بازديد کنندگان کنوني

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
خواب درخت ( مجموعه شعر) نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
25 آذر 1393 ساعت 13:52

 

خواب درخت ( مجموعه شعر)

 

سرایندگان: ساناز مرادی، عرفان باقری، سارا نوجوان، حامد عسگری، فرشته مظفریان، شهریار بهروز، مهرداد شمشیربندی

 

 

 

 

… تا ترمه ی تن

 

سراینده: ساناز مرادی

 

 

راه می روم

با قدم های كُند زنی كه فاصله ی درختان را می فهمد

از برگ های سوزنی دامن می گيرد

و صدای قد كشيدن اندام های گمشده در سايه اش

در سرگردانی رگ هام می پيچد

كه سايه ام روی زمين

روی پاهای زن غارنشين

از جنگل جلو می زند 

و موهاش گُر می گيرد روی ديواره ها

و رقص دستهاش آغاز گرده افشانی ست

كه طرح سياه زنی روی ديوار سفيد می شود

با ماه كه پايين می آيد

تا صورت بدون صورتش

تا صدای بی صدای آوازهاش

تا قوس ظريف كمرش

كه انگار ماده پلنگی ست در انتظار جفت گيری

كه روی ديوار می رقصم و

انگار اين نگاره كم دارد رودخانه ای را

صورتم را ببرد بچسباند

به دستهای مادربزرگ

به ترمه ی تنش

به سفيدی توری سفيد

و صدای ساز و دهلی كه از قصه هاش بلند می شود

كه بلند شود زن غارنشين

روی پاهايم 

از قصه بيرون بزند

برود

آهسته برود

تا ابروهای پر شده ی مادربزرگ

تا حنای موهايش كه هوای بلند شدن ندارد

تا من كه در تمام قوری ها دم می كشم

روي سينی می چرخم

از دهان می افتم

و صدای افتادن دكمه های پيراهنم

در شهر

در پله ها

در كمد لباس هايم

كه از لای درش 

ماده پلنگی توله هايش را می ليسد

 

 

 

منظر شب‌گیر

(بحر رمل مخبون مقصور آزاد)

 

سراینده: عرفان باقری

 

 

 

بر همه گستره ‏ی

ساحلی مرگ اندود

پنجه انداخته بود

همه‏ ی شب صفی از یأس و ملال

شب به شب‌گیر رسید‏ه ست و کنون

پرتو کوچکی از نور بشارت دهد از صبح زلال.

 

 

در شب غیبت ماه و شب حزن آلوده

صف تاریکی شب را نگرد

مرد بر اسکله‏ ی فرسوده

وز رخ پرچم صبح

به دلش شعله‏ ی سردی ز امیدست به پا

لیک پوشد نگهش را ز همان خرده شررهای امید

که دگر چشم ندارد که سحر فتح کند قلعه ‏ی ظلمانی شب

که دگرباره سپیده بزند مرهم نور

بر سر زخم پریشانی شب.

 

- " آفتابی هرگز

نور بر پرده‏ ی ظلمت نتواند فکند

هیچ هنگام سحر

دژ مستحکم شب را نتواند شکند

که در اینجا، اکنون

(و به هر نقطه ‏ی دیگر به جهان، پندارم)

آسمانی ز ستاره به دلش محبوس است."

 

لختی اندیشد و باز

زیر لب مرد به آوای حزین می‏نالد:

 

- "دانم این نور

نیست پایان شب تار.

بلکه میرنده فروغیست؛ نه بیش.

 

پیش تر هم خبر از صبح رسیده ‏ست بدین ساحل نفرت زده ‏ی دور و صبور

گاه با بانگ دروغین خروس

گاه با شعله ای از پرتو نور

لیک چیره شده شب بر همه هستی به دگرباره پس از چندی و بس .

 

پس بدین مشعل خاموش سحر

دل نباید بستن

زانکه این نیز دروغیست؛ نه بیش."

 

چه کند او که درین ورطه ی پر هول و هراس ِ جدل یأس و امید

به سرش واهمه‌ی مرگ و زوال

به دلش زمزمه‌ی صبح سپید.

 

در همه گوش و کنار شب کور

موج بر سلسله ی ساحل سنگی همه شب را به سماجت کوبد

و به هر موج چنینش پیداست

که دواند دریا

به کران لشکری از خوف و رجا.

 

پاسی از صبح گذشته ست ولی

نوری اندر دل شب پیدا نیست

مرد خاموش، فرو بسته نگاه

به دلش هیچ امید و به سرش سودا نیست.

 

چه کند او که دگر هیچ گمانش نرود

که بتابد رخ پر شوکت خورشید بر این پرده ی شوم.

 

 

چه کند او که چو دریا

به دلش زمزمه ی صبح سپیدست ولی

هیچ جز آینه­رنگی نتواند دیگر.

 

خیره در جنبش دریا، نومید

همه شب گوشه ی ساحل

کند این راز مکرر به زبان دریا را

"دانم این نیز دروغیست؛ نه بیش."

 

 

 

گسیخته

 

سراینده: سارا نوجوان

 

 

مورچه ای از لای پلکم بیرون می زند

گسیخته ام از مرگ

 

 چگونه باشم

که وجود گسیخته ام را یارای نمودی منسجم نیست.

 

تنهایی آبی گواراست

و مردگان را خلوت خنگ گورستان باید

یا رستخیز

 

آمدم 

مرتعش ....

 تنها..

از بطن مادری بی آغوش .

به این تعطیلات بی رمق

به ضیافت آرواره و سر درد

با دوستانی عبوس

و نگاهی که مایوس کرد

تمام راهها را

از قدمهای خسته ام

 

صدای تنبور، تو را به یاد چه می اندازد

 که مرا به یاد شورهای بی پایان

نشستن در ضربان  " هیچ "

گریه در غلیان  "هیچ "

 آرامش از سرطان " هیچ"

 

 

از این روزهای نامانوس خسته ام

تو را می جویم

عکسی که روزگاری روزی بوده است در سینه ی آفتاب

به تاریخِ    \    \     !

 عکسی که زنده می شود از سطح

یا من به میان عکس........

 

تو رفته ای از عکس هم

 و یادت شتک زده به قاب

مثل حشره ای که کشته اند!

اما کنج آن دیوار تنها  باید هنوز....

می روم....

 تکیه می دهم به آن عطر پر غوغا

تنها!

 

مورچه ای از لای آجر ها لای پلکم می دود.....

 

 

 

کوچ

 

سراینده: حامد عسگری

 

 

کف پاهایم

زخم‌هایی هست

که فراموششان کرده‌ام

روی کدام سنگلاخ‌ها بود

که این مسافران را سوار کردم؟

می رفتم یا برمی‌گشتم؟

باد می‌آید

گذشته‌ها را می‌آورد

بوی سیاه چادر

بوی بذری را که بامدادی

هم ایلیان بخیه زدند

در زخم‌های من

در مسیر ییلاق

تا هنگام کوچ بعدی

مسیر تکراری

تکراری نباشد

زخم‌های کهنه

دهن باز نمی‌کنند

جز اینکه برایشان خاطره بگویی

کوله‌بارم را می‌بندم

سرزمینی درون من است

که می‌خواهد کوچ کند

 

 

خواب درخت

سراینده: فرشته مظفریان

 


من گفته ام
گفته ام که
یک درخت هرگز یک درخت نیست
او هرگز درخت نبوده
در حوادث برگهایش.
و درخت سخن گفته است
بارها
در پنجره هایم.
درخت می گوید
من گفته ام
گفته ام که
یک درخت
هرگز یک درخت نبوده است
هرگز اما وقتی
که از میوه هایش حرف می زنم
صدایمان را پایین می آوریم
و تکرار می کنیم
که خرمالو های اوست.
گوش بده:
حوادث زیادی گذشته است
مثل زمستان، مثل تابستان
مثل بهار
در این حوادث، اشیاء
که هرگز اشیا نبوده اند
جابجا شده اند
این حوادث قطعی است
بدون تردید.
لیک درخت من
هرگز درخت نبوده است
با وجود حوادث قطعی
نام او و حدود او
هرگز قطعی نشده است
شاید او غمگین است
شاید بی مرزی اش
غنچه های سبزش را
به اندوه من می آلاید
لیکن درخت من
درختی که از حدود خود آگاه نیست
هرگز درخت نبوده است.
من خواب دیده ام
خواب دیده ام
که قطعی تر شده ام
قطعی تر از دیروز
قطعی تر از روزهای قبل
قطعی تر، همیشه قطعی تر
لیکن خواب من
درخت را
از عدم قطعیت سبز و زنده اش
بیدار نکرده است
پس باز گردیم:
اینجا درختی بی نام هست
برگهایش را به شیشه های لاله ی گوشم می ساید
غنچه هایش
روی در چوبی خانه ام می خزند
تا من خواب قطعیت ببینم
و درخت که درخت نیست
چیزی زمزمه می کند
چیزی آرام
که یک درخت
حتا در قطعیت همه ی خوابها
هرگز یک درخت نیست

 

 

 هنوز، همانی که بود

سراینده: شهریار بهروز

 

 

هنوز مردِ رفتن زیرِ بارانم

و هنوز بویِ کاج نبضم را تند می کند

بهار که بیاید

سی وُ یک ساله می شوم

و  (سی وُ یک ساله شدن)

غمگین است

 

کلاهی برای سینوس ها

شالی برای سینه ام

و کفش هایی که پاهایم را گرم نگه می دارد

(سی وُ یک ساله شدن)  این است

من بیمارم

همین است که با افرای پشتِ پنجره احساس خویشی می کنم

و هنوز وقتی قهوه می نوشم

گرازِ ماده ای در فنجانم مویه می کند

و توله هایش را شیر می نوشاند

 

زندگی همین است

 

بهار که بیاید

سی و یک ساله می شوم

و هنوز عبور پرنده ای

حواسم را پرت می کند

 

من سیگار می کشم

و حتا سیگارم از (سی و یک ساله شدن)  غمگین است

انگار کسی در خزانِ سینه ام راه می رود

و صدای خش خش برگ ها

مرا به سرفه می‌اندازد

 

سرفه ها سنگین است

مثل برفی که شاخه را می شکند

و درد

درختِ خواب آلود را بیدار می کند

 

برای مادرم نوشتم

بهار که بیاید

سی و یک ساله می شوم

و چه خوب که نیستی تا ببینی

(سی وُ یک ساله شدن)

چقدر غمگین است.

 

 عطر علف، چه دور است!

 

سراینده: مهرداد شمشیربندی

 

 

چشمانش

 

      در آمد و شد

 

                        ایستاده

 

ریسمان بسته

 

          در گرداب دایره زنگی

 

                                      غربال می‌شود

 

از دور

 

هلهله در هاون می کوبد

 

و هلال ماه

 

از هر شب وخیم تر است

 

  *

 

شب بوها

 

در کوچه پیش می‌آیند و

 

عطر علف چه دور است

 

وقتی نگاهش

 

خاک را می بوید

 

 

 

ماه کامل می‌شود و

 

بر دامنی پُر شکوفه

 

                اناری می‌روید

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 28 آذر 1393 ساعت 10:10 )
 
< بعد
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS