بازديد کنندگان کنوني

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
دم واپسین ـ جهان پهلوان تختی نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
13 تیر 1393 ساعت 12:17

 

دم واپسین ـ جهان پهلوان غلامرضا تختی

نویسنده: سیامک تقی پور

 

از مرگ تکان دهنده ی تختی نزدیک به نیم قرن سپری شده و هر چه زمان به پیش می رود نام و اعتبار او از مرحله یک قهرمان ملی به حماسه نزدیک تر می شود

 

آقای سیامک تقی پور در سال 1330 در کهریزک متولد شد . از نوجوانی به کار تئاتر و سینمای حرفه ای پرداخت . تحصیلات خود را نخست در رشته ی حقوق و سپس در رشته های ادبیات دراماتیک و باستان شناسی ادامه داد. در طول این سالها بیش از هفتاد مقاله در زمینه ی نقد فیلم ، تئاتر و ادبیات نوشته و منتشر کرده است . ایشان موسس و نخستین رییس کانون فیلمنامه نویسان ایران بوده و تا امروز سی فیلمنامه و نمایشنامه به رشته ی تحریر در آورده است . از جمله آثار اوست : فیلمنامه های جاده های سرد ، شیر سنگی و نمایشنامه ی بهرام چوبینه . همچنین فیلم سه مرد عامی و تبه  مرد نيلوفری را نوشته و کارگردانی کرده است .

از آقای تقی پور نخستين جلد  رمان " شاهی از دوران خویش " و رمان " زوال دیر وقت " به چاپ رسيده است . 

 

 

Image 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دم واپسین ـ جهان پهلوان غلامرضا تختی

نویسنده: سیامک تقی پور

 

«جهان پهلوان» نامی بود که شادروان علی حاتمی بر اولین فیلمنامه ای گذاشت که چهارده سال پیش تر از بیماری‌اش درباره ی زنده یاد پهلوان تختی نوشته بود، اما آن را چندان محققانه نیافته و بر زمین گذاشته بود. تختی در هر صورت با کشته شدن یا خودکشی‌اش در سال 1346 از دنیا رفت. حاتمی که بازیگوشی خاصی در نوشتن فیلمنامه هایش داشت و نبوغ آسا آن ها را در حین ساختن فیلم تغییر می داد، به ناگاه پس از برخورد با افرادی نزدیک به تختی (از دوستان، رقیبان و دشمنانش) فیلمنامه ی قدیمی را به کناری گذاشت و پس از سال‌ها در حالیکه نفس های واپسین عمر را دم و بازدم می کرد، آنچه را که به صورت مدون در ذهن داشت یا بر اوراق روزنامه ها و پژوهش های خطی خودش بود سر و سامان داد. به راستی چه کسی مرگ ناگهانی این دو مرد بزرگ هنر و ورزش را در زمانی که هنوز شمیم جوانی از آنها بر می خاست باور می کرد؟

 

Image

 

تختی سه شب پایانی زندگی اش را در هتلی قدیمی در حوالی خیابان زرتشت گذراند. در حالیکه همسر و فرزندش در خانهای استیجاری که همجوار با خانهی دو خواهر تختی بود، بدون او سر بر بالین میگذاشتند. یقیناً اولین نتیجه آن است که کدورتی خانگی باید می بود تا باعث چنین جدایی تلخی می شد. کمتر کسی در این کشور به ویژه پایتخت این حقیقت تلخ را نمی داند یا نمی پذیرد که تختی دیگر مرد خانه نبود و نقاری عمیق تر از کدورت های زن و شوهری در خانه ی خود داشت.

دو شب قبل از شب مرگ، تختی با اتومبیلی که بعداً معلوم شد عاریه و متعلق به کاسب اوراق فروشی در خیابان چراغ گاز (امیرکبیر) است به هتل  آمد؛ هتلی که گویا بعدها «ویکتوریا» نامیده شد؛ دیروقت می خوابید و معمولاً تا ظهر فردا در خواب بود.

مرگ رازآمیز جهان پهلوان از همین نوع خواب او آغاز می شود، این رازآمیزگی با روایات گوناگونی رنگ خورده است.

نخست آن که مستخدم هتل در تحقیقات گفت «در نیمه های شب که برای یکی از اتاق ها چای می بردم سر و صدای خفیف کشمکش و برخورد بدنی را که به دیوار کوبیده می شد از اتاق 23 شنیدم.» و اتاق 23 اتاق جهان پهلوان بود. 

روایت دیگر از سوی مدیر داخلی هتل به اسرارآمیز بودن ماجرا می افزاید. در ساعت 8 صبح او با دیدن پنچر بودن اتومبیل تختی قصد می‌کند پهلوان را مطلع کند. به اطاق 23 می رود و چند بار در می زند؛ مشت می کوبد و جوابی نمی شنود. نگران و مشوش به کلانتری محل تلفن می کند. دو مامور پلیس تا ساعت ده در مقابل اطاق 23 پاس می دهند تا ماموران آگاهی از راه می رسند. هر چه بر در می کوبند و فریاد می زنند جوابی نمی آید و در باز نمی شود. در حالیکه می دانیم همه ی هتل ها شاه کلیدی برای گشودن درها دارند، یا هر اتاقی دارای کلید یدکی نیز هست. لذا ماموران آگاهی به ناچار مبادرت به شکستن در اطاق 23 می کنند و وارد آنجا می شوند. حال ساعت 10 صبح است و معمولا دو ساعت قبل از بیدار شدن همیشگی تختی است. ماجرای از ساعت هشت تا ساعت ده، بسیاری از نزدیکان تختی را به آنجا می کشاند. ازدحام، هر لحظه بیشتر می شود. از نخستین کسانی که قبل از ازدحام موفق به ورود به هتل می شود و بنا به ادعایش می تواند خود را (با وجود کنترل ماموران آگاهی) درون اتاق کند، یکی از کشتی گیرانی است که در تمرینات با تختی هماورد بوده. او بعدها مدعی شده که بالش زیر سر تختی خون آلود بوده و پشت سرش علائم شکستگی داشته. در حالیکه دیگر یار تمرینی یا دوست تختی گفته است «من او را در غسالخانه در بعد از ظهر همان روز دیدم؛ کوچکترین اثری از زخم در او نبود، فقط از زیر گردن تا شکم تختی را برای کالبد شکافی باز کرده و دوخته بودند.

از لحظه ی انتقال پیکر جهان پهلوان به پزشکی قانونی تا کالبد شکافی و انتقال به امامزاده عبدالله در آرامگاه خاندان شمشیری (از معروفترین چلوکبابی های تهران در قرن اخیر) و خاکسپاری تختی فاصله ی زمانی زیادی نبود؛ حداکثر تا ساعت چهار بعدازظهر. فقط اعلان شد که نتیجه ی کالبد شکافی بعداً اعلام خواهد شد.

در تحقیقاتی که بعدها مرحوم حاتمی انجام داد معلوم شد پشت ساختمان هتل که مشرف به خیابان پهلوی (ولیعصر) بود، حیاطی با وسعت تقریبی 500 متر قرار داشت، و در آن سوی حیاط ساختمان قدیمی و بزرگ دیگری بود که تابلو یا نشانی داشت از یکی از تابعات اداره ی جغرافیایی ارتش. و می دانیم که اداره ی جغرافیایی ارتش یکی از زیر مجموعه های رکن دوم ارتش بود که سازمانی بود اطلاعاتی ـ جاسوسی که با ساواک روابط تنگاتنگ داشت. در گوشه ای از یادداشت های حاتمی علامت هایی از سوال و تعجب گذاشته شده است!

گرچه بعد از گذشت تنها فیلمساز قجرشناس ما یکی دیگر از فیلمسازان مبادرت به ادامه ی کار حاتمی کرد و بخش‌هایی از برداشت های حاتمی را هم در فیلمش به کار برد، لیکن آنچه او عرضه داشت به حل معمای مرگ تختی کمک نکرد. حقیقت مرگ جهان پهلوان امروز دیگر دلایل آشکار خود را یافته است و به احتمال  زیاد خودکشی وی نزدیک‌ترین گزینه به واقعیت است. این نکته‌ای است که به تازگی شماری از دوستان تختی در جبهه ی ملی و نهضت آزادی بر آن صحه گذاشته اند. بسیار طبیعی است که تختی مثل همه آدمهای دیگر دارای احساس و عقل بود. چیزهایی او را آزار می داد. دستش تنگ و زندگی زناشویی اش پر تنش بود. فعالیت‌های سیاسی‌اش باعث شده بود تا حسودان عرصه ی ورزش، مستمسکی برای آزردنش داشته باشند. از اندوه دیگران در رنج بود و که گفته است افسردگی به سراغ قهرمانان نمی آید؟! در نهایت به آرزوی بسیاری از افراد که چشم دیدن او را نداشتند تحقق بخشید و به زندگی خود خاتمه داد و به قولی خیال بسیاری را آسوده کرد ... آیا ممکن است این زهر با زور و اجبار در حلق او ریخته شده باشد؟ اگر اعترافات نورالدین کیانوری رهبر حزب توده را در کتاب خاطراتش بپذیریم، این امر می تواند محقق  باشد!

از مرگ تکان دهنده ی تختی نزدیک به نیم قرن سپری شده و هر چه زمان به پیش می رود نام و اعتبار او از مرحله یک قهرمان ملی به حماسه نزدیک تر می شود. او فرزندی از خاندانی فقر زده بود. در سال 1309 وقتی در محله ی خانی آباد (جنوب تهران و نزدیک میدان راه آهن) به دنیا آمد، پدرش دارای یخچالی طبیعی بود با دیوارهایی سایه افکن به ارتفاع بیست تا سی متر. پدرش مردی مقروض ولی شرافتمند بود. بسیار متدین و مقید به آداب و اخلاق و رفتار پاکیزه. غلامرضا تختی هنوز کودک بود که اسباب خانه شان را به علت بدهی و گرو بودن خانه در کوچه ریختند. آن ها دو شب را در کوچه خوابیدند تا دو اتاق در منزل مامای محله گرفتند که «ماما ندیم» لقبش بود. در این وقت تختی 9 ساله هم درس می خواند و هم در مغازه ای نجاری شاگردی می کرد. تا اینکه ستم پیشگی طلبکاران یخچال را هم  مصادره کرد و فقر مطلق خانه را فلج و پدر را به اختلال حواس گرفتار کرد.

اما اراده ی نوجوانی در غلامرضا استوار ماند، ابتدا به زورخانه «گردان» رفت، با آمادگی جسمانی و قدرت بدنی عالی اش به باشگاه پولاد در همان حوالی راه یافت و کشتی را آغاز کرد.

در سال 1329 تختی به دو مقام قهرمانی کشتی آزاد و فرنگی در وزن های ششم و هفتم کشور رسید و ناگهان نامش بر سر زبان ها افتاد.  در کشتی رقابت یک روی سکه و حسادت روی دیگر آن است. رقیبان از رفاقتش لذت می بردند و حسودان بر محبوبیتش رشک! از سال 1335 تا 37 که سه سال متوالی بازوبند پهلوانی ایران را گرفت، قهرمان بلامنازع کشتی کشور بود. محبوبیت نادری داشت که هیچ کس در زمان حیات نداشت.

 مسابقات جهانی فرا رسید. زمانی که به مناسبت بازوبند پهلوانی اش بنا به رسم قدیم و باستانی همچون پوریای ولی به هنگام ورود به زورخانه ها صاحب زنگ و ضرب گردیده بود و از این جهت صاحب حقوق و مستمری پهلوانی شد که چندی بعد آن را برای همیشه به جوانی کرمانی اهدا کرد؛ در آن زمان، ماهانه 250 تومان قابل توجه بود. جوانی که استعدادی زیاد در کشتی داشت با همان ماهانه درس خواند و به کشتی هم ادامه داد و پس از مرگ تختی هم ایران را ترک کرد و به امریکا رفت و گویا مدتها مربی برجسته ی کشتی در آنجا بود.

تختی در مسابقات جهانی هلسینکی (اولین مسابقه خارجی اش) مدال نقره گرفت. در المپیک هم در هلسینکی چنین شد تا این که یکباره با گرفتن مدال طلای مسابقات ملبورن دیگر آشکارا علیرغم خیل ملیونی طرفدارانش در میان کشتی گیران و مقامات فدراسیون حاسدان و رقیبانی یافت که خودش بر همه این نامردمی ها چشم می بست. 

اما آنچه که تختی را مقامی والا و بسا آسمانی بخشید، نه پیروزیهای روی تشک و نه مدال های نقره و طلایش بود!

در سال 1959 (1338) که قهرمان ممتاز و طلایی مسابقات جهانی تهران شد، زمینه ای بود تا در فرصت مناسب ملت و پایتخت بزرگترین نشان طلای خود را به او اهدا کند. زلزله ای وحشتناک بویین زهرای قزوین را ویران کرد. تصویری که از تختی در این باره هست، شورانگیزتر از همه عکس های قهرمانی اوست. تختی جعبه ای مقوایی در بغل در میان خیابان قدم بر می دارد، جعبه انباشته از اسکناس است و از ایوان ها و پنجره ها به سوی آن پول ریخته می شود. در پشت سر او کامیونی است که مردم لحاف و پتو و لباس برای زلزله زدگان می ریزند. صحنه ای با شکوهتر از این برای هیچ قهرمانی، لااقل در تاریخ معاصر ایران مشاهده نشده است. از اینجاست که عنوان «قهرمان ملی» تنها برازنده تختی است.

 عکس دیگری از تختی در دست است که او را مردی اهل سیاست، و وابسته به جبهه ی ملی و البته نهضت آزادی نشان می دهد. این عکس تختی در کنار مرحوم آیت اله طالقانی گرفته شده. ناشری که نامش در پژوهش های زنده یاد حاتمی برده نشده از زندان رفتن تختی حکایت می کند. ناشر مدعی است آزاد شدن تختی را از زندان بر دوش دوستان و هوادارانش دیده.

یکی از دوستان پیر تختی در پژوهش های کارگردان فیلم تختی در حضور دوربین به صراحت اذعان می کند«یکبار که به اتفاق در خیابان دربند به طرف کوه می رفتیم، اتومبیل شاه رسید. ایستاد. شاه پیاده شد و احوال او را جویا شد و خواسته هایش را پرسید. اما مناعت طبع و غرور تختی هرگونه نیازی را انکار کرد». دوست هم تمرینی دیگرش باز آشکارا گفت «او اهل سیاست بود، سیاست هم گرفتاریهای خودش را دارد، از جمله زندان. توده ای ها بعد از این که فهمیدند تختی دو سه شب در هتل می خوابد از فرصت بهره بردند و در گذشت تختی را خودکشی جلوه دادند».

در تمام لحظات سپیدی که هاله ی مرگ جلو چشمان جهان پهلوان را می پوشاند، بایستی همه ی مصائب از کودکی تا ماجرای آخرین باختش در ملبورن که بسا هم عمدی بود از پیش چشم‌هایش گذشته باشد. یقیناً بغضی سنگین در گلو داشت، در اواخر دیگر با وزن 97 کیلو و سنگینش هیچ قهرمانی با او تمرین نمی کرد، در فاصله ی تمریناتش تنها بود و با کسی همکلام نمی شد. از مربی اش حبیب اله بلور بارها تمنا کرد تا شغل مربی گری با حقوق کافی برایش تدارک ببیند و این را بلور فقط در هنگام تدفین تختی بر زبان آورد.

در ساواک شاهنشاهی حتا یک برگ از سوابق تختی به دست نیامد. فقط برگی وصیت نامه از او باقی است که مردی عریضه نویس جلوی دادگستری مدعی است این وصیت نامه را او، که جاعلی بی همتاست نوشته و کاملاً با خط و امضای تختی مطابقت دارد. مرحوم حاتمی می گفت «این مرد با من تماس گرفت و این را برایم با تلفن برملا کرد، اما هرگز خود را نشانم نداد». لیکن آنچه در درون جهان پهلوان می گذشت دست به دست هم داد و او را به خودکشی واداشت. هر چه باشد جهان پهلوان تختی انسانی بود گرچه نیرومند و بزرگ، لیکن احساساتی و آسیب پذیر.

 

 

 

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 17 تیر 1393 ساعت 19:40 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS