بازديد کنندگان کنوني

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
گفت و گوی ایران دیدار با محمدرضا عالی پیام (هالو) نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
06 مهر 1393 ساعت 16:38
 
 

گفت و گوی ایران دیدار با محمدرضا عالی پیام  (هالو) ـ طنزپرداز

گفت و گو کننده: مهرداد شمشیربندی

 

طنز نگاه متفاوت به یک موضوع است. نگاه از زاویه‌ای غیر متعارف ...

 

 

 
 

 

 

 

گفت و گوی ایران دیدار با محمدرضا عالی پیام  (هالو) ـ طنزپرداز

گفت و گو کننده: مهرداد شمشیربندی

 

مقدمه: در راستای گفت و گو با طنزپردازان ایران، این بار «ایران دیدار» با آقای «محمدرضا عالی پیام» گفت و گو کرده است که با نام مستعار «هالو» در میان دوستداران طنز شناخته می شود. توجه شما خوانندگان عزیز را به این گفت و گو جلب می کنیم:

 Image

محمدرضا عالی پیام ـ خرداد 1393ـ عکس: مهرداد شمشیربندی

 

 ایران دیدار: آقای عالی‌پیام! شما از طنز پردازان نامدار ایران هستید و مسلماً نزد خودتان تعریفی از طنز دارید؛ طنز برای شما و از دیدگاه شما چیست؟

محمدرضا عالی پیام: به نظر من، طنز نگاه متفاوت به یک موضوع است. نگاه از زاویه‌ای غیر متعارف. شما وقتی به یک لیوان از زاویه ای همگانی نگاه می‌کنید، آنچه می‌بینید، چیزی است که بقیه هم می‌بینند ـ چون همه از همین زاویه نگاه می کنند. حالا اگر شما این لیوان را از زاویه‌ای ببینید که هیچکس نمی‌بیند، درک متفاوتی از لیوان خواهید داشت. طنز هم به نظر من همین است. یعنی شما توی کوچه و خیابان در روز، ده ها سوژه می‌بینید که همه می‌بینند، اما فقط طنزنویس است که با نگاه متفاوتش آن سوژه ها را تبدیل به اثر طنز می کند.

ایران دیدار: آیا به نظر شما هر متفاوت دیدنی، طنز ایجاد می کند؟

محمدرضا عالی پیام: این ب بسم‌الله است. کار خلاقانه‌ی طنز از اینجا شروع می شود که شما با نگاهی متفاوت، مسایل را ببینی. بعد باید با نگاه نقادانه مساله را حلاجی کنی؛ و بعد پوست بکنی و ماجرا را لخت کنی و پیش چشم بقیه بگذاری. یعنی شما یک سری پرده‌ها را که باعث می شود خیلی ها، خیلی چیزها را نبینند کنار می‌زنید. از آنجا که زبان طنز یک زبان شیرین است، دقیقا مثل کپسولی که رویش یک لایه شیرینی هست عمل می کند ـ در حالیکه توش  تلخی است. این شیرینی فقط برای این است که راحت هضمش کنی. یک لایه‌ی نازک مربا روی یک حقیقت تلخ! شما وقتی آن لایه‌ی نازک را هضم می‌کنید، یک لبخند می‌زنید، به حقیقت تلخ که می‌رسید به فکر فرو می‌روید. طنز آن چیزی است که شما را به تفکر وا می دارد. بنابراین هر طنزی چه شعر باشد، چه نقاشی، چه فیلم، یک لایه‌ی رویی دارد که همان لبخند است و یک لایه‌ی زیری که همان حقیقت تلخ است. 

ایران دیدار: آقای «ایرج پزشک زاد» در کتاب «طنز فاخر سعدی» معتقد است که طنز نباید الزاماً خنده آور باشد. آیا شما هم این مساله را قبول دارید؟

محمدرضا عالی پیام: در فکاهی هدف شاعر یا نویسنده، خنداندن مخاطب است ولی در طنز خنداندن و خندیدن اصلا هدف نیست. وسیله‌ای است برای گفتن حرفی که خیلی هم خنده‌دار نیست و شاید گریه‌دار هم باشد. بنابراین در طنز، شما با تبسم با یک قضیه‌ی ناگوار مواجه می‌شوید. خیلی از اس ام اس هایی که امروزه مردم راجع به مشکلات اجتماعی می‌زنند، واقعیت تلخی در پشت خود دارد، گرانی، نداری، گرفتاری. ولی مردم این مسایل را با زبان شیرین طنز به هم پاس می دهند و ما می فهمیم که این پیامک چی به ما می گوید، ولی خُب در ضمن لبخند هم می‌زنیم.

ایران دیدار: طنز مطبوعاتی از قدیم الایام در کشور ما با پدیده‌‌ ای به اسم سانسور دست به گریبان بوده و این باعث شده که طنز مطبوعاتی ما چندان نتواند غنی شود و طنز نویسان با استعداد و خوش قریحه ی ایران در اکثر مقاطع تاریخی نتوانند توانایی هایشان را به طور کامل  بروز دهند. اما از سوی دیگر سنت طنز نویسی ما را همین افراد و همین مجلات ساخته اند. مجلاتی مثل «توفیق»، «چلنگر» یا این اواخر «گل‌آقا»، و طنزنویسانی همچون مرحوم «دهخدا»، استاد «حالت» و استاد «جلی». شما طنز خواندن را با کدام مجلات شروع کردید؟

محمدرضا عالی پیام: این خیلی طبیعی است که طنز خوب دچار سانسور بشود، چون طنز در تمام جهان، قدرتمندان را قلقلک می دهد. با سر و صدایی که ایجاد می‌کند، خوابشان را  آشفته می کند. بنابراین نه تنها طنز مکتوب بلکه هر نوع طنزی با سانسور مواجه می‌شود. ببینید! طنز دارد سانسور را دور می زند. خب مسلم است که سانسور باید حواسش جمع باشد که دور نخورد. حالا این دیگر تقابل طنازها و مستبدها است، تا کدام بالاخره زیر دو خم دیگری را بگیرد!  ولی چیزی که مسلم است طنز چیزی نیست که اگر چاپ نشود، اگر عرضه نشود، اگر نمایش داده نشود، توی آرشیو بماند. طنز بین مردم راه می رود. راه خودش را پیدا می کند. مثل آبی که اگر شما جلوش را ببندی ممکن است مدتی پشت سد بماند اما بالاخره راهی پیدا می کند و به مسیرش ادامه می دهد.

ایران دیدار: خود شما خواننده ی کدام مجله های طنز بودید؟

محمدرضا عالی پیام: من از بچگی مشتری پر و پا قرص «توفیق» بودم. بعد «کاریکاتور» درآمد که چون دولتی بود، بُرش توفیق را نداشت. بعد از انقلاب، خدابیامرز «کیومرث صابری فومنی» (گل آقا) به واسطه ی مرحوم مهندس «محمدعلی گویا» (بلبل گویا) من را برای همکاری در مجله ی «گل آقا» دعوت کرد. اما من و صابری آبمان توی یک جوب نرفت. چون خیلی از شعرهای من در آن زمان چاپ شدنی نبود. می گفت اجازه بده ما بعضی از ابیاتش را برداریم اما من مایل نبودم و می‌گفتم شعر اخته می شود. به این نتیجه رسیدیم که شعر من دست نخورد و چاپ هم نشود. تا این اواخر که الان من فقط با ماهنامه ی «خط خطی» همکاری می کنم.

ایران دیدار: در دوره‌ی حاضر به علت پیشرفت تکنولوژی سانسورها کمتر شده. مثلاً برای چاپ یک مطلب دیگر سردبیر همه کاره نیست و نمی‌تواند اعمال نظر شخصی بکند، چون نویسنده معمولاً خودش وبلاگ یا وبسایت شخصی دارد و می‌تواند با فشار یک دکمه مطلب رد شده را منتشر کند. منتهی در کنار این آزادی یک مطلبی هم هست به نام «خودسانسوری». شما این خودسانسوری را چطور می بینید؟ آیا تا به حال با آن دست به گریبان شده اید؟

محمدرضا عالی پیام: الان وسایل ارتباط جمعی به صورتی درآمده که توسط دولت ها قابل کنترل نیست. هرچقدر هم سعی می کنند و فیلتر می کنند، باز راهی پیدا می شود. شما در قدیم یک کتاب را با هزار زحمت و هزینه می توانستید در هزار نسخه چاپ کنید و به دست مردم برسانید. کتاب، اول ممیزی و ارزیابی می‌شد بعد به چاپ می رسید. اما الان شما شعر را می گویید و همان موقع می گذارید در فضای مجازی. صدها هزار خواننده پیدا می کند. این را دیگر نمی شود جلوگیری کرد. تنها راهی که می‌ ماند فشار آوردن به صاحب اثر است که او را دچار خودسانسوری می‌کند. خب بسیاری از این بندگان خدا هم زن و بچه دارند، خانواده دارند، گرفتاری دارند و نمی‌توانند در مقابل فشارها تاب بیاورند و تسلیم می‌شوند. اما بعضی‌ هم که مثل من دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند، ته خطند، یا سنی ازشان گذشته، رک‌تر حرفهایشان را می‌زنند.

ایران دیدار: پس شما موافقید که این آزادی حاصل از تکنولوژی، شمشیری دو لبه است؛ از یک طرف خوب است اما از طرفی وقتی نویسنده‌ تنها رها می‌شود و قانون یا مدیر مسوولی نیست که از او دفاع کند، نویسنده مجبور به خودسانسوری می‌شود؟

محمدرضا عالی پیام: به نظر من هر چی صداها بیشتر باشد، کمتر می‌توانند جلویش را بگیرند. اگر توی جامعه دو تا نقدنویس داشته باشید، با هردو می‌توانند برخورد کنند. اگر ده تا داشته باشید با پنج تاش می شود برخورد کرد، یعنی با نصفش، اگر صدتا نقاد دلسوز داشته باشید، ده تا را می‌شود ساکت کرد یعنی یک دهم. اگر هزار تا نقد نویس باشند که منصفانه شرایط موجود را نقد کنند، چه در قالب طنز و چه در قالب غیر طنز، هیچ کاری نمی‌توانند بکنند. جوانی در یزد تو انجمن به من گفت: «آقای عالی‌پیام! چه جوریه که شما این شعرها رو می‌گید و هیچ کسی هم کاری باتون نداره. ما یک دهم اینو بگیم پدرمون رو در میارن؟ گفتم اولا تو تا حالا یک دهم این شعرها رو گفتی که پدرتو دربیارن؟! گفت نه! گفتم پس از کجا می‌دونی که پدرتو در‌میارن؟! دوم از کجا می‌دونی که کسی با من کاری نداره؟» ولی خب به هرجهت آدم وقتی در راهی پا می گذارد، قاشقش را هم می گذارد پر شالش.

ایران دیدار: به نظر می‌رسد که شما با «دیوان حافظ» الفت زیادی دارید و با بسیاری از اصطلاحات دیوان خواجه آشنایید. حتا گاهی اوقات مستقیماً سراغ حافظ می‌روید و با او مواجه می شوید، مثلا شعر «نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس/ دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس» در جای دیگر حافظ را مورد عتاب و خطاب قرار می دهید «گفتی آن دولت بیدار، اینت یک دروغ!/ می فروش و رونق بازار، اینت یک دروغ!» چه چیزی در حافظ می‌بینید که اینطور با او رابطه‌ی نزدیک برقرار می‌کنید؟

محمدرضا عالی پیام: من فکر می‌کنم این خصلت همه‌ی شاعرهای ماست که هرکدام یکجور با حافظ درگیرند. هیچ کس نمی تواند اسم خودش را شاعر بگذارد، مگر اینکه با حافظ انس و الفت کامل داشته باشد. یکی ازخاصیت هایی که شعر حافظ دارد این است که فضایش بسیار به فضای دوران ما نزدیک است. وقتی حافظ از ریاکاران دروغین حرف می زند، ما دقیقا می‌فهمیم که چه می گوید. وفتی از بسته شدن در میکده‌ها می‌گوید به جهت ریا و کسانی که «چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می کنند»، این برای ما ملموس است. من فکر می‌کنم یکی از دلایل اینکه من و خیلی از شاعرهای دیگر اینقدر با حافظ احساس یکی بودن و همذات پنداری می کنیم این است که خودمان را از شرایط دوران حافظ جدا نمی‌دانیم. درست است که بین دوره ی ما و دوره ی حافظ فرق هایی وجود دارد اما اشتراک هایی هم هست.

ایران دیدار: برخی معتقدند که طنز کلاسیک ما سه نماینده‌ی بزرگ دارد که هرکدام نمایانگر یک گرایش خاص هستند: «حافظ»، «عبید زاکانی» و «سنایی غزنوی». شما نسبت تان را با حافظ گفتید، طنز شما با عبید و سنایی چه نسبتی دارد؟

محمدرضا عالی پیام: اجازه بدهید این نکته را اضافه کنم که به نظر من حافظ طنز پرداز بزرگی است. تا حالا اشعار حافظ از منظر طنز بررسی نشده. اگر خدا عمری به من بدهد، به این کار خواهم پرداخت و وجوه طنزآمیز سخن حافظ را نشان خواهم داد. حافظ بسیار زیرک و طناز است. طنزهاش زیر پوستی است. درک می‌کنیم، لبخند هم به لب می آوریم ولی حس نمی کنیم که آقا ما الان طنز میل کردیم! طنز نوش جان کردیم. عبید هم که خب در زمینه ی طنز شهرت به سزایی دارد، ولی وقتی به سنایی می‌رسیم من معتقدم ما خیلی ها را داریم مثل سنایی که وارد مقوله‌ی طنز شده‌اند. شما هیچ شاعری پیدا نمی‌کنید که لااقل دوسه تا شعر طنز نداشته باشد؛ خاقانی دارد، سعدی دارد ...

ایران دیدار: سنایی فرق می کند. سنایی را از جهت طنز تعلیمی اش عرض کرذم. می‌شود گفت از پیشگامان و بنیانگذاران طنز حکمی و تعلیمی است. خودش هم می گوید: «هزل من هزل نیست، تعلیم است/ بیت من بیت نیست، اقلیم است» مولوی هم می گوید:«عطار روح بود و سنایی دو چشم او/ ما از پی سنایی و عطار آمدیم» (بگذریم که برخی استادان این خوانش را درست تر می دانند: عطار روی بود و سنایی دو چشم او/ ما از پی سنایی و عطار می رویم) … مولوی هم طنز دارد.

محمدرضا عالی پیام: بله، مولوی هم شعر طنز زیاد دارد. اما من هیچ وجه مشخصه‌ای بین سنایی و خیلی از شعرای دیگر نمی‌بینم. اینکه سنایی به طور تخصصی کار خاصی در طنز کرده باشد، من درک نکرده‌ام. به عبارت بهتر سواد من تا آن جا ها قد نمی‌دهد.

ایران دیدار: شما در مصاحبه‌ای گفته اید که از سال  1376 شعرها و شاعری خودتان را برای عموم آشکار کردید؛ قبل از آن هم شعر می‌گفته اید اما فقط برای جمع دوستان و خانواده   می‌خوانده اید. البته می‌شود حدس زد که در سال 1376 که دوره ی اصلاحات شروع شد، شما میل و انگیزه پیدا کردید که سروده هایتان را در جامعه ابراز کنید، درست است؟

محمدرضا عالی پیام: نه، سال 76 من توسط وزارت اطلاعات بازداشت شدم. 71 روز انفرادی بودم و آنجا به من اعلام کردند که «ممنوع‌ الکاری!» آن موقع من رسما تهیه کننده بودم. گفتم اشکالی ندارد، کارگردانی می‌کنم. گفتند اجازه نداری. گفتم فیلمنامه می‌نویسم. گفتند در هیچ زمینه‌ی سینمایی حق فعالیت نداری؛ اصلاً کار فرهنگی نمی‌توانی بکنی. گفتم خب شعر می‌گویم، گفتند خب برو بگو! من هم رفتم و گفتم. یعنی تنها ابزاری که برای حرف زدن برایم باقی‌مانده بود، «شعر» بود.

ایران دیدار: اولین باری که شعر گفتید کی بود؟

محمدرضا عالی پیام: اولین بار که شعر گفتم هنوز مدرسه نمی‌رفتم. از دوران بچگیم شعر می‌گفتم ولی شعرم، حرفه‌ای نبود که بخواهد به مسایل اجتماع بپردازد یا حرفی برای عموم داشته باشد. قطعه شعرهایی بود برای تولد پسرخاله و نامزدی دخترخاله و سنگ قبر آقاجان و عموجان. حرفی که می‌خواستم به معلم بزنم به زبان شعر می‌زدم. شعرهایی بود که محدودیت و تاریخ مصرف داشت. ولی به عنوان وسیله‌ای برای انتقال اندیشه‌ام به دیگران تا سال 76 صحبتی نکرده بودم. وقتی همه‌ی راه‌ها به رویم بسته شد، خب تو شعر دستم باز بود. نه مجوز می‌خواست، نه دفتر. نه دوربین، نه نور، نه ریل، نه صدابردار. یک خودکار بیک می‌خواست و اینکه بنشینی و بنویسی.

ایران دیدار: شعرهایی که در دوران کودکی می‌گفتید جدی بودند یا طنز؟

محمدرضا عالی پیام: بنا به موقعیت سروده می‌شدند اما بیشترشان طنز بودند. خیلی از آن شعرها را هنوز دارم. طنز اصلا در خون من است. یعنی توی زندگی روزمره‌ام هم طنز وجود دارد. نمی‌توانم از دستش خلاص بشوم. همه چیز را به صورت طنزآمیز می‌بینم. دست خودم نیست. خیلی وقت‌ها هم دوستانم از من می‌رنجند ولی سهوی است و  باید همه ببخشند.

ایران دیدار: شما یک شاعر و نقاد اجتماعی هستید. طنز اجتماعی ما، به خصوص در سال‌های بعد از انقلاب (که به سال‌های جوانی شما می‌خورد) با طنز گل‌آقایی گره خورده است، البته تا پیش از این که طنز «سید ابراهیم نبوی» به عرصه بیاید. طنز گل‌آقایی طنزی بود سیاسی اما محتاط. طنزی که نبوی می‌نوشت طنز سیاسی بود اما چندان محتاط نبود. از شکاف و دوپارگی قدرت استفاده می کرد، با یک گروه می‌ساخت و گروه دیگر را نقد می کرد. شما در دوره‌‌ی طنز گل‌آقایی سکوت کردید و چیزی ننوشتید. در همین مصاحبه در این باره توضیح دادید اما اگر ممکن است این مساله را بیشتر باز کنید که چرا طنز گل آقایی مورد علاقه‌ی شما نبود؟

محمدرضا عالی پیام: طنز گل‌آقایی یک طنز ژورنالیستی است و اصلا در ردیف کار من نیست. طنز ژورنالیستی این است که چند نفر مجله ای دارند و تمام حواسشان به این مساله جمع است که مجله بسته نشود و تخته نشود؛ بفروش باشد، هر چه بیشتر مردم را بخنداند؛ مردم را بیشتر سرگرم کند ...

ایران دیدار: اما در گل آقا، طنز سیاسی هم بود ...

محمدرضا عالی پیام: ببینید! خود گل‌آقا بسیار شاعر خوبی بود. بسیار طنزپرداز خوبی بود ولی وصل به قدرت بود. وصل به کُر بود. پشتش گرم بود. نمی‌توانست علیه منافع کسانی که ازش حمایت می‌کردند و بودجه و امکانات و اجازه بهش می‌دادند، چیزی بگوید. این خیلی طبیعی است. شاید اگر من هم گل‌آقا بودم، همین کار را می‌کردم. ولی من چه اصراری داشتم جوری شعر بگویم که حتما تو گل‌ آقا چاپ بشود؟! خب من شعر خودم را می گویم، توی گل‌آقا هم می‌خواهد چاپ بشود، می‌خواهد نشود.

ایران دیدار: توی آن سال‌ها بقیه‌ی مجلات، فضای دلخواهی برای شما فراهم نکردند و شما چیزی چاپ نکردید؟

محمدرضا عالی پیام: نه، چیزی که بتواند نظر من را جلب کند، نبود. البته به صورت‌های دیگر تو انجمن‌ها می‌خواندم. همچنین به صورت دست نوشته توسط دوستان پخش می‌شد. بعد هم که   بلوتوس آمد، مردم شعرها را بلوتوس می‌کردند. بعد از آن شعرهایم به دنیای مجازی وارد شد و دیگر راه خودش را پیدا کرد. شعر، مخاطب خودش را پیدا می‌کند. شما ببینید! خیلی از شاعرها هستند که تریبون دارند، فرهنگسراها را دارند، صدا و سیما را دارند، روزنامه‌های کشور را دارند ولی شعرشان با مردم ارتباط برقرار نمی‌کند. مردم هستند که انتخاب می‌کنند. ولی شاعری هم هست که هیچ کدام از اینها را ندارد ولی شعرش را همه می‌خوانند. پس شعر است که انتخاب می‌شود، نه شاعر.

ایران دیدار: مردم شما را با شعرهای طنرتان می‌شناسند. آیا شما طنزنوشته هم دارید؟ آثار طنزی به نثر؟

محمدرضا عالی پیام: بله زیاد دارم.

ایران دیدار: چاپ نکرده اید؟

محمدرضا عالی پیام: منتظرم به حدی برسد که بشود بهش «کتاب» گفت، بعد چاپ کنم. خیلی وسواس دارم تو انتخاب.

ایران دیدار: قطعه نوشته‌اید یا داستان؟

محمدرضا عالی پیام: همه چیز توش هست. بعضی از اینها را به صورت کلیپ در انجمن‌ها خوانده‌ام. خیلی وسواس دارم. مطلبی را که مثلا مال پنج سال پیش، ده سال پیش است، دوباره بازنویسی می‌کنم. نگاه می‌کنم خیلی از چیزهاش باید عوض بشود. شرایط جامعه عوض شده؛ به روز باید بشود. چون کتاب در تاریخ می‌ماند. به زودی یک جلد از آثار منثورم بیرون خواهد آمد.

ایران دیدار: یکی از انجمن هایی که شما در آن شرکت می کردید و شعر می خواندید، «انجمن امیرکبیر» یا انجمن اراکی‌های مقیم تهران بود که به همت مرحوم آقای «محمدباقر صدرا» اداره می شد. شما از کی با این انجمن آشنا شدید و نظرتان در مورد این انجمن چیست؟

محمدرضا عالی پیام: من با این انجمن خیلی وقت پیش آشنا شدم. همان سال‌های 76 و 77 که شروع به گفتن شعرهای اجتماعی کردم، پایم به انجمن‌ها باز شد.

ایران دیدار: چه کسی شما را به «انجمن امیرکبیر» معرفی کرد؟

محمدرضا عالی پیام: دوستی به نام آقای دکتر «سلیمی». گفت یک همچین انجمنی هست. من را به آنجا برد. با آن فضا آشنا شدم؛ با آقای «صدرا» آشنا شدم و خب خوشم آمد. فضای فرهنگی قابل طرحی بود. خیلی انجمن‌ها توی تهران هست که من می‌رفتم ولی هیچ‌کدام را به پرباری و عظمت امیرکبیر ندیدم. اولاً سابقه‌ ای 45 ساله داشت؛ آدم‌هایی که آنجا می آمدند آدم‌های مطرحی بودند؛ مدیریت جناب صدرا در کیفیت بخشیدن به انجمن بسیار نقش داشت. به هر جهت من مثل انجمن امیرکبیر، انجمنی ندیده‌ام. امیدوارم در آینده داشته باشیم. خیلی از شاعرهایی که معروف و مطرح  شدند (که یکیشان هم خود من باشم) خود را مدیون انجمن امیرکبیر می‌دانند. شاید اگر انجمن امیرکبیر نبود ما به این شدت در جامعه شناخته نمی‌شدیم.

ایران دیدار: نظرتان در مورد خود آقای «صدرا» چیست؟

محمدرضا عالی پیام: آقای صدرا معلم بود؛ مطبوعاتی بود؛ با قلم و خودکار بزرگ شده بود؛ تو فضای کلمه بزرگ شده بود. طنز را خوب می شناخت؛ خودش شاعر نبود اما شاعرشناس و ادیب بود. روابط عمومی قوی و خوبی داشت که باعث شده بود آدمهای بسیار مطرحی دور ایشان جمع بشوند.

Image

پوستر فیلم توهم ـ کارگردان: سعید حاجی میری 

 

 

 ایران دیدار: شما قبل از اینکه وارد حیطه‌ی شعر طنز بشوید در سینما مشغول فعالیت بودید. فیلم، بازی می‌کردید، بعداً فیلمنامه نوشتید، در فیلم‌ها سرمایه‌گذاری کردید، فیلم هم ساخته‌اید. اولین فیلمی که در آن بازی کردید «جُنگ اطهر» بود ساخته ی آقای «محمدعلی نجفی». بعد هم فیلم «توهم» را بازی کردید که ساخته ی آقای «سعید حاجی‌میری» بود. هر دو هم فیلم‌هایی انقلابی و مذهبی بودند (من فیلم «توهّم» را دیده ام). چه جوری وارد سینما شدید؟

محمدرضا عالی پیام: علاقه ی من به سینِما قبل از انقلاب شکل گرفت. در دوران دبیرستان، تئاتر داشتیم که یکی از پایه‌های اصلی تئاتر مدرسه، من بودم. خب فیلم سازی را هم دوست داشتم. اولین فیلم 35 میلیمتری ام را قبل از انقلاب ساختم. 

ایران دیدار: اسمش چی بود؟

محمدرضا عالی پیام: «بالنده‌تر برآرم» که «اصغر رفیعی‌جم» فیلمبرداری اش کرد.

ایران دیدار: فیلم اکران نشد؟

محمدرضا عالی پیام: بعد از انقلاب از تلویزیون پخش شد و بعد اصلاً گم شد! خودم هم نتوانستم نسخه‌اش را پیدا کنم.

ایران دیدار: چه سالی این فیلم را ساختید؟

محمدرضا عالی پیام: سال 1356 فیلم را ساختم. بعد فیلم «جُنگ اطهر» بود که نجفی ساخت و من با «فرامرز قریبیان» بازی داشتم. بعد فیلم مستند دیگری از تاریخ انقلاب ایران ساخته شد به نام «لیلة‌القدر» که من دستیار کارگردان بودم. بعد از انقلاب اولین کار مهم و مطرح ما سریال «سربداران» بود که من هم‌ بازی می کردم، هم طراحی و اجرای بخش‌هایی از صحنه و دکور را بر عهده داشتم. بعدش یک فیلم تهیه کردم به نام «دلم برای پسرم تنگ شده».

ایران دیدار: به آنجا می رسیم... پس شما از فضایی مذهبی وارد سینِما شدید. آقای «محمدعلی نجفی» که می‌دانم به افکار «شریعتی» گرایش داشت و روشنفکر مذهبی بود. فیلم هایی که شما بازی کردید و ساختید به جوّ سینمای قبل از انقلاب ایران نمی‌خورد.

محمدرضا عالی پیام: به هرجهت من خودم هم آن سالها گرایش های مذهبی خیلی تند و قوی داشتم. به بچه‌های «حسینیه‌ی ارشاد» نزدیک بودم. آشنایی من و نجفی به قبل از انقلاب برمی گردد. اولش ما با هم تئاتر کار می‌کردیم.

Image

محمدرضا عالی‌پیام در سریال سربداران ـ کارگردان محمدعلی نجفی

 

ایران دیدار: شما به «حسینیه‌ی ارشاد» هم می رفتید؟

محمدرضا عالی پیام: به خاطر مخالفت هایی که خانواده‌ام می‌کردند در «حسینیه‌ی ارشاد» حضور فیزیکی نداشتم. به مادرم قول داده بودم که به «حسینیه ی ارشاد» نروم، اما کتاب‌های «شریعتی» را می‌خواندم و با دوستان، تئاتر کار می‌کردیم. با بچه‌های «حسینیه‌ی ارشاد» مرتب در ارتباط بودیم. همان موقع در «کانون توحید» کلاس‌های آموزش فیلمسازی گذاشته شد.

ایران دیدار: «کانون توحید» کجا بود؟

محمدرضا عالی پیام: در خیابان «پرچم» بود. در کانون توحید به بچه مسلمان‌ها و بچه‌های انقلابی فیلمسازی آموزش می‌دادند. نخبه‌های کانون توحید قبل از انقلاب دفتری تاسیس کردند به نام «آیت فیلم» که «محمد بهشتی»، «محمدعلی نجفی» و «مصطفی هاشمی طبا» و خیلی‌های دیگر آنجا بودند. از دیگر بچه‌هایی که یادم می آید، «حجت سیفی» بود و «محمد آلادپوش». با اینها کار در «آیت فیلم» شروع شد و جمع ما اولین فیلم‌‌هایش را آنجا ساخت. از جمله «جُنگ اطهر» در آیت فیلم ساخته شد. بودجه‌ی آیت فیلم را ملی ـ مذهبی‌ها می‌دادند، مثلا من «عبدالعلی بازرگان» و آقای «توسلی» را یادم می‌آید که می آمدند و می رفتند.

ایران دیدار: چرا بودجه اش را می دادند؟

محمدرضا عالی پیام: تلاش داشتند یک جریان فیلم سازی انقلابی ـ اسلامی را پایه گذاری کنند که خورد به انقلاب. فکر هم نمی‌کردیم که اینقدر زود انقلاب بشود ـ هیچ کس فکر نمی‌کرد. همه فکر می‌کردیم ده، پانزده سال طول می‌کشد تا انقلاب شود. انقلاب که شد همین بچه‌ها وارد صدا و سیما و سینما شدند. من هم که از مدتی قبل توی عرصه‌ی سینما بودم. «سربداران» را با «نجفی» کار کردیم. فیلم «جنگ اطهر» را کار کردیم. خودم چندتا فیلم تهیه کردم مثل «دلم برای پسرم تنگ شده». فیلم «بایسیکل ران» (محسن مخملباف) را من و نجفی با هم تهیه کردیم. بعدها من مجوز گرفتم، «مینا فیلم» را تاسیس کردم و به عنوان تهیه کننده ی سینِما افتادم توی کار حرفه‌ای تهیه کنندگی. «سمفونی صحرا  (راز خنجر)» را تهیه کردم و بعد «پرواز از اردوگاه» را مجری طرح بودم. به اضافه‌ی اینکه در کنار فعالیت‌های مربوط به تهیه کنندگی، کارهای دیگری هم می‌کردم مثل: طراحی صحنه و دکور، بازیگری و فیلمنامه نویسی؛ چندتا از فیلمنامه‌هایم ساخته شد.

ایران دیدار: خانواده‌ی شما مذهبی بودند؟

محمدرضا عالی پیام: خانواده‌ی من به شدت مذهبی بودند و هستند. من هم خیلی مذهبی بودم. یادم می آید دبیرستان که می‌رفتم به اصرار مادرم هر روز ظهر و غروب می ایستادم تو حیاط، اذان می‌گفتم. البته این کارم مورد تمسخر برخی همسایه ها، همکلاسی‌ها و بچه‌ محل ها قرار می‌گرفت ولی به هرجهت خانواده ی من خیلی مذهبی بودند. بچه مسجدی بودم دیگه.  «مسجد پنبه‌چی» تو «امیریه»، مسجد حیدری زیر «پل امیربهادر». اطلاعات قرآنی و دینی من هم مال همان سال‌ها است که تجوید و تفسیر و همه‌ی اینها را خواندم. 

ایران دیدار: در چند تا از شعرهایتان هم به احادیث و روایت های دینی اشاره شده...

محمدرضا عالی پیام: تو خیلی ها. لابه‌لای تمام شعرهای من که نگاه بکنید سایه و ردپای این موضوع را می‌بینید. بگذریم. بعد دو تا فیلم خودم کارگردانی کردم تو این سال‌ها که هر دو تا فیلم توقیف شد و اجازه‌ی اکران نگرفت یکی «خسته نباشی» ....

ایران دیدار: به این موضوع در یک سوال مستقل خواهیم پرداخت. می خواهم مفصل در موردش صحبت کنیم. چون این فیلم‌ها خیلی کم دیده شده و بعضیش تا حالا دیده نشده؛ اکران نشده. اما سؤال فعلی‌ام این است که شما خیلی جوان بودید که در سینما سرمایه‌گذاری کردید و به عنوان تهیه کننده وارد شدید. آیا وام گرفتید یا این که ثروت خانوادگی داشتید که تهیه کننده شدید؟

محمدرضا عالی پیام: من سال  1369 بود که «مینا فیلم» را تاسیس  کردم. خب ثروت خانوادگی که هیچی [نداشتم]. من از کودکی هیچ وقت یادم نمی آید که پول توجیبی از پدرم گرفته باشم. رو پای خودم بودم. مستقل بودم. حتا در دوران دبیرستان و دانشگاه کار می‌کردم. تمام هزینه‌های دانشگاهیم را خودم در می آوردم. نمی‌گویم «بیزینس من» بودم اما سرم تو حساب و کتاب بود و وقتی که شروع به تهیه کنندگی کردم بخشی از سرمایه را داشتم، بخشی را هم وام گرفتم.

ایران دیدار: فیلم ها برایتان سود کرد یا نکرد؟

محمدرضا عالی پیام: بعضی هاش سود می کرد، بعضی هاش ضرر می کرد. مثلا فیلم «سمفونی صحرا» برای من ضرر کامل بود ولی «پرواز از اردوگاه» جبران کرد؛ خیلی سود کرد.

ایران دیدار: فیلم مخملباف چطور؟ «بایسیکل ران».

محمدرضا عالی پیام: فیلم «مخملباف» فیلم خوبی بود ولی 50 درصدش مال من بود؛ 50 درصدش مال نجفی بود. آقای «محمدعلی نجفی» پنجاه درصد خودش را به بنیاد جانبازان فروخت، در نتیجه من و بنیاد، پنجاه ـ پنجاه مالک فیلم شدیم. یک قرارداد پخش هم بستیم که بنیاد، فیلم را پخش کند، سهم ما را بدهد، سهم خودش را هم بردارد. منتهی سال‌های سال هر آنچه که بایسیکل ران در داخل کشور و خارج از کشور فروخت، بنیاد خورد؛ یعنی یک ریال به من نداد. حدود هجده سال پیش بود که بعد از چهار، پنج سال دوندگی، من رفتم شکایت کردم. بعد از 17،18 سال دوندگی و 25 سال که از تاریخ قراردادمان می گذرد، اسفند سال گذشته (92) دادگاه به نفع من حکم داد. منتهی الان دیگر «سازمان امور سینمایی بنیاد جانبازان» وجود خارجی ندارد! منحل شده و معلوم نیست که من باید پولم را از کی بگیرم. رفتم سراغ «بنیاد شهید»؛ می گویند به ما مربوط نیست. می گویم آقا! آن سازمان در «گروه فرهنگی شاهد» منحل شده. می گویند به ما مربوط نبوده؛ پولت را هرکی خورده، برو از خودش بگیر! یعنی بعد از 18 سال دوندگی در دادگاه ها من توانستم حکم بگیرم، علیه کسی که وجود ندارد.

Image

 

ایران دیدار: جناب آقای عالی پیام! اگر ممکن است در مورد محله ای که در آن به دنیا آمدید، خانواده تان، سال‌های کودکی تان، شغل پدر، مدرسه هایی که می رفتید و … برایمان توضیح دهید.

محمدرضا عالی پیام: من بیستم خرداد 1336 در جنوب شهر «تهران» به دنیا آمدم. تو «گذر لوطی صالح». توی یکی از این اتاق هایی که روی کوچه است (در بعضی از کوچه های محله های قدیمی، طاق قوس مانندی هست که روی کوچه می خورد؛ دالانی است که یک اتاق آن بالا ساخته شده. برای ادامه‌ی کوچه باید از دالان رد بشوید). از وقتی یادم می آید توی «صابون پز خانه»، «بازارچه‌ی سعادت»، «کوچه‌ی سوختون»، «باغ انگوری»، «مولوی» و آنطرف ها مستاجر بودیم. هی خانه عوض می کردیم تا اینکه بالاخره زیر بازارچه‌ی سعادت، خانه خریدیم. موقعی که خانه خریدیم، من حدوداً سه یا چهار سالم بود. منتهی هنوز خاطراتش را به یاد دارم. «مدرسه‌ی گویا» می‌رفتم. پدرم تو «پست و تلگراف» کار می کرد و همزمان درس می خواند. لیسانس حسابداری گرفت و زبان. پدر من اولین تحصیل کرده‌ی خانواده‌ بود. زمانی که پدرم لیسانس گرفت، دیپلم هم تک و توک توی فامیلمان بود. خانواده ام در آشنایی من با ادبیات، نقش مهمی داشتند. بچه بودم زیر کرسی می نشستیم و با پدرم «گلستان سعدی» می خواندیم. من وقتی دبستان بودم نصف گلستان را حفظ بودم. مادرم از «کلیله دمنه» و «چهار مقاله‌ی عروضی» به من دیکته می گفت.

ایران دیدار: پس مادرتان هم باسواد بودند.

محمدرضا عالی پیام: بله مادرم هم باسواد بود.

ایران دیدار: شما چندتا خواهر و برادر بودید؟

محمدرضا عالی پیام: ما چهار برادر بودیم و یک خواهر. یکی از برادرهام، برادر کوچک ترم، شهید شد. الان سه برادریم و یک خواهر. من هم پسر بزرگ خانه ام. از بچگی کار می کردم. کارهای مختلفی می کردم از بامیه فروشی و بادبادک فروشی بگیر تا آینه سازی. خرج خودم رو خودم درمی‌آوردم چون واقعا خانواده ی ما خانواده ی پرجمعیتی بود. کاردستی‌هایم را می‌فروختم، توی مدرسه کاردستی‌ بچه‌ها را درست می‌کردم، ازشان پول می‌گرفتم. همین کار را توی دانشگاه هم می‌کردم. من گرافیک می‌خواندم.

ایران دیدار: پس از آن «بچه تهرونی های» زرنگ بودید!

محمدرضا عالی پیام:  شرایط خانوادگی ام ایجاب می‌کرد. ما یک خانواده‌ی پر جمعیت بودیم. پدر من به سختی زندگی‌ مان را می‌گذراند. درست یادم میاد که 300 تومن پولهایم را جمع کردم (پنجزار پنجزار، یک تومن یک تومن) تا یک دوچرخه خریدم. از ساعت 12 تا 2 که مدرسه‌ی ما تعطیل بود و خیلی‌ها برای ناهار می ماندند، دوچرخه را کرایه‌ می دادم. از سر بازارچه تا ته بازارچه، دوزار، رفت و برگشت. وقتی وارد دانشگاه شدم ، ماشین داشتم ـ یکی از معدود دانشجوهایی بودم که ماشین داشتم. تعلیم رانندگی می‌دادم به بچه‌ ها. مسافرکشی می‌کردم. کارهای ژوژمان بچه‌ها را انجام می‌دادم، پول می‌گرفتم. به هر جهت همیشه گلیم خودم را  از آب بیرون کشیده ام.

ایران دیدار: پس توسط پدر و مادر بود که با ادبیات آشنا شدید؟

محمدرضا عالی پیام: بله توی خانه‌ی ما همیشه کتاب بود. اگر تلویزیون نبود، رادیو نبود، ولی کتاب همیشه بود.

ایران دیدار: حتماً چون خیلی مذهبی بودید تلویزیون نداشتید؟

محمدرضا عالی پیام: ما تا زمان انقلاب تلویزیون نداشتیم. فقط زمانی که می‌رفتیم خانه‌ی فامیل، تلویزیون می‌دیدیم.

ایران دیدار: پس شما مذهبی بودن را انتخاب نکردید؛ جبر خانواده بود.

محمدرضا عالی پیام: به هر حال بچه‌ای که از وقتی خودش را می شناسد باید یخ حوض را بشکند و وضو بگیرد تا نماز صبحش قضا نشود، طبیعی است که این جور بار می آید. خانواده مذهبی بود؛ ماهی یکبار در خانه روضه خوانی داشتیم؛ نمازخوان و روزه گیر بودند. مادر و خواهرم چادری بودند. توی همچین خانواده‌ای بزرگ شدیم ما. در شعر داستان آفرینش گفته‌ام:

چون که در ایران به دنیا آمدیم

اتفاقی هم مسلمان گشته‌ایم

اتفاقی جایمان شد در بهشت

اتفاقی اهل ایمان گشته‌ایم

Image

محمدرضا عالی پیام ـ روزگار جوانی

 

ایران دیدار: جالب است که شما مذهبی بودید اما توی دانشگاه سراغ گرافیک رفتید که یک رشته‌ی مدرن است.

محمدرضا عالی پیام: من از زمانی که خودم را شناختم، خودم بودم. تا سال دوم دانشگاه پدرم نمی دانست دانشگاه می روم. کما اینکه وقتی مدرسه می رفتم هیچوقت نمی‌دانست کلاس چندم هستم. توی مهمانی‌ها اگر کسی می‌پرسید «آقا زاده کلاس چندمه؟» پدرم نمی‌دانست. رو می‌کرد به من می‌‌گفت «رضا جون، بگو کلاس چندمی! به آقا بگو کلاس چندمی!». مثلا من می‌گفتم کلاس سوم. یکبار توی یک مهمانی بود که متوجه شد من داشگاه می‌روم. به روی خودش نیاورد. آمدیم خانه، گفت «تو دانشگاه میری؟» گفتم «بله». گفت «چند وقته؟» گفتم «دو ساله». گفت «چی می‌خونی؟» گفتم «گرافیک». گفت «گرافیک دیگه چیه؟» گفتم «گرافیک، گرافیکه.» گفت «منظورم اینه وقتی درست تموم بشه، چه کاره میشی؟» گفتم «میشم گرافیست!». باز سر درنیاورد بنده‌ی خدا. سری تکان داد و گفت «اقلاً یه رشته‌ای می‌خوندی آدم بتونه تو فامیل سر بلند کنه. بگه بچه‌ مون دکتره، مهندسه. الان بگم بچّم چی کاره است؟!» یعنی آن موقع گرافیک کلا ناشناخته و جدید بود.

ایران دیدار: واقعاً چرا شما گرافیک خواندید؟

محمدرضا عالی پیام: علاقه داشتم. رشته‌ی تحصیلی ام توی دبیرستان، ریاضی بود. علاوه بر اینکه ریاضی می خواندم، ادبیاتم هم خوب بود. خودم می‌خواندم. نقاشی ام خیلی خوب بود. خطم خوب بود. مجسمه سازی و کاردستیم همین طور. یادم هست سر کلاس رسم فنی، معلم به من از کتاب‌های دانشگاهی تکلیف می داد به بچه‌های دیگر، از کتاب درسی دبیرستان. هندسه‌ام فوق‌العاده بود. یکبار معلم مان آمد سر کلاس (آقای حجازی بود، اگر نیست خدا بیامرزدش). مساله‌ای را روی تخته نوشت. گفت هر کس این را حل کند، یک نمره به امتحانش اضافه می‌کنم. بچه‌ها دفترها را باز کردند و شروع کردند به نوشتن صورت مساله. من همینجوری که مساله را نگاه می کردم جوابش رو فهمیدم. دست بلند کردم. آقای حجازی با همان لهجه‌ی شیرین اصفهانیش گفت «بوگو!» گفتم «آقا ما حل کردیم». گفت «حل کردِی؟!» گفتم «بله». آمد، دید دفترم سفید است. گفت «کره خر! تو که صورت مساله‌ام ننوشتی. خب برو پای تخته!». رفتم پای تخته. معادله‌اش را نوشتم و مساله را حل کردم. گفت «حقته دو نمره بهت بدم». بعد دفترچه‌اش را درآورد گفت «تو که 20 شدِی؟» بچه‌ها گفتند «آقا به ثلث قبل بدهید». ثلث قبل را آورد گفت «اونم که 20 شدی!» از اینجا من را شناخت. غیر از کلاس با من کار می کرد. چون ذهن من برای ریاضیات فوق‌العاده آمادگی داشت. آن موقع رشته ی گرافیک جزء رشته‌هایی بود که تازه مطرح شده بود. من همیشه دوست داشتم یک چیز متفاوت بخوانم و البته معماری را هم خیلی دوست داشتم. دانشکده‌ی معماری امتحان دادم و قبول شدم. مدتی هم رفتم؛ یکی دو سال. اما نهایتاً گرافیک من را خیلی قلقلک می‌داد.

ایران دیدار: پدرتان سخت گیر بودند؟

محمدرضا عالی پیام: پدر و مادرم به لحاظ مذهبی و اعتقادی خیلی سخت گیر بودند،  ولی من چون از نظر مالی مستقل بودم تا حد زیادی آزادی عمل داشتم. روزی که پدر و مادرم فهمیدند که من کتاب‌های «شریعتی» را می‌خوانم و با بچه‌های «حسینیه‌ی ارشاد» همکاری می‌کنم، خیلی ناراحت شدند. چون معتقد بودند که دین اینها دین نیست و آدم را بی‌دین می‌کند. سنتی بودیم؛  مثلا حق نداشتم پیشاهنگی بروم؛ یواشکی می رفتم و وقتی مادرم فهمید، به شدت تنبیهم کرد. از یک چنین خانواده‌ی سنتی ای باید هم هالویی مثل من بیاید بیرون. هر چیزی باید ضد خودش را در خودش داشته باشد.

ایران دیدار: آقای عالی پیام، چرا تخلص «هالو» را برای خود انتخاب کردید؟

عالی پیام: اشکالی دارد؟

ایران دیدار: نه، چه عیبی دارد!

عالی پیام: ببینید در اصل «هالو» یک واژه ی لری است که همان خالو است به معنی دایی. منتها چون لرها مخرج «خ» ندارند و خ را ه تلفظ می کنند در نتیجه خالو می شود هالو. تهرانی ها وقتی می خواهند کسی را صدا کنند که نامش را نمی دانند با لفظ عمو صدا می کنند. مثلا «عموجان یه خورده برو جلو» یا «عموجان این هندونه ها چنده؟» ولی لرها به جای عمو، دایی یا همان هالو خطاب می کنند. در نتیجه وقتی لرها یه شهر می آمدند، چون واژه ی هالو بر زبان آن ها زیاد شنیده می شد خودشان را به نام هالو خطاب می کردند و اصطلاحاً هر لری به عنوان هالو شناخته می شد. از آن جا که لرها مردمی ساده و بی کلکی بودند و به راحتی می شد سر آن ها کلاه گذاشت، به مرور هر آدم صاف و ساده ای عنوان هالو به خود گرفت. بنابر این هالو به معنی احمق نیست. به معنی آدم بی غل و غش است.

من قبل از هالو به واژه ی «بهلول» فکر کرده بودم. بعد دیدم هالو برای آدمی مثل من مناسب تر است. کسی که خود را به سادگی می زند تا حرفش را بزند. در خیلی از شعرها هم به این مساله اشاره کرده ام. مثلا:

          در به تخته خورد و تخته بر دری          این وسط ما رند و بذله گو شدیم

          تو شنیدی قصه ی بهلول را؟             اتفاقی شد که ما هالو شدیم

ایران دیدار: شما «توفیق» را می‌خواندید؟ چون توفیق از طرفی نشریه ای طنز بود اما از طرف دیگر عکس ها و کاریکاتورهایی داشت که برخی خانواده‌ های محافظه کار نمی‌پسندیدند.

محمدرضا عالی پیام: خیلی باب میل خانواده نبود  ولی به خاطر طنزی که داشت می‌خواندند و زیاد سخت نمی‌گرفتند. من «کیهان بچه‌ها» را به راحتی می‌خریدم ولی «دختران و پسران» را حق نداشتم بخرم چون خانواده‌ام مطالب و عکسهایش را مجاز نمی دانستند.

ایران دیدار: توفیق را می خریدید؛ دوست نداشتید توی «توفیق» بنویسید؟

محمدرضا عالی‌پیام: چرا، اما آن زمان من هنوز وارد تولید نشده بودم که آثاری داشته باشم. خواننده بودم بیشتر. ولی خب توی تئاترهایی که در مدرسه کار می‌کردیم، همیشه نوشتن پیش پرده‌ها با من بود.

ایران دیدار: منظورتان بحر طویل های طنز است؟ به سبک قطعه‌هایی که در دوره ی قدیم «مجید محسنی» و «حمید قنبری» و … در «لاله‌زار» می خواندند؟

محمدرضا عالی پیام: نه، بحر طویل نبود، نمایش‌هایی ده دقیقه ای بود با یکی دو  هنرپیشه. مثلاً در مدرسه به مدت یک ساعت و نیم نمایش‌ اجرا می‌کردیم، قبلش یک نمایش کوتاه طنز بود که من می‌نوشتم.

ایران دیدار: در «گذر لوطی صالح» به دنیا آمدید و در «بازارچه ی سعادت» بزرگ شدید؛ درست گفتم؟

محمدرضا عالی‌پیام: بله تو «گذر لوطی صالح» به دنیا آمدم. دبستانم را «گویا» می‌رفتم چون  وقتی دبستانی بودم دیگر ما در «بازارچه‌ی سعادت» می‌نشستیم. ته «بازارچه ی سعادت»، بعد از «کوچه ی دکتر کاظمیان» نرسیده به «صابون‌پزخانه»، یک مدرسه‌ی دولتی بود با ساختمان بسیار قدیمی به نام «گویا». به کلاس ششم که رسیدم من را فرستادند به مدرسه‌ی «کاظمیه اسلامی» تو «باغ ایلچی» که یک مدرسه‌ی اسلامی بود. بعد خانه‌مان را آوردیم خیابان «فرهنگ»  و من را در مدرسه‌ی «حجت» نام نویسی کردند. یعنی از یک مدرسه‌ی اسلامی (کاظمیه) آوردند به یک مدرسه‌ی مختلط! اصلاً هضمش برایم سخت بود که دختر و پسر با هم نشستند سر یک کلاس و دخترها هیچ کدام حجاب نداشتند. مثل اینکه از سونا یکهو بپری توی استخر آب سرد! شوکه شدم. به هر جهت هر جوری بود آن دوره را تمام کردم. برای دبیرستان، رفتم به «جعفری اسلامی»، زیر بازارچه‌ی «شاپور». تا دیپلم، «جعفری اسلامی» بودم و بعد وارد «دانشگاه تهران»، «دانشکده‌ی هنرهای زیبا» شدم.

ایران دیدار: از آنجا که درستان خوب بوده، حتماً راحت قبول شدید؟

محمدرضا عالی‌پیام: بله من خیلی راحت قبول شدم. در رشته ی گرافیک جزء یازده نفر اول بودم تو کنکور اختصاصی دانشگاه.

ایران دیدار: دانشگاه ـ به خصوص که شما دانشکده ی هنر بودید ـ به تغییر دیدگاه شما منجر نشد؟

محمدرضا عالی‌پیام: یکباره نه، وقتی حدود بیست سال اعتقاداتی در وجود آدم نفوذ کند، به قول سعدی: «بیرون نمی توان کرد الاّ به روزگاران». هرچند بخش اعظمی از آن گرایش ها، اعتقاد نبود؛ باور نبود؛ عادت بود. خیلی می گذرد تا آدم بتواند وارد مقوله‌ی باورهای دینی بشود. کتاب‌های دیگر را بخواند و نقد کند ـ غیر از آنهایی که بین بچه مسلمانها رایج است.

ایران دیدار: پس سال های اول انقلاب شما مذهبی بودید. آیا در آن سال‌ها آثار گروه های دیگر  را می خواندید؟

محمدرضا عالی‌پیام: من کاملاً مذهبی بودم، جمع ما اگر هم آثار دیگران را می خواند از زاویه‌ دید خودش می خواند. 

ایران دیدار: از زاویه ی انکار؟

محمدرضا عالی‌پیام: آره، مثلاً کتابهایی که آقای «ناصر مکارم شیرازی» راجع به مارکسیست‌ها می‌نوشت [می خواندیم]. کتابهایی که دیگران می نوشتند و نقدهایی که می‌کردند. اما به هر جهت چون ما با افکار شریعتی آشنا بودیم، روشن تر از خیلی های دیگر بودیم و همین باعث شد که دگراندیشی و تحمل عقاید دیگران را یاد بگیریم. غور کردن در افکار دیگران را دوست داشته باشیم و نسبت به باورهایمان تعصب کورکورانه نداشته باشیم. هر چه سال به سال می‌گذشت، افق‌های بازتری جلوی چشمان ما پیدا می‌شد.

Image

 

ایران دیدار: برگردیم به سینما و ساخته‌های شما در سینما. شما سه فیلم سینمایی ساخته اید به نام های «مشت بر پوست»، «خسته نباشد» و «دلم برای پسرم تنگ شده». ممکن است در مورد این ها توضیح بدهید؟

محمدرضا عالی‌پیام: من خیلی بیشتر از این سه تا، فیلم ساختم. فیلم هایی که من تهیه کردم ...

ایران دیدار: نه فقط منظورم فیلم‌هایی است که خودتان کارگردانی کرده‌اید.

محمدرضا عالی‌پیام: به لحاظ کارگردانی، فقط دوتاش مال من است: «مشت بر پوست» و «خسته نباشید».

ایران دیدار: پس «دلم برای پسرم تنگ شده» را شما فقط تهیه کرده اید.

محمدرضا عالی‌پیام: بله من تهیه کننده بودم.

ایران دیدار: کارگردانش کی بود و چه سالی ساخته شد؟

محمدرضا عالی پیام: سالش بر می‌گردد به دوران قبل از تاسیس دفترم. 65-66 .

ایران دیدار: کارگردانش کی بود؟

محمدرضا عالی پیام: کارگردان، آقای «مجید زارع».

ایران دیدار: لطفاً در مورد دو فیلمی که خودتان ساخته اید، بگویید: «مشت بر پوست» و «خسته نباشید»؛ در مورد داستانشان و انگیزه‌ی شما از ساخت آنها.

محمدرضا عالی پیام: فیلم «خسته نباشید» را فکر می‌کنم سال های 70_ 71 ساختم. این فیلم ماجرای بیست و چهار ساعت زندگی یک معلم است. این معلم علی رغم معیشت بدش، علی رغم حقوق کمی که می گیرد، علی رغم مزایایی که ندارد، سرشار از عشق و ایثار است. چقدر بچه‌ها را دوست دارد! چقدر کارش را دوست دارد! 24 ساعت از زندگی این معلم را به تصویر کشیدم. از امشب که دارد با بچه‌ها تئاتر تمرین می‌کند، می آید خانه و مشکلاتی با اهل خانه دارد تا فردا که با بچه‌ها در روزهای دهه‌ی فجر قرار است تئاتری بر صحنه ببرند؛ در ضمن  همان شب هم مراسم خواستگاری اوست و او بالاخره به خواستگاری نمی‌رسد چون بچه‌ها رو ترجیح داده.

داستان، طنز است. شما سرتاسر فیلم می‌خندید ولی مثل شعرهایم در زیر لایه‌ی خنده مفاهیمی هست که تو را به تفکر وا می‌دارد و یک عالم سوال برایت ایجاد می‌کند.

ایران دیدار: چرا اکران نشد؟

محمدرضا عالی پیام: گفتند نگاه من سیاه است و فیلم مغایر با ارزش‌ها و آرمان‌های انقلاب اسلامی است. این چیزی است که آن موقع به من گفتند. اصلاً نگرش من جوری بود که مثل بقیه نبود و همین همیشه کار دستم می‌داد. خیلی از فیلمنامه هایم که توی ارشاد و فارابی و ... رد شد به خاطر همین نگاه تند و تیز بود. من 108 فیلمنامه نوشتم که تو ارشاد رد شد. شوخی نیست! هنوز برگه‌هایش را دارم. بهانه زیاد بود: مثلاً «مغایرت با فقه جعفری»! من یک فیلمنامه دارم در مورد آفتابه. ماجرای فیلم حول و حوش یک کارخانه‌ی آفتابه سازی است. فیلم سینمایی داستانی است. خیلی هم خنده‌دار. دو تا داداش هستند که کارخانه ی آفتابه سازی را مونوپُل می‌کنند، بعد شلنگ به بازار می آید و اینها ورشکست می‌شوند. کلی کارهای تبلیغاتی می‌کنند برای اینکه آفتابه را دوباره تو مردم باب کنند. «فارابی» برای من نوشته: «مغایرت با فقه جعفری»! من رفتم «فارابی» و گفتم: «آقا! کدوم مساله‌ی فقهی تو این فیلم نامه هست؟» می گوید: «آقا وفتی تو با آفتابه شوخی می کنی، آفتابه سمبل فقه جعفریه!» من چی باید بگویم به  آقایانی که آنجا پشت میز نشسته اند؟!! خیلی از فیلمنامه های دیگرم هم غلط برداشت شده اند.

ایران دیدار: یعنی با شخص شما برخورد کردند، نه با اثر شما؟

محمدرضا عالی پیام: آره، نمی‌دانم. شاید من بلد نبودم درست حرف بزنم. جوری که به کسی برنخورد.

ایران دیدار: از کجا روی شما حساس شدند؟ چون 108 فیلم نامه ی رد شده، عجیب است.

محمدرضا عالی پیام: نوع برخوردی که من با آقایان داشتم باعث این حساسیت شد. مثلا من یک روز رفتم پیش آقای «محمد بهشتی» ـ موقعی که رییس فارابی بود. خب بهشتی رفیق من بود. قبل از انقلاب تو «کانون توحید» با هم بودیم؛ تو «آیت فیلم» با هم بودیم. گفتم «محمد اینجا داره اتفاقاتی می افته که شاید دوست داشته باشی بدونی!» گفت «خب مثلا؟!» گفتم «من فیلمنامه می یارم اینجا اصلاحیه می‌خوره، می‌برم اصلاحی ها رو انجام می‌دم میام، می گن نه نشد، دوباره می رم می‌نویسم میام، میگن نه، بازم نشد. میگم آقا همه‌ی چیزایی رو که می خواستین من اصلاح کردم. میگن نه، شما باید اینو بدی به آقای ایکس اصلاح کنه. می بریم پیش آقای ایکس می گم آقا این فیلمنامه رو ببین! میگه من 300 تومن می گیرم به شرط تصویب. 300 تومن میدیم به آقا یه کم بالا و پایین می کنه، تصویب میشه. بعد می بینیم کار فوق العاده ای هم نکرده. بعد می فهمیم این با اونا شریکن. یعنی باید اونا به فیلمنامه‌ی من گیر بدن، من ببرم پیش ایشون، ایشون 300 تومن از من بگیره، 150 تومنش رو بده به اون آقا. یه مورد، دو مورد، 10 مورد هم ایناهاش! اینم لیست 18 نفریه کسایی که این باندن!» بهشتی ناراحت شد. گفت «چرا نمیری اینا رو به فلانی بگی؟» گفتم «برای اینکه فلانی خودش توی لیسته!» گفت «خیلی ناراحتی، دیگه فیلمنامه نیار!» گفتم «بنده‌ی خدا! من فکر می کردم الان اینو بهت بگم خوشحال میشی که یه شبکه‌ کشف کردی، میریزیشون بیرون همه رو. من که مشکل ندارم، فیلم نامه ام رو به نام کس دیگه‌ای می نویسم. اصلا اسمم رو پاش نمی زنم، تو هم نمی فهمی. مشکل من نیست، مشکل توئه.» گفت یعنی می‌خوای بگی اینجا دزدخونه است؟! گفتم اگر تو یه همچین برخوردی داری برات متاسفم.» خب این معضل، همه جا بود. توی ارشاد هم بود و با روحیه‌ی من جور نبود.

 ستونی داشتم تو روزنامه ی «کیهان» به نام «پاسخ به نامه‌های نرسیده». زمانی بود که آقای «خاتمی» مدیر کیهان بود. این ستون من خیلی سر و صدا ایجاد کرد. همه‌اش هم علیه اهالی و مسوولان سینما بود. کمی بعد لو رفت که این ستون را من دارم می‌نویسم. بنابراین همه‌شان علیه من موضع گرفتند. چون بلد نبودم مثل بقیه بگویم «آقا یه سفره‌ای پهنه، بذار همه بخورن؛ ما هم بخوریم». من می‌گفتم کسانی که صلاحیت دارند باید سر این سفره بنشینند.

ایران دیدار: پس شما طنز مطبوعاتی را با «کیهان» شروع کردید؟

محمدرضا عالی پیام: من اصلا توی «کیهان» ستون داشتم.

ایران دیدار: اولین باری که طنز نویسی را شروع کردید تو کدام مجله‌ها می نوشتید؟

محمدرضا عالی پیام: خیلی از مجله ها شعرهای مرا از این طرف و آن طرف گیر می آوردند و چاپ می‌کردند ولی به طور مشخص همین ستون «پاسخ به نامه‌های نرسیده‌»ی «کیهان» بود. سالش را دقیق یادم نیست ولی موقعی بود که آقای «خاتمی» سرپرست «کیهان» بود.

ایران دیدار: دیگر با کدام نشریه همکاری می کردید؟ یادتان هست؟

محمدرضا عالی پیام: دیگر هیچ نشریه‌ای. وقتی درگیری‌های جناحی وجود داشت از نوشته‌های من استقبال می‌کردند. اگر یکی بر دیگری زور می‌شد و جابجایی صورت می گرفت، من دیگر نمی‌توانستم آنجا بنویسم.

ایران دیدار: تا الان که تو «خط خطی» می‌نویسید.

محمدرضا عالی پیام: الان تو «خط خطی» می‌نویسم آن هم شعرهایی مثلا درباره ی زن و مادرزن که به جایی برنخورد و آن بندگان خدا هم مجله شان بسته نشود.

ایران دیدار: سال‌های اصلاحات که «سید ابراهیم نبوی»، طنز می‌نوشت، شما جایی ستون نداشتید؟ نمی‌نوشتید؟

محمدرضا عالی پیام: من آن موقع به شدت سرگرم فیلم سازی بودم. به چیز دیگری فکر نمی‌کردم.

ایران دیدار: «مشت بر پوست» را چطور ساختید؟

محمدرضا عالی پیام: «مشت بر پوست» مال سال 81-82 است. من کتاب «مشت بر پوست» آقای «هوشنگ مرادی کرمانی» را وقتی خواندم، خیلی خوشم آمد. یعنی احساس کردم با روحیات من خیلی سازگار است. این کتاب را از ایشان خریدم؛ بعد فیلمنامه‌اش کردم. فیلمنامه را فرستادم فارابی؛ رد شد؛ فرستادم؛ باز رد شد؛ دو سال من این فیلمنامه را اصلاح می‌کردم، می‌رفت و رد می‌شد. آخر انداختمش یک گوشه تا شرایطش فراهم بشود. بعد از ده سال گفتم «آقا اینو بسازیم دیگه...»

ایران دیدار: داستانش چی بود؟

محمدرضا عالی پیام: «مشت بر پوست» داستان یک بچه‌ی تنبک زن است که باباش مرده. تنبک باباش را برمی د‌ارد، می رود تو خیابان مثل باباش تنبک زنی. جامعه او را برنمی‌تابد. اولین جایی که با او برخورد می‌کند، شهربانی است. مدام او را می‌برند کلانتری، تنبکش رو پاره می‌کنند، یکی می آید ضامنش می شود. می‌گویند این کار، گدایی است، دوره‌گردی است، نکن! مادرش  می گردد برای این بچه کار پیدا کند، هرجا می رود کار بهش نمی دهند. می‌گویند مطرب است، برای حیثیت تشکیلات ما خوب نیست که یک بچه مطرب را بیاوریم (بچه، انگ مطربی بهش خورده). مادرش تو قبرستان‌ها آب می‌ریخته سر قبرها. بچه را با خودش می‌برد که بیکار نباشد. اولین روز بچه از یک عزادار کتک مفصلی می‌خورد که می گوید «بچه تنبک‌زن! برای چی اومدی روی قبر بابای من آب ریختی؟! آتیش از قبر بابای من بلند میشه! بابای من توی زندگیش جواب سلام شماها رو نمی‌داد. حالا تو میری تو کوچه و خیابان تنبک می‌زنی، بعد میای اینجا آب میریزی رو قبرش؟!» دیگر مادرش نمی‌تواند او را ببرد قبرستان. بعد از مدتی پسرک با یک گروه دوست می‌شود و قرار می‌شود با هم بروند تو عروسی ها ساز بزنند. اولین عروسی که می‌رود   از مادر عروس کتک می‌خورد. می گوید« تو، تو قبرستون آب میریزی روی قبرا، حالا اومدی عروسی دختر من؟ شگون نداره اصلاً». خلاصه این بچه هیچ کجا، جا ندارد. در نهایت مشکل از این بچه نیست. مشکل، تنبک است. من این بچه را بهانه کردم برای اینکه بگویم آقا موسیقی توی جامعه‌ی ما هنوز تکلیفش روشن نیست. ما همه جا از موسیقی استفاده می‌کنیم ولی هنوز وقتی می‌خواهیم به کسی فحش بدهیم می گوییم «برو بچه مطرب»! فحش است مطرب بودن و این موسیقی است که متهم است. توی کلانتری وقتی پاسبان دارد پسرک را بازجویی می کند، پسر را گذاشته ام پشت تنبک. سرش از بالای تنبک پیداست؛ یعنی این تنبک است که دارد بازجویی می شود. متهم اصلی، موسیقی است.

ایران دیدار: سرانجامش چی شد؟

محمدرضا عالی پیام: فیلم سال 82 تمام شد. از 82 تا 84 به خاطر مجوز کارگردانی من که گیر داشت، بهش اجازه نمی‌دادند. 84 که آقای احمدی‌نژاد آمد من ممنوع‌الفعالیت شدم. یعنی از اسفند 84 اعلام شد به ارشاد، فروردین 85 به من اعلام کردند تو ممنوع‌الفعالیتی [ایران دیدار: به آقای عالی پیام گفته بودند «تو ممنوع الفرهنگی!» که چون ممنوع الفرهنگ به لحاظ ساخت زبان فارسی نادرست است، ممنوع الفعالیت انتخاب شد]. فیلم من آماده‌ی اکران بود اما جلوی پخش فیلم را گرفتند. گفتند«اسمت پای فیلمه. اسمت رو بردار، اکران کن». گفتم «آقا! نویسنده، تهیه کننده، کارگردان، سه تا مشخصه‌ی اصلی این فیلم منم. میشه یه فیلمی اکران بشه، این سه تا توی شناسنامه‌اش نباشه؟! بچه‌ی حروم‌زاده هم یا بابا نداره یا ننه؛ یکیشو نداره، نه هردوشو. اون وقت کی میره این فیلم رو ببینه؟!» هیچی، این فیلم اکران نشد.

ایران دیدار: «دلم برای پسرم تنگ شده» هم توقیف شد؟

محمدرضا عالی پیام: نه، آن فیلم همان سال های 67- 68 اکران شد.

ایران دیدار: فرمودید که مجید زارع ساخته بود. چه کسانی بازی می کردند؟

محمدرضا عالی پیام: بازیگرهایش خیلی معروف نبودند. ماجرای فیلم در افغانستان می گذشت و بازیگرهاش افغان بودند. مثل فیلم «مشت در پوست» خودم که نابازیگرها در آن شرکت داشتند. «مرادی کرمانی» وقتی این کتاب را به من فروخت گفت «آقای عالی‌پیام! همه‌ی کتاب‌های من خارج از «کرمان» ساخته شده‌اند. دوست دارم این فیلم تو «کرمان» و با لهجه‌ی کرمانی ساخته بشه.» قول بهش دادم و این کار را کردم. فیلم را تو «کرمان» ساختم با بازیگرهای کرمانی.                                                                          

ایران دیدار: یکی از کارهای عمده‌ی شما در سینما، فیلمنامه نویسی بوده. آیا شما پیش استادان این فن آموزش دیده اید یا به صورت خودآموخته فیلمنامه نویسی را فرا گرفته اید؟

محمدرضا عالی پیام: من استاد خاصی نداشتم اما کتاب‌هایی را که در این زمینه‌ نوشته شده بود، می خواندم؛ هم قصه‌نویسی، هم فیلمنامه نویسی. به هر جهت من هم نویسندگی هم شاعری، هم فیلم‌سازی را به طور تجربی یاد گرفتم و آموزش ندیدم.

ایران دیدار: گرافیک را به کجا رساندید؟ دیگر ادامه‌اش ندادید؟

محمدرضا عالی پیام: نه دیگر. خورد به انقلاب؛ دانشکده‌ها تعطیل شد. همه‌ی دانشکده‌ها باز شد اما دانشکده‌ی ما باز نشد. چون اصلاً کسی نمی‌دانست هنرهای زیبا چیست. یعنی پشت سر هم هیات ها می آمدند می‌گفتند هنرهای زیبا چی هست؟! بعد ما می‌گفتیم «خب آقا، هنرهای زیباست دیگه».

ایران دیدار: شما چون سابقه‌ی مذهبی داشتید، احتمالاً ادامه ی تحصیل تان با مشکل مواجه نشده و دانشگاه را ادامه‌ داده‌اید؟

محمدرضا عالی پیام: من اتفاقاً این کار را نکردم. درست است که مذهبی بودم اما معترض هم بودم. بعد از انقلاب فرهنگی آقایان هی می‌رفتند و می‌آمدند و می‌گفتند جزوه‌ها و کتاب‌هایتان را بیاورید. می‌گفتیم ما که جزوه و کتاب نداریم. می‌گفتند خب پس از روی چی درس می‌خوانید؟ می‌گفتیم استاد می آید سرکلاس درس می دهد. مثلاً در کلاس طراحی، یک نفر در کلاس مدل می شود ...

ایران دیدار: سال سوم بودید احتمالاً؟

محمدرضا عالی پیام: سال دوم. خلاصه باز هم نفهمیدند که موضوع چیست. بعد یکیشان پرسید: کتابخانه دارید؟ گفتیم داریم. رفتیم کتابخانه. کتاب‌ها را دیدند. کتاب های «رافائل» و «میکل‌آنژ» را دیدند. گفتند اینها که همه صور قبیحه است! این هنرهای زیباست؟! لازم نکرده باشد.

 آقا هیچی. یک سال و خرده‌ای گذشت. همه‌ی دانشکده‌ها باز شد به جز دانشکده ی ما. آمدند دانشکده‌ی هنرهای اسلامی باز کردند. کتاب‌های قدیم را ریختند دور؛ همه‌ی استادها رو بیرون کردند؛ آقای «آیت اللهی»، آقای «الخاص» و خانم «کوبان» و ...

ایران دیدار: همان موقع بود که شما دانشگاه را رها کردید؟

محمدرضا عالی پیام: موقع انقلاب فرهنگی و بعد از آن من و دوستانم مشغول کار سینما بودیم. هیچ انگیزه‌ای برای ادامه ی تحصیل و اینکه ببینیم این استادهایی که تازه آمدند کی هستند، نداشتیم. می گفتیم داریم کار مهم‌تری می‌کنیم؛ وقتمان را تلف نکنیم.

ایران دیدار: پس لیسانس نگرفتید؟

محمدرضا عالی پیام: نه، دوره را تمام نکردم.

Image

روی جلد افاضات آقای هالو (جلد ششم) ـ طرح جلد: کیارش زند. کاریکاتور: مجید مهجور

 

 ایران دیدار: لطف کنید نام پنج فیلم و پنج کتابی را که مورد علاقه‌ی شما بوده‌اند و از دیدن و خواندنشان لذت برده‌اید و روی شما تاثیر گذاشته‌اند بفرمایید؟

محمدرضا عالی پیام: فیلم‌های زیادی هست که به آدم چسبیده، حالا اگه نگوییم تاثیر گذاشته.  فیلم‌های زیادی هستند. مثلا «بعداز ظهر نحس» یا «بعد از ظهر سگی» [سیدنی لومت]، فیلمی بود که من بسیار دوست داشتم. «ماجرای نیمروز» اثر «فرد زینه‌مان» را بارها دیده‌ام.  «با گرگ‌ها می رقصد» [کوین کاستنر] فیلم خیلی خوبی بود ولی روی من تاثیر عمیقی نداشت آنقدر که مثلاً «ماجرای نیمروز» تأثیر داشت. فیلم «بلوچ»...

ایران دیدار: بلوچ ِ کیمیایی؟

محمدرضا عالی پیام: بله، «بلوچ» را تو فیلم‌های «کیمیایی» خیلی دوست داشتم. عرض شود که فیلم «ممل آمریکایی» از فیلم‌هایی بود که بسیار مورد علاقه‌ی من بود. چون طنزش به مفهوم مطلق کلمه، طنز است.

ایران دیدار: «شاپور قریب» آنرا نوشته و کارگردانی کرده.

محمدرضا عالی پیام: فیلم «کندو» [فریدون گله] را خیلی دوست داشتم این فیلم را بارها و بارها و بارها دیده‌ام؛ هنوز هم اگر وقت کنم باز هم می‌نشینم و می‌بینم. سریال «دایی جان ناپلئون» بسیار حرفه‌ای است. کارگردانی «ناصر تقوایی» را خیلی دوست دارم. غیر از آن، فیلم هرکدام از   رمان‌های مشهور را دیده‌ام، رمان از فیلم موفق‌تر بوده اما تقوایی فیلمی ساخت که نمی شود گفت رمان از فیلم موفق‌تر بوده چون درست منطبق با همند. از کتاب‌ها هم خوب باز «همین دایی جان ناپلئون» [ایرج پزشک زاد]، «رازهای سرزمین من» «براهنی»، عموم کتابهای «صادق هدایت»، «جمال زاده»، «چوبک». از کتاب «دارالمجانین» اثر «جمال زاده» بی اندازه خوشم آمد.  اصلاً مریض شدم وقتی آن کتاب را خواندم. تا یک ماه گیج بودم. «دارالمجانین» بسیار تاثر عمیقی روی من گذاشت. به «بینوایان» [ویکتور هوگو] بسیار علاقه داشتم. بارها خواندم و بسیاز ارتباط برقرار کردم.

ایران دیدار: از طنزنویسان ایرانی به آثار کدامشان علاقمند هستید و چرا؟

محمدرضا عالی پیام: از زنده ها یا آنهایی که دیگر نیستند؟

ایران دیدار: فرقی نمی‌کند.

محمدرضا عالی پیام: من دوستان طنزپرداز زیادی دارم که طنزشان را دوست دارم و آثارشان مصداق تعریفی است که از طنز دارم، ولی اجازه بدهید اسم کسی را نبرم چون اسم هر کی را از قلم بیندازم باعث گلگی خواهد شد. از کسانی که نیستند «ابوتراب جلی» به نظر من یک سر و گردن از بقیه بالاتر است. آقای «محمدحسن حسامی محولاتی» را که امروز صبح فوت شد (28 خرداد 1393) خیلی دوست داشتم. روحشان شاد! از طنزپردازهای دیگه هم که خوب ما خیلی طنزپردازهای موفق داریم. «حالت» خیلی موفق است هرچند درصد زیادی از کارهایش طنز نیست؛ فکاهی است؛ برای خنده است. خب لابه لای آنها کارهای بسیار خوب هم دارد. برای «خسرو شاهانی» خیلی احترام قائلم و دوستش دارم. به نظر من «خسرو شاهانی» خیلی به «عزیز نسین» نزدیک است. تاثیر گرفته. خیلی از نویسنده ها هم هستند که طنزشان را دوست دارم، اگرچه به عنوان طنزپرداز معروف نیستند، مثل «باستانی پاریزی».

ایران دیدار: چرا؟

محمدرضا عالی پیام: گاهی جوری مطلبی جدی و تاریخی را بیان می‌کند که طنزآمیز می شود. ایشان در این کار تبحر داشتند، مثل حافظ.

ایران دیدار: همان‌طور که گفتید امروز بیست و هشتم خرداد هزار و سیصد و نود و سه، مصادف با درگذشت آقای «محمدحسن حسامی محولاتی» است؛ لطفاً درباره ی ایشان بگویید.

محمدرضا عالی پیام: خدا رحمتش کند. نه تنها طنز پرداز بزرگی بود بلکه مرد بزرگی بود. از نزدیک با ایشان آشنا بودم. بسیار آزاده و پاک سرشت بود. جناب محولاتی از قدیمی های توفیق بودند که قبل از آن در «روزنامه ی خراسان» مطلب می نوشتند. از دوستان بسیار نزدیک دکتر «شریعتی» بود.

ایران دیدار: «پزشک زاد» را دوست دارید؟

محمدرضا عالی پیام: «پزشک زاد» که جای خود دارد. اصلاً من طنزپردازی به قدرت ذهنی «پزشک زاد» ندیدم. همه‌ی کتاب‌هایش را خوانده‌ام و همه‌ زیبا است. معمولاً نویسنده‌ها از هر ده کتابشان، دو کتاب شاخص دارند. همه‌ی کتاب‌های «اسماعیل فصیح» خوب است ولی من با «دل‌کور» خیلی بیشتر ارتباط برقرار کردم یا «داستان جاوید»ش را خیلی دوست دارم. ولی کارهای پزشک زاد، همه‌اش آس است. 

ایران دیدار: حتا «ماشاالله خان در دربار هارون‌الرشید»؟

محمدرضا عالی پیام: آن کتاب که اصلاً فوق‌العاده است. من فکر می‌کنم اگر فیلم «دایی‌جان ناپلئون» ساخته نشده بود «ماشاالله خان ...» معروف‌تر از دایی جان ... می‌شد. سریال تلویزیونی به شهرت دایی جان ناپلئون کمک کرد. به نظر من ماشاالله خان در دربار هارون الرشید به لحاظ فضا سازی موفق‌تر از دایی‌جان است.

ایران دیدار: از «غ داوود» خوشتان می آید؟

محمدرضا عالی پیام: از کارهایش چیز زیادی به یادم نمانده که در موردش قضاوت کنم. من کتاب‌ها را بعد از چند سال باید دوباره بخوانم، مثلا الان بعد از سال‌ها دارم کتاب «رازهای سرزمین من» را می خوانم. یا مثلا «شازده حمام» را دوباره دارم می‌خوانم. چون یادم می رود؛ یا کتاب‌های «جعفر شهری» را بعد از ده، پانزده سال بازخوانی می کنم.

ایران دیدار: جعفر شهری در «شکر تلخ» و «گزنه»، طنز خوبی دارد. «غلامحسین ساعدی» را چی؟ بهش علاقمند هستید؟

محمدرضا عالی پیام: «ساعدی» از سرمایه های ادبیات ما است اما به طنزنویسی مشهور نیست. از کتاب‌های ساعدی، «چوب به دست‌های ورزیل» را هنوز که هنوز است در ذهن دارم. «گاو» به غیر از فیلمش، خود کتاب هنوز توی ذهنم است.

ایران دیدار: طنز خودتان را به کدام یک از بزرگانی که گفتید نزدیک‌تر می‌بینید؟ پسند و ذائقه ی شما به کدام‌ها نزدیکتر است؟

محمدرضا عالی پیام: من معتقد به مقایسه نیستم. من معتقدم اگر کسی شبیه دیگری باشد، اوست! دیگر خودش نیست.

ایران دیدار: منظورم شبیه بودن نیست، ادامه‌ بودن است.

محمدرضا عالی پیام: من معتقدم اگر کسی در ادامه‌ی ‌کسی دیگر هم باشد، نهایتاً اگر خودش شد، در تاریخ ادبیات ماندگار می شود. یکی از دوستان می‌گفت چرا ما ده تا «شاملو» نداریم؟ گفتم اگر ما ده تا «شاملو» داشته باشیم، دیگر «شاملو» نداریم. «شاملو» تا وقتی شاملوست که یکی است. اگر بخواهیم یکی دیگر باشیم، خودمان نیستیم؛ او هستیم. پس هرکس باید سبک و زبان خودش را پیدا کند.

ایران دیدار: از طنز نویسان خارجی چه کسی را دوست دارید؟

محمدرضا عالی پیام: با «عزیز نسین» بزرگ شدم. کتاب‌هایش در دسترس بود و من می‌خواندم.  موقع دبیرستان، سر کوچه ما دکه ای بود که یک قران می گرفت، کتاب کرایه می‌داد. من ازش کتاب کرایه می کردم. کتاب‌های عزیز نسین توی این دکه‌ بود. شاید خیلی‌ از کتاب‌هایی که نخوانده ام دلیلش این است که توی آن دکه‌ نبود! ... ولی کلاً با کارهای خارجی چه شعر باشد چه چیز دیگر خیلی دیر ارتباط برقرار می‌کنم؛ چون فرهنگشان با ما متفاوت است، نوع طنزشان همین طور. جوکی که یک انگلیسی را می‌خنداند، روی لب ما ممکن است حتا یک لبخند نیاورد. شاید برعکسش هم درست باشد.

ایران دیدار: به غیر از کتاب «افاضات آقای هالو» آیا کتاب دیگری هم چاپ کرده‌اید؟

محمدرضا عالی پیام: من کتاب افاضات هالو را در شش دفتر چاپ کردم. شش جلد کتاب است ولی اسم همه‌ی کتاب‌ها «افاضات هالو» ست؛ افاضات هالو دفتر اول، افاضات هالو دفتر دوم. دفتر هفتمش آماده‌ی چاپ است که آن هم مجموعه‌ی شعر است. یک مجموعه‌ی نثر دارم که بیرون خواهم داد. یکی هم مجموعه ی «اخوانیات» من است؛ یعنی مجموعه اشعاری که من و شاعرهای دیگر رد و بدل کرده ایم. اینها را توی یک مجموعه آوردم. غیر از دو تا کتاب اولم که از ارشاد اجازه گرفتم، کتاب‌های بعدی ام را دیگر اجازه نگرفتم.

ایران دیدار: یعنی دفتر اول و دوم هالو مجوز دارند، بقیه ندارند؟

محمدرضا عالی پیام: صدور مجوز برای دفتر اول، پنج سال طول کشید، برای دفتر دوم، 9 سال طول کشید و من دیدم اینقدر عمر ندارم که بخواهم برای این همه کتاب منتظر ارشاد بشوم. چاپ کردم دیگر. حتا توی بازجویی به من گفتند به چه حقی بی مجوز کتاب چاپ کردی؟ گفتم من درخواست کردم، شما مجوز ندادید.

ایران دیدار: کتاب دیگری هم به جز «افاضات آقای هالو» در دست چاپ دارید؟ یک موردش که  گفتید تحقیق در مورد حافظ است.

محمدرضا عالی پیام: آن تحقیق و چند کتاب دیگر که سالها است در دست دارم؛ بعضی‌ را شاید نزدیک به بیست سال است دارم رویش کار می‌کنم؛ مثلاً کتاب ضرب‌المثل‌ها که ریشه‌یابی بسیاری از مثـَل ها است. حدود 4000 صفحه فقط نت‌برداری کردم. کتاب دیگری در دست دارم که به زودی آماده خواهد شد به نام «فرهنگ قافیه». من معتقدم در زمینه‌ی قافیه تا حالا کار درست و خوبی نشده؛ چند سال است که دارم روی این فرهنگ کار می‌کنم.

ایران دیدار: چی هست این «فرهنگ قافیه»؟

محمدرضا عالی پیام: اینکه چه لغتی با چه لغتی هم قافیه است. قوانینش چیست، شرایطش چیست و اینکه ما الان در بحث قافیه به چیزهای جدیدتری رسیده‌ایم که صد سال پیش شعرا اینجور نمی‌اندیشیدند. تمام واژگان فارسی را به لحاظ قافیه دسته‌بندی کرده‌ام. قافیه‌های درست کدام است، قافیه‌های غلط کدام است. آن کتاب را به زودی آماده‌ی چاپ خواهم کرد. تحقیق دیگری دارم درباره ی ضرب‌المثل‌های جدید. در چهل سال اخیر ضرب‌المثل‌های جدیدی وارد زبان فارسی شده‌اند که کسی به آنها توجه نکرده. هیچکس فکر نکرده که آقا اینها باید به کتاب‌های قدیمی اضافه بشود. من حدود 4000 ضرب‌المثل گردآوری کرده‌ام که توی «فرهنگ دهخدا» نیست. تو «امثال‌الحکم» دهخدا نیست. حدود سیصد، چهارصدتایش قدیمی است که دهخدا جا انداخته، ولی مابقی جدیدند. خود انقلاب کلی اصطلاح و ضرب‌المثل‌ وارد زبان فارسی کرد. «خالی‌بندی» مثلاً اصطلاحی است که جدیداً  وارد زبان ما شده که خودش ریشه در انقلاب دارد؛ بچه‌هایی که غلاف کلت می‌بستند و کلتی توش نبود، سرش از زیر پیراهن بیرون بود، مردم می‌گفتند «خالی بسته». فوتبال کلی ضرب‌المثل‌ وارد زبان ما کرده، «کارش رو میذاره برای دقیقه‌‌ی نود»، «فلان کار رو توی وقت اضافه انجام داد»، «زد تو اوت»، «گل‌ زدم»، «دماغش تو آفسایده». اینها همه اصطلاحاتی است که فوتبال وارد زبان ما کرده و استفاده می‌کنیم. کامپیوتر کلی اصطلاح با خودش آورده. شاید نشود بهش گفت ضرب‌المثل‌. اما اصطلاح که هست. می گوید «مخم هنگ کرده». ازش پول بخواهی جواب می دهد «ری ست ام»، هیچی ندارم. «این مطلب رو دیلیت کن بره.» خوب اینها وارد زبان ماشده اند. جنگ چقدر اصطلاح رو وارد زبان ما کرده.«آقا زد تو برجک یارو، حالشو گرفت»، «چتر باز کردیم رفتیم خونه‌ی فلانی»، «به فلانی پاتک زدیم» اینها باید یک جایی ثبت بشود و من این کار را کرده ام. خیلی از ضرب‌المثل‌ها برای نسل قدیم خلیی ساده است، اما نسل جدید نمی‌فهمد. می پرسد یعنی چی؟! چند سال دیگه بچه‌ات از شما می‌پرسد بابا «دوزاریش کجه» یعنی چی؟ چون اصلاً نمی‌داند «دوزاری» یعنی چی. این دوزاری چی هست که کج است؟ چرا کج است؟ یا «دوزاریش افتاد»، «دوزاریشو بنداز» یعنی چی؟ خب قدیم تلفن‌های عمومی با سکه ی دو ریالی یا دوزاری کار می کرد؛ که وقتی دوزاری ات کج بود، سکه را که می‌انداختی، جا نمی‌افتاد یا اگر می‌افتاد، ارتباط برقرار نمی‌شد. خوب اینها را من دارم می‌نویسم.

ایران دیدار: چه جالب! پس شما در کار پژوهش هم فعال هستید؟

محمدرضا عالی پیام: بله. پژوهش کلی از من وقت می‌گیرد. از خدا خواسته‌ام اینقدر به من بدهد که کارهای تحقیقی ام تمام بشود. چون بعد از من کسی سر در نمی آورد این فیش‌ها و یادداشت‌ها چیست. کجا به کجا و کی به کی است. چند بار تایپ کردم از روی کامپیوتر پرید و پاک شد. باید دوباره دفترچه‌هایم را بیاورم تا تایپ بشود.

ایران دیدار: شما به کدام انجمن‌های ادبی می‌روید؟ به غیر از «انجمن امیرکبیر» که تعطیل شد، لطفاً نام چند انجمن‌ را که تشریف برده و شعر خوانده‌اید بفرمایید؟

محمدرضا عالی پیام: انجمن‌های خوبی توی تهران هست که بیشتر در خانه‌ها و به صورت دوره‌ای برگزار می شود. بقیه‌اش هم که فرهنگسراها است. «انجمن صائب» هست؛ آقای «حر آبادی» اداره می کند. انجمن «پروین اعتصامی» هست که گرداننده اش خانم «فخری احساسی» است. همدانی‌ها برای خودشان جلساتی دارند. انجمن «پرتو مولانا» هست که خانم «بهبهانی» اداره می‌کند.

ایران دیدار: خانم «سیمین بهبهانی»؟

محمدرضا عالی پیام: نه، خانم «عفت بهبهانی».

ایران دیدار: این انجمن‌ها خوب هستند؟

محمدرضا عالی پیام: خوبند. به هر حال چراغ را روشن نگه می دارند.

ایران دیدار: به عنوان سخن پایانی اگر مطلبی هست بفرمایید.

محمدرضا عالی پیام: تنها توصیه‌ی من به جوان‌ها این است که مطالعه بکنند. تاریخ بخوانند. ادبیات بخوانند. عمرشان را تلف نکنند. بی‌سواد بار نیایند. توی یک جامعه‌ی بی‌سواد هر اتفاقی ممکن است. اگر جوان‌ها به دنبال وضعیت و جامعه ی بهتر هستند، اگر دنبال آزادی و  دموکراسی و جامعه‌ی مدنی هستند، بدون ارتقاء سطح فرهنگی امکان‌پذیر نیست. جوان ها مطالعه کنند و وقتشان را برای گیم‌ها و جوک‌های وایبر و اینها نگذارند. بخوانند تا بفهمند چه بوده ایم. تا نفهمیم چی بوده، نمی‌توانیم بفهمیم چی باید بشود.

Image

از چپ محمدرضا عالی پیام، مهرداد شمشیربندی ـ خرداد 1393ـ عکس: خانم عالی پیام

 

 

 

 

 

 

 

نظر ها
افزودن جدید
Mohammad Safari   |27.33.53.xxx |2014-11-10 18:42:56
خیلی خوب بود و به همه دوستداران این مرد بزرگ
بیشنهاد میکنم این مصاحبه زیبا را با حوصله
بخوانند تا بفهمند این مطالب گه به صورت طنز
نوشته و یا به صورت صوتی و تصویری تهیه و در
اختیار ما قرار میگیرد چقدر ارزشمند هستند من
خود یکی از دوستداران و طرفداران این مرد بزرگ
هستم گه امیدوارم لیاقت این دوستی باشم با
ارزوی بیروزی توام باسلامتی برای ایشان
آریامهر یعقوبی   |178.79.162.xxx |2015-01-16 02:39:02
بسیار لذت بردم... هم به معلوماتم اضافه شد و هم
اینکه متوجه شدم که چقدر عمرم رو به بطالت تلف
کردم...
بابا اینکه نسبت به اطرافیان و
دوستانم بیشتر کتاب میخونم و مطالعه‌ میکنم
ولی وقتی مقدار مطالعه جناب استاد رو دیدم از
اینکه خیلی از اوقات تلف شده از خودم
ناراحتم
از شما هم بسیار ممنونم که این مصاحبه
عالی رو انجام دادید و از همه مهمتر مصاحبه رو
پخش کردید...
mahdi  - خسته نباشید و دست مریزاد   |65.49.68.xxx |2015-03-01 22:51:33
واقعا خسته نباشید هم شما و هم جناب هالو

اشعاایشان واقعا لذت بخشه
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 06 مهر 1393 ساعت 21:07 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS