بازديد کنندگان کنوني

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
تهران نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
13 تیر 1393 ساعت 12:04
 

تهران

سروده های بابک مفیدی

 

... تهران را دوست دارم

شهری که در کوچه باغ هایش هنوز

بر اوج برجی برافراشته

گلویی آواز می‌خواند ...

 

 

 

 

 

 

آقای بابک مفيدی در سال 1352 در تهران زاده شد . ايشان در رشته ی معماری كارشناسی ارشد و در رشته ی فلسفه ليسانس دريافت كرده است. همچنين او از هموندان انجمن نويسندگان ايران ديداراست .

 

 

 

 Image

 

 

 

 

تهران

سروده های بابک مفیدی

 

تهران را دوست دارم

در شهر غربتی ها کس غریب نیست

یک سفره آسمان بی ستاره است

   و

                     لقمه ی بوق و دود

اما

                من این شهر بی فروغ

شهر بیگانگان آشنا را

                          دوست دارم

 

تهران را دوست دارم

شهری که در کوچه باغ هایش هنوز

بر اوج برجی برافراشته

گلویی آواز می‌خواند

و هر روز

رنگ به رنگ اتوبوس هایش کرشمه خوان

                                                           پا به پای گنجشک ها

سلام صبحگاهی را

آکاردئون می نوازند

 

عجیب است یا عُجب

آنکه گهواره اش را فروتنانه دوست ندارد

 

من اما در این شهر خاکستری، آتشم که زیر خاکسترم

آشنا با نفس کشیدن

من

بی‌آنکه زادگاهی برگزیده باشم

تهران را دوست دارم

بیشتر از عطر و رنگ

(و بیشتر از زیبایی حتا)

دوستش دارم

مانند طفلی که پیر عجوزه ای را

مادربزرگ را

 

 سال‌ها پیش 

 در عنفوان خوابگردی

می گفتم:

هرکجا که باشد

                     گو باش

ناکجا باش

                تهران نباشد

خیال می‌بستم

که روزی از این شهر کوچ خواهم کرد

بر مدار بال پرستوانی که عاشقان هجرتند

از اینجا به آنسوی سیاره حتا به آغوش ناکجا

به تهران می‌گفتم

نه

 مادرم

خاکستر سالخوردگی، چروک، زخم های بد جوش خورده

حالا

اما

تهران را دوست دارم

حالا که بر لبه ی چهل ایستاده‌ام و دستمال تکان می‌دهم برای کودکی‌ام

 

تهران را دوست دارم

 

حالا

دست حلقه می‌کنم

در گردنت پایتخت و با هم تلوتلو می‌خوریم خیز و شیب را

حالا

از کنار چنارهای بلندترین خیابان شهرم که رد می‌شوم

چنارها آشنای منند

کلاه برمی‌دارم

به چنارها سلام می‌کنم

 

حالا که خونم شرابی است پخته

                            خزیده تا کبود رگ‌های گردنم

حالا که دیگر است

دیگر

در شهر غربتی ها کسی غریب نیست

یک لقمه آسمان بی ستاره است و

                                      سفره ی دود و بوق

من اما

این شهر بی فروغ

این شهر بیگانگان آشنا را

                                     دوست دارم

 

تهران 9 آبان 1393

 

 

 

سوپر زمرد

 

 

تنها که می‌شوم

وقتی کسی نیست که با او حرف بزنم

زنگ می‌زنم به سوپر زمرد

می‌گویم بنویس:

دستمال کاغذی (با اینکه اهل گریه نیستم)

پودر لباسشویی (رخت و بختی ندارم برای شستن)

کوکاکولا (که جور است با هرچه ناجور)

و چند قلم شاعرانه ی دیگر … شعر

شعر

شعر

همین هم خودش غنیمت است

که آقای دریانی هست

و من با کسی مثل آدم حرف می‌زنم

 

 

ساعت چهل

 

 

من صبح های مدرسه ی هفت سالگی تا …

با صدای همین ساعت از خواب رانده می‌شدم

هیچ وقت زنگ ساعت را دوست نداشتم

هیچ وقت عجولی زنگ زنگار بسته ی به‌موقع را دوست نداشتم

حالا

در آستانه ی چهل سالگی

 چرت می‌زنم

که ساعت

ناگهان

دوباره زنگ می زند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظر ها
افزودن جدید
علی   |91.99.155.xxx |2014-07-08 01:48:28
بسیار زیبا بود اشعار
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 13 تیر 1393 ساعت 12:21 )
 
< بعد
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS