا

(asiowbon naamaakhaa gharbil o bowjaar naamaakhaa)

آردُما بِختُم و غربیلُ ما اُوزُن کِردم

(aardomaa bekhtom o gharbiloma owzon kerdom)

دل صاب مُرده ی مو، مُرده دیه، یار ناماخا

(del e saabmordey e mo morde diye yaar naamaakhaa)

یه گوش مردم شده در و یکی دروازه

(ye goosh e mardom shode dar o yaki darvaaze)

گوش کر، کرّه برار! فریاد و هاوار ناماخا

(goosh e kar  karre beraar! Faryaad o haavaar naamaakhaa)

تَندور سرد دلم مثّ قدیما شهراز

(tandoor e sard e delom messe ghadima sha,raaz)

بتّه به سار ناماخا، پشگلا به بار ناماخا

(botte be saar naamaakhaa  peshgela be baar naamaakhaa)

(صرا:صحرا/ دیه: دیگر/ ناماخا: نمی خواهد/ سرفه: سفره/ طناف: طناب/ گال به غربت زدن: لاف به غربت زدن/ مسگرخنه: مسگرخانه// تیز بالارونکی: اصطلاحی برای باد شکم/ هاشار: فریاد/ گسنه: گرسنه/ تیز فندقی:اصطلاحی برای باد شکم صدادار / نال چاواپه زدن: نعل وارونه زدن/ انقذه: این همه/ سرخو سیفید او: سرخاب و سفیدآب/هوچ: هیچ/غنج و قرنجین: آرایش کردن/ اوسار: افسار/ جفت: بر وزن هفت؛ موادی که در چرمسازی برای جمع کردن چرم استفاده می شد/ دم خروس دیاره: دم خروس پیدا و آشکار است؛ دیار: پیدا و آشکار بودن/ پس می چری: رو به عقب ادرار می‌کنی (چُریدن: شاشیدن) کنایه از اینکه هرچه جلوتر می‌روی به جای اینکه بهتر شوی، بدتر می شوی/پف نم: چیزی را اندکی خیس و تر کردن/ کلامال: نمدمال/ مرد تووندار: مرد قوی و توانا/ شو: شب/ اویار: میراب/ تاپو و کندوله: ظرف های گلی که برای نگهداری آرد و گندم استفاده می شد. تاپو از کندوله بزرگ‌تر بود/اسیوبن: آسیابان/ آردما بختم و … : آردم را بیختم و غربیلم را آویزان کردم/ تندور: بر وزن زنبور به معنای تنور/ بته به سار ناماخا...یک بار بوته را سار گویند؛ در قدیم از بوته های خشک و مدفوع و پشگل چهارپایان برای سوخت استفاده می شد)

ایران دیدار: غیر از شما چه کسانی در شعر اراکی کار کرده اند؟

 هوشنگ ترابی: هوشنگ نبیونی یکی دو سه شعر کار کرد. یکی به نام «شهر بچگی ها» بود که شعر قشنگی بود. یکی دو تا هم غزل دارد. بعد از من خیلی ها در اراک خواستند این کار را بکنند.

 ایران دیدار: کسانی که شما خودتان قبولشان دارید ...

 هوشنگ ترابی: آنهایی که در اراک کار کردند هیچکدامشان شعرشان به معنای واقعی کلمه، شعر نیست. اگر حمل بر خودستایی نباشد شعرهای اراکی من هیچ عیب و نقصی ندارد. مثلاً من یک لغتی شنیدم به نام چَباشه یا چاباشه یا چواشه که این لغت اصلاً لری است و یعنی برعکس. ماجرایش هم واقعی است. یک سرباز اسیر ایرانی را برده بودند رادیو عراق تا با او مصاحبه ای فرمایشی کنند. گفته بود:« ما اینجا وضعمان خیلی خوب است، چباشه! ما را می برند زیارت امام حسین، چباشه!» آنها نمی دانستند چاباشه چیست و خوشحال بودند که سرباز دارد ازشان تعریف می کند! این داستان را شنیدم و این شعر را گفتم:

مُو تونُو دوس ندارُم باورت باشَه، چَواشَه

(mo tono doos nadaarom baavaret baasha chavaasha)

 بین ما تخم بفا هوشکه ناپاشه، چواشه

(beryn e maa tokhm e bafaa hooshke naapaasha  chavaasha)

ناماخوام بینُمت اصلا، ایکه ابرُم نداره

(naamaakhaam beynomet asla ike ebrom nadaara)

 جَر نکش درد مو اینجوری دواشه، چواشه

(jar nakash dard e mo injoori davaasha chavaasha)

دل مو سنگ سیایه، انقذه خیره ناباش

 (del e mo sang e sia ye enghaze khire naabaash)

نالَه کی سنگ سیایا می کلاشه؟ چواشه

(naala key sang e siaya mikelasha chavaasha)

دُکّـُن و دَسگاتو جم کن قر و غلبیله نیا

(dokkon o dasga to jam kon gher o ghalbile neya)

 به خیالت میرسه عشوه دواشه؟ چواشه

(be khialet miressa eshve davasha? chavaasha)

 بین مُن و تو ننت بود که بودا صلح و صفا

(beyn e mon o to nanat bood ke booda solh o safa)

 بی ننت سر به تنت اصلا نباشه، چواشه

(bi nanat sar be tanet asla nabaasha chavaasha)

 کلی صاحاب جماله، کی میگه که پیره ننت؟

(kolli saahaabjamaale ki miga ke pire nanat?)

 گل هَلگ ِ دیمش و نرگس دو چشاشه، چواشه

(golg e halg e dimesh o narges do cheshaasha chavaasha)

 برارت رفته اکابر؟ ایکه قمپز نداره

(beraaret rafte akaaber? I ke ghompoz nadaare)

داشیم سه چار تا لیسانس پلّ قُباشه چواشه

(daashim se chaar taa lissaans pal,le ghobaasha chavaasha)

 انقذه فیسّ سر و زلف باباتو تو نیا

(enghaze fis,se sar o zolf e baabaat o to neyaa)

عینهو قاتمه سر و زلف سیاشه، چواشه

(eynahoo ghaatme sar o zolf e siasha chavaasha)

مو خو نـِیدُم مثّ تو بدگل و بدخلق و سلوک

(mo kho neydom messe to badgel o badkholgh o solook)

کی با اخلاق تو زنده یی قُلاشه؟ چواشه

(ki baa ekhlaagh e to zendeyi gholaasha? chavaasha)

 پریشو شهرازو دیدم که بشت می گفتا

(parishow sha,raaz o didom ke beshet migoftaa)

مُو تونو دوس ندارُم باورت باشه، چواشه

(mo tono doos nadaarom baavaret baasha chavaasha)

 (مو تونو دوس ندارم: من تو را دوست ندارم/ تخم بفا: تخم وفا/ هوشکه: هیچ کس/ ناپاشه: نپاشد/ ناماخوام بینمت: نمی‌خواهم ببینمت/ جر نکش: بحث و مجادله نکن/سنگ سیایه: سنگ سیاه است/ ناله کی سنگ سیایا می کلاشه: ناله کی می‌تواند سنگ سیاه را بتراشد؟ کلاشیدن: تراشیدن / بودا: بود/ گل هلگ: گل هلو/ دیم: صورت، چهره / برار: برادر/ پل قبا: پر قبا/ قاتمه: طناب هایی که با موی بز می بافند/ مو خو نیدم... : من که آدمی مثل تو زشت و بد اخلاق و بد رفتار ندیدم. با اخلاقی که تو داری چه کسی می‌تواند با خوشی و راحتی زندگی کند؟!؛ زنده یی: زندگی؛ قُلا: هموار، راحت/پریشو: پریشب/ بشت : به تو، بهت)

 ایران دیدار: می‌دانم که شما بخشی از شعر های اراکی تان را به تاریخ اراک، آدمها و رسوم اراکی ویژگی دادید.

 هوشنگ ترابی: بله، رسوم اراک را زیاد داشته ام. مثلاً شعر «شب چله» که تمام رسوم شب چله اراک درش هست.

 ایران دیدار: پس شما نبیونی را در شعر اراکی می پسندید؟

 هوشنگ ترابی: بله، نبیونی عالی بود. شعرهای خوبی دارد.

 ایران دیدار: آقای غلامعلی صاحب زمانی هم مثل اینکه شعر اراکی کار کرده. از جمله یادم هست در جواب غزل فرودگاه دل شما غزلی ساخته بود که اینطور تمام می شد: صاحب از دور همیشه مواظب حال مُنه/ پاری وقتا کمک دیکته و انشای مُنه

 هوشنگ ترابی: صاحب زمانی دو شعر در جواب شعرهای من کار کرده بود که البته خالی از نقص نبود. ایشان سعی داشت لهجه را تقلید کند و به معنا کاری نداشت. یکی هم آقای خورشیدسوار است  که الان نامش سپهرپور است. او هم شروع کرده ولی بیشتر به گیوه ی سنجانی پرداخته و به مسایل اساسی نپرداخته. من اگر شعر اراکی گفتم یا تاریخ اراک بود یا ضرب المثل ها و آداب و آیین اراکی ها را گفتم و سروده هایم تنها ادای لهجه نبوده است.

 

Image 

 در انجمن امیرکبیر (اراکی ها)، از راست: محمدباقر صدرا، هوشنگ ترابی، دکتر محمد استعلامی

 

 ایران دیدار: یکی هم میرزا فتح الله خان معروف به نظام الشعرای اراکی است. شاید او اولین کسی بوده که به لهجه ی اراکی شعر سروده:

دیشو افتاد د ِ دم ملّه ی پایین گذرُم

تو نمی دنی د ِ اُن ملّه چی آمد به سرُم...

 هوشنگ ترابی: بله، آخرش هم می گوید: «ای نظام الشعرا یاوه و افسانه ناگو/ که مو ای گپّای مُفت تو به یه جو نخرُم». البته فکر می کنم این شعر مال وافی باشد که در جواب نظام الشعرا گفته. نظام الشعرا یک شعری به همین وزن و قافیه گفته که زنی با شوهرش دعوایش شده «تو که نمیتُنی مونو از نون خالی سیر کنی / د ِ ولم کن تا برُم خُنه ی خراب ِ پدرم» بعد وافی آمده به این شعر جواب داده «دیشو افتاد د دم محله پایین گذرم...» وافی از شعرای خوب اراک بوده. دیوانش هم دوبار چاپ شده [ایران دیدار: دیوان نظام الشعرا چند سال پیش بدون هجویات او به چاپ رسیده. بر اساس بررسی های مصاحبه کننده و در پی گفت و گو با خانواده ی مرحوم نظام الشعرا تا حد زیادی روشن شد که شعر «دیشو افتاد...» که «زن ایل بگی» نام دارد و در کتاب «سیمای اراک» تألیف زنده یاد محمدرضا محتاط هم آمده است، از نظام الشعرای اراکی است. در دیوان مرحوم وافی شعری به لهجه ی اراکی پیدا نشد. [خاطرنشان می‌شود مرحوم وافی نجار اصالتاً اهل نیاسر کاشان بوده و در جوانی به شهر نوبنیاد اراک (عراق) مهاجرت کرده است].

  هوشنگ ترابی: زمانی که آقای آقانور در اراک بود. [ایران دیدار: اواخر دوره ی قاجار و اوایل پهلوی] اولین باری که دیوان وافی چاپ شد، من با مرحوم دکتر خزائلی و آقای شاه زیدی کمک کردیم و این دیوان را جمع آوری کردیم.

 ایران دیدار: روشن به لهجه ی اراکی شعر نداشت؟

 هوشنگ ترابی: نه، روشن، مَلَموتی داشت. [ایران دیدار: مَلَموتی در اصطلاح اراکی یعنی سخن هزل و فکاهی].

 

 Image

 هوشنگ ترابی در انجمن ادبی امیرکبیر


ایران دیدار: شما چه سالی بازنشسته شدید؟

هوشنگ ترابی: سال 1376 از آموزش و پرورش بازنشسته شدم. دو سه سال با دوستان و همکارانمان که در تهران مدارس غیرانتفاعی  داشتند همکاری کردم، تا اینکه دانشگاه‌های سیستان و بلوچستان (زابل و زاهدان) که مدرس ادبیات کم داشتند از آموزش و پرورش استعلام کردند که چه کسانی در کلاس های پیش دانشگاهی تهران درس می دهند و اسم من را هم داده بودند. بعد هم از دانشکده ی ادبیات، آقای معاون دانشکده اسم ها را تأیید کرده بود. به من هم تلفن زدند که فلان روز شما بیایید دفتر دانشگاه. خلاصه دو سال ما را فرستادند به زابل. یک روز زاهدان و بقیه روزها زابل. هفته ای یکبار با هواپیما می رفتیم و می آمدیم. از زابل تا زاهدان را با ماشین می رفتیم. زمان ریگی بود، بین جاده همه اش کشت و کشتار بود و من خیلی ناراحت بودم. بعد از دو سال بهانه آوردم که خانمم قلبش ناراحت است و می خواهد عمل کند و نرفتم. بعد هم گاه با دانشگاه آزاد تهران همکاری کردم.

 ایران دیدار: الان هم آنجا تدریس می کنید؟

 هوشنگ ترابی: خیر. برای اجرای برنامه‌های شعر و ادب همکاری داشتم.

ایران دیدار: اولین کتاب شعر شما در چه سالی چاپ شد؟

 هوشنگ ترابی: سال 1379 کتاب «آیینه ی آفرینش» چاپ شد.

ایران دیدار: و کتاب‌های بعدی؟

هوشنگ ترابی: «آیینه اسرار» که دو سال پیش چاپ شده (1390). «آیینه ی حق بین» که شامل شعرهای آیینی و مذهبی است و آن هم سال 1390چاپ شده. یک کتاب هم دارم به نام «آیینه ی اشرار»که شاید چاپ نشود چون انتقادی است. یکی هم همین «آیینه اراکی ها» است که ممکن است به زودی چاپ شود. نسخه ی تایپ شده اش دست آقای ضیغمی است تا برایش مقدمه بنویسد؛ یا آنجا چاپ می شود و یا خودمان چاپش می کنیم.

ایران دیدار: در بین شعرای معاصر غزل پرداز به  کدام بیشتر علاقمندید؟

هوشنگ ترابی: از غزل سراهای معروف مثل سایه و ابوالحسن ورزی که بگذریم، آقای مستی خودمان خیلی خوب است [ایران دیدار: آقای علی اکبر کنی پور متخلص به مستی].  مرحوم عبدالصمد حقیقت خیلی شعرهای قشنگی داشت. الان یکسری جوان آمدند روی کار مثل محمد سلمانی که شاعری آذربایجانی است. بسیار غزل هایش خوب است. غزل های اجتماعی خوب و پر مغز می گوید.

ایران دیدار: انجمن هایی که شما می رفتید؟

 هوشنگ ترابی: اکثر انجمن ها را می رفتم و می روم. البته الان به علت پادرد کمتر می روم، مگر اینکه دوستان بیایند و ما را ببرند. انجمن «گلستان سعدی» می روم، انجمن«همدانی ها»، انجمن«نغمه سرایان مذهبی» است که بیشتر مال مداح هاست و شعرهای مذهبی خوب در آن خوانده می شود. انجمن «شمرانی ها» است که به نام مرحوم مرتضی طایی شمرانی یکی از شعرای خوب نامگذاری شده. مرتضی طایی در قصیده و در غزل شاعر بسیار عالی یی بود. انجمنی هست به نام«نسیم» که در غرب تهران تشکیل می‌شود ـ پشت استادیوم ورزشی. بسیار انجمن خوبی است. ولی من برای همه ی این انجمنها متأسفم. چون فقط شعر می خوانند، کف می زنند برای همه و به به می گویند. تصحیحی در کار نیست. اگر درگذشته بعد از انقلاب ادبی (مثل انجمن مشتاق که در زمان ناصرالدین شاه به وجود آمد) تصحیح و انتقادی در کار نبود شعرای خوب بعدی به وجود نمی آمدند. منظورم زمانی است که شعر از قالب سبک هندی برگشت به عراقی.

 ایران دیدار: شعرای سبک بازگشت را می‌فرمایید، مثل ملک الشعرای بهار...

هوشنگ ترابی: بله، اگر آنها نبودند ما شعرای خوب بعدی را نداشتیم. اگر ما امروز برای همه دست بزنیم، صد سال دیگر به جای شعر یک مشت چرت و پرت در ادبیاتمان به جا می ماند. چون شعر را صحیح نمی کنند و اگر هم کسی بگوید که در این شعر، این قافیه غلط است  شاعر بدش می آید. حاضر هم نیست کتاب بخواند و یاد بگیرد، چون عروض خواندن سخت است. مثلاً در گذشته آقای ذکائی بیضایی آمده و فن شعر چاپ کرده. خب شاعران باید بروند بخوانند اما دوست ندارند زحمت بکشند. هر چی «دال» آخرش هست را اینها می توانند باهم قافیه بیاورند. در صورتی که  بعضی «دال» ها «ذال» هستند. ایرج میرزا مثلاً در یکی از شعر هایش می گوید:«قافیه هرچند غلط می شود-...» خود من در یکی از شعرهایم دارم که می گویم معذرت می خواهم اگر قافیه ام غلط شده. برای اینکه بدانند که من از قافیه اطلاع دارم. مثلا در کلمه ی «جانان» آن «الف و نون» جمع است. بعضی ها«جانان» را با «جان» قافیه می آورند. در«جان»«نون» جزو کلمه است ولی در «جانان»، «نون» جمع است و نمی تواند با این قافیه بیاید. نمی شود هم بهشان بگویی. من بارها گفتم و باعت دلخوری و کدورت شده. رؤسایی هم که انجمن را تشکیل می دهند نمی خواهند این کار را بکنند. برای اینکه اگر این کار را بکنند دیگر در انجمنشان کسی را ندارند. حتا رییس انجمن‌ها هم چیزی از علم بدیع و عروض نمی دانند.

 ایران دیدار: شما هم شعرهای بومی و به لهجه ی اراکی گفتید و هم با محتوای ملی. به نظر شما شاعران امروز ایران چجوری ممکن است شاعر ملی شوند؟

هوشنگ ترابی: متاسفانه امروز کسانی که شعار می دهند، خود را شاعر ملی می دانند!

یک زمانی خدابیامرز ابراهیم صهبا را شاعر ملی می گفتند. در صورتی  که شاعر ملی، شاعری است که هنر ملی، شعور ملی و دانش ملی پشتوانه ی شعرش باشد. من می توانم بگویم ملک الشعرای بهار یک شاعر ملی است. نه اینکه کسی چهار تا شعر راجع به پرچم ایران بگوید و او را شاعر ملی بخوانند. ملک الشعرا بهار در همه ی بزنگاه های سیاسی و اجتماعی برای ایران شعر گفته و در همه ی قالب‌ها هم گفته و سربلند بیرون آمده. امروز شاعر ملی ما ادیب برومند است که دوستی او برای من مایه ی افتخار است.

 ایران دیدار: پس شما به جنبه ی هنری در شعر توجه خاص دارید و شعار را در شعر دوست ندارید.

 هوشنگ ترابی: بله بعضی از شعرها، شعار است. شعار با شعر تفاوت دارد.

 

 Image

با شاعر طنزپرداز حسامی محولاتی


  ایران دیدار: شما در سال 1382 به جشن دویستمین سال بنیاد گذاری شهر اراک دعوت شدید، اما گویا از آن راضی نبودید؟

هوشنگ ترابی: آن مراسم در شان اراک نبود. اطلاع رسانی خوبی نشده بود به‌خصوص در سطح شهر. نه پرچمی، نه خوش آمدی، نه چیزی. من هر شهرستانی رفتم مراسمش را بهتر اجرا کرده. اصلاً معلوم نبود متولی برگزاری مراسم کیست. خیلی ناراحت شدم و شعری در این باره سرودم که البته آقای عطاالله مهاجرانی که ایشان هم اراکی است و از جمله ی مهمانان بود، صلاح ندانست در مراسم بخوانم. شعر اینطور شروع می شد:

آمدم شهر غریبم از پی دیدار تو

خون دل خوردم بسی از وضع ناهنجار تو

گفته آمد جشن میلاد تو برپا می‌شود

 ...خاک بر سر ریختم از وضع ناهنجار تو

و الی آخر

 ایران دیدار: آقای مهاجرانی چرا مخالف شعرخوانی شما بود؟ به شما چی گفت؟

 هوشنگ ترابی: گفت: این شعر را در جلسه نخوانید، برای اینکه ممکن است تولید دردسر کند. چون من در آن شعر به استاندار حمله کرده بودم. ولی آقای مهاجرانی در سخنرانی خودش گفت من به آقای استاندار می گویم که شما عرضه ندارید. کار شما خیلی بی برنامه بود.

یکی می گفت دست دانشگاه بوده و یکی می گفت دست فلان بوده.  اصلاً ما می خواستیم برگردیم تهران. رفتیم پیش هوشنگ حقیقی [از کتابفروشان اهل فرهنگ اراک و دوستان آقای ترابی]. او هم گفت که من خبر ندارم. زنگ زد به چند تا از بچه ها و گفت که این دوستان می خواهند بروند تهران. دیدم که از طرف دانشگاه آمدند و ما را بردند به خوابگاه و گفتند فردا جلسه تشکیل می شود. در سالنی که سر جاده ی قنات ساخته بودند تشکیل شد. رفتیم و بالاخره برگزار شد. بعد هم استاندار آخر سر موقع شام گفت که اینجوری بوده و دست کی بوده. آقای مهاجرانی هم گفت وقتی نمی توانید، انجام ندهید. یادم هست همدان دعوت می شدیم و می رفتیم برای بعضی کارها. پرچم می زدند و خوش آمد می‌گفتند که جشن فلان است. ولی در اراک هیچی نبود.

  ایران دیدار: از بین شعرهای خودتان کدام را از همه بیشتر دوست دارید و بیشتر گل کرده؟

  هوشنگ ترابی: شعرهای اراکی ام گل کرد و غیر اراکی ها هم شعرهای اراکی ام را می پسندند. من چند تا غزل دارم که یکی اش تبریک عید است و خیلی خودم دوستش دارم. البته قطعه شعرها مثل بچه‌های آدم می مانند نمی شود گفت کدام.

ایران دیدار: کدام آنها از طرف جامعه و مردم بیشتر مورد استقبال بود؟

هوشنگ ترابی: آن شعری که در جامعه هم مورد استقبال بوده این «تبریک» است.

به بزم سبز شما شمع روشن آوردم

به یمن دولت گل، گل به دامن آوردم

 نوید شور و صفا و سرور و بهروزی

 نثار مقدم یاران ذیفن آوردم

 به شادکامی دلهای دوستان امشب

 چمن چمن گل نسرین و لادن آوردم

 به پاکدامنی نوعروس فصل بهار

 بسان مرغ سحر رو به گلشن آوردم

 سرور و سروری و سبزی و سعادت را

 کنار سنبل و سوری و سوسن آوردم

 شراب و شیر و شکر، شهد و شمع و شیرینی

 شمیم یاس به گاه شکفتن آوردم

 به محفلی که فحول سخنوران جمعند

دُر یتیم سخن را به گردن آوردم

 پیام من که رساند بر آستانه ی دوست

 که این غزل پی تبریک گفتن آوردم

 ز باغ طبع غزل آفرین خود شهراز

 به تحفه گیسوی سنبل به خرمن آوردم

 

 ایران دیدار: آیا حادثه ملی یی بوده که شما برایش شعر بسرایید؟

هوشنگ ترابی: بله مثلاً برای فوت یکی از دوستان نویسنده و شاعرم که مرگش در سال 1373مشکوک بود، شعر گفتم:

 

به سوگ تو سخن از اقتدار باید گفت

حدیث مرگ تو را وصل یار باید گفت

خزان عمر تو در باورم نمی‌گنجد

که در رثای تو شعر بهار باید گفت

تو از تبار بزرگان به روزگارانی

تو را زبان دل روزگار باید گفت

مباد تا به غمت دیده ی زمان گرید

که از تو نغمه به صوت هزار باید گفت

به خون کشیده شد ار قامت تو ماتم نیست

که راز و رمز تو با افتخار باید گفت

مگو کزین غم سوزان لب از سخن بربند

که از غمت سخنی داغدار باید گفت

تو از سلاله ی هابیل و سربدارانی

به دار، تهنیت ای سربدار باید گفت

حدیث مرگ تو باور نمی‌کند شهراز

کجا چنین به دل بی‌قرار باید گفت؟

 

 Image

با شاعر طنزپرداز محمدرضا عالی پیام(هالو)


 ایران دیدار: استاد لطفاً بفرمایید که چند فرزند دارید؟

. هوشنگ ترابی: دو تا پسر دارم و یک دختر.

 ایران دیدار: وقتی شعر تازه‌ای می گویید، اولین کسی که شعرتان را برایش می‌خوانید کیست؟

هوشنگ ترابی: دو نفر از دوستان اهل فن هستند. آقای دکتر تبریزی و آقای مرآت (شاعر طنزپرداز)

ایران دیدار: آیا شما آثار منثور هم دارید؟ مثل مقاله و ...؟

هوشنگ ترابی: خیلی کم نوشته ام، از جمله مقاله‌ای به اسم «نیمه، نه بیمه» دارم که نوشته‌ای انتقادی است با این مضمون که در بحث بیمه ما فقط نیمه ی اولش را که پرداخت پول به بیمه است می‌بینیم اما نیمه ی دومش را که گرفتن مبلغ خسارت باشد نمی بینیم.

ایران دیدار: از کتاب‌هایی که خوانده اید، کدام ها رویتان خیلی تأثیر گذاشته است؟

هوشنگ ترابی: بینوایان (ویکتور هوگو)، کتابی درباره ی نهضت جنگل   که به وسیله ی یکی از یاران میرزا کوچک خان نوشته شده بود و خیلی وقت پیش رمانی به اسم باشرف ها نوشته ی ع. راصع یا عماد عصار که یادداشت هایی از زندگی دختران فریب خورده بود.

ایران دیدار: شعر کدام شاعران بر سروده هایتان تأثیر گذاشته؟

هوشنگ ترابی: از معاصران: ابوتراب جلی، محمدعلی ناصح، ادیب برومند و از قدما سعدی، حافظ، مولوی و خاقانی. فکر می‌کنم هرکس شعر کلاسیک می‌گوید حتماً باید با خاقانی مانوس باشد.

ایران دیدار: چرا قبل از سال 1379 کتابی چاپ نکردید؟

 هوشنگ ترابی: چون آدم زمانی باید کتاب چاپ کند که دیگران انگشت روی اشتباهاتش نگذارند. الان هم اینها غلط دارند هنوز. من می دانم. گاهی هم غلط ها چاپی است. باید جوری باشد که نتوانند از آن ایراد بگیرند.

 ایران دیدار: خودتان آگاهانه چاپ نکردید؟

 هوشنگ ترابی: بله، دوستانم هم که می آمدند، می گفتم حالا برای من زود است.

ایران دیدار: گویا برای شما بزرگداشتی هم برگزار شده است؟

هوشنگ ترابی: بله دوستان لطف کردند و بزرگداشتی گرفتند، حاصلش را هم در کتابچه ای به چاپ رساندند. اما غیر از آن این مساله که دوستانی مثل آقای بادکوبه ای، استاد ابوالحسن ورزی و ادیب برومند که امروز از جمله شاعران ملی ماست برایم شعر گفته اند باعث افتخار من است.

ایران دیدار: اگر ممکن است به عنوان حسن ختام لطف کنید و یکی دیگر از اشعارتان را بخوانید.

هوشنگ ترابی: این شعر را سال‌ها پیش، وقتی گفتم که آقای مستی (علی اکبر کنی پور) از غزلسرایان خوب معاصر اعلام کرد دیگر در انجمن‌های ادبی شرکت نمی کند:

 

که گفته بود از این ره گذر نخواهی کرد؟

به خاک راه نشینان نظر نخواهی کرد

 

که گفت بر سر کوی وفا نمی آیی؟

نظر به عاشق خونین جگر نخواهی کرد

 

تو آن ستاره ی صبحی و آفتاب امید

که از بساط فقیران حذر نخواهی کرد

 

تو و کناره ز یاران یکدله؟ هرگز!

شعاع خویش دریغ از قمر نخواهی

 

تو آن پیاله کش دُردنوش دیرینی

که نشئه از سر یاران به در نخواهی کرد

 

تو عندلیب خوش آوای محفل هنری

که هیچگه سر خود زیر پر نخواهی کرد

 

تو جُنگ گفته ی ناب و سفینه ی غزلی

که لفظ شعر دری را هدر نخواهی کرد

 

به بال شوق گـُزیدی چو بام محفل انس

عبث گذر به دیار دگر نخواهی کرد

 

بیا بخوان غزلی ای خدای قول و غزل!

یقین که کاری از این خوب‌تر تخواهی کرد

 

دلم به حلقه ی زلفت از آن گرفت آرام

که مرغ دلشده بی بال و پر نخواهی کرد

(32 آیینه ی آفرینش، ص)

 

 Image

هوشنگ ترابی (شهراز)، زمستان 1392، تهران، عکس: مهرداد شمشیربندی


 

استاد ابراهیم دهگان: آموزگار، تاریخ نگار و جغرافیدان اراکی، از مفاخرفرهنگ ایران و اراک  )1363 -1268همچنین نویسنده ی آثاری چون تاریخ اراک و کرجنامه( از  

 

 

نظر ها
افزودن جدید
خشایار   |188.245.181.xxx |2014-04-09 23:07:55
سلام وب زیبایی داری
بهنوش   |188.245.20.xxx |2014-04-11 00:57:29
آقای ترابی واقعا شاعر و ادیب بسیار گرانقدری
هستند
موسوی   |46.209.238.xxx |2014-05-21 19:22:55
استاد ترابی درود بر شما
من یکی از شاگردان
شما در دبیرستان علمیه هستم که در سال 62 و 63
درس ادبیات را در خدمت شما بوده ام .
بسیار
خوشحالم که پس از سالیان تونستم شما رو
ببینم.
هنوز شعر شما در ذهنم را از بر دارم.

آسمانی عشق من ای دلبر زیبای من
طلعت روی
تو شد روشنگر شبهای من
ماه رخشان من ای آرام
جان خسته ام
کوکب اقبال من ای دلبر همتای من

عاقبت ای آهوی وحشی شکارم کرده ای
صید من
بودی شدی صیاد چابک پای من
نوشین درد تو را
درمان کند
آن بت مریم خصال و یا مسیح آسای
من
امیدوارم که بتونم از نزدیک شما را
ببینم.
سایه تان مستدام باد...
ایران دیدار   |151.240.139.xxx |2014-05-30 23:31:43
خواننده ی گرامی شما می توانید تلفن تماس تان
را در این صفحه کامنت بگذارید (کامنت شما چاپ
نمی شود) تا ما آن را به دست استاد ترابی
برسانیم و ایشان در صورت تمایل با شما تماس
بگیرند
وافی  - ای دنیا   |2.147.24.xxx |2014-05-31 05:34:44
به همین استاد بگید من نوه حاج ابراهیم وافی
نجار هستم. ( من فرزند غلامرضا/ غلامرضا فرزند
اسماعیل/ اسماعیل فرزند ابراهیم)
اگر نیاز به
نسخه اصل خطی قديميه کتاب دیوان وافی دارن،
میتونن با من تماس بگیرن.
مرجان ترابی  - ترابی   |94.184.243.xxx |2015-06-14 10:19:31
با سلام و خسته نباشید و تشکر از سایت خوب و
کاملتون و تشکر از اینکه واقعا قدر این
هنرمندان پیشکسوت رو میدونین و به یادشون
هستین من دختر استاد ترابی هستم و افتخار
میکنم به این پدر و خانواده عزیزم میخواستم
اینجا ازتون برای این مصاحبه و عکسهای زیبا
تشکر کنم . ممنون
ایران دیدار   |151.240.64.xxx |2015-06-17 17:49:45
خانم ترابی از لطف و محبت شما سپاسگزاریم.
امیدواریم که شما و استاد هوشنگ ترابی همیشه
تندرست و شاد باشید.
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 16 ارديبهشت 1393 ساعت 09:23 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS