بازديد کنندگان کنوني

بازديد کنندگان کنوني : 1 نفر مهمان

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
عکس‌های فوری از ماکوندوی ما نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Irandidar   
25 آذر 1393 ساعت 14:31

 

 

عکس‌های فوری از ماکوندوی ما

نویسنده: حافظ موسوی

 

... تشکیک در دهه‌ی هفتاد با پشتوانه‌ی نظریه های ادبی جدید و ورود شاعرانی تازه نفس تر به اوج خود رسید و بدین ترتیب دوره‌ی جدیدی در شعر فارسی آغاز شد که مهم ترین ویژگی آن، نفی محورهای هفتگانه‌ی فوق بود ...

 

 

اشاره: حافظ موسوی از شاعران نام آشنای روزگار ما است. او این جستار را به خواست نشر مروارید، به عنوان پیشگفتار بر گزینه ی سروده هایش نوشته است که آمیزه ای است از رویدادهای زندگانی شاعر و نیز نگاهش نسبت به شعر دهه ی هفتاد خورشیدی.

 گفتنی است فرنام (عنوان) نوشتار برساخته ی «ایران دیدار» است و مقاله اندکی ویراسته شده است.

 

 

عکس‌های فوری از ماکوندوی ما

نویسنده: حافظ موسوی

 

 

Image 

حافظ موسوی

 

من در پانزدهم اسفند سال 1333 در شهرستان رودبار متولد شده‌ام. مادرم از خانواده‌ای روحانی بود. پدر و دو برادرش از روحانیون با نفوذ گیلان بودند. پدرم مردی فاضل و عارف مسلک بود. با شعر انس و الفتی شگفت‌انگیز داشت. خوشنویسی کم نظیر بود و انشا و نگارش او در شهرستان کوچک‌ ما زبانزد خاص‌ و عام.

سیزده ‌ساله بودم که پدر را از دست دادم. مرگ پدر تاثیر عمیقی بر من گذاشت‌. چند سال بعد شعر بلندی در سوگ او نوشتم که به نظر خودم بهترین شعر دوره‌ی نوجوانی ام بود.

 

پس از مرگ پدر، برادرم که ده سالی از من بزرگ‌تر است، سرپرستی خانواده را بر عهده گرفت. برادرم که تسلط فوق العاده‌ای بر شعر کلاسیک فارسی و انس و الفتی مثال زدنی با حافظ دارد، در غیاب پدر، مقدمات آشنایی من با ادبیات کلاسیک فارسی را فراهم کرد و هرازگاه که فرصتی پیش می‌آمد از من می خواست تا بخش هایی از گلستان سعدی یا غزلی از حافظ را در حضور او بخوانم.

تحصیلاتم را تا مقطع دیپلم متوسطه در رودبار گذراندم. تا سال دوم دبیرستان جزو شاگردان ممتاز بودم، پس از آن درس و مشق را به حاشیه راندم و بیش از پیش مجذوب شعر و ادبیات شدم.

شهر ما، شهر فقیر و عقب مانده‌ای بود ـ متأسفانه هنوز هم هست ـ و تا جایی که من به یاد دارم  تا سال 47 یا 48 نه سینما داشت، نه کتابخانه و نه حتا یک کتاب فروشی. شانس با من یار بود که در همان سال ها، درست چسبیده به دیوار دبیرستان ما، کتابخانه ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تأسیس شد و من به طرز غیر منتظره‌ای گمشده ام را یافتم. این کتابخانه، سرنوشت من و تعدادی از دوستانم را دگرگون کرد. در همین کتابخانه بود که نخستین بار شعرهای نیما، شاملو، اخوان، فروغ، اسماعیل شاهرودی، نادر پور و سهراب سپهری را خواندم. مدیر این کتابخانه، خانم نیک برش، زنی شجاع و فرهیخته بود و به رغم فضای مخوف پلیسی آن سال ها، خصوصاً بعد از واقعه‌ی سیاهکل که بیخ گوش ما اتفاق افتاده بود، برای برگزاری جلسات شعر خوانی و انتشار روزنامه دیواری و کارهایی از این قبیل به قدر کافی به ما میدان می داد.

 حالا که به آن روزها فکر می کنم، سال های بین 48 تا 57 برای من مثل یک رویا است. انگار دارم بخش هایی از رمان صد سال تنهایی مارکز را در ذهنم مرور می کنم. شهرستان کوچک ما به سرعت در حال تحول بود. با تأسیس چندین کارخانه‌ی صنعتی در اطراف رودبار و بهره‌برداری از معدن ذغال سنگ سنگرود و افزایش تعداد مدارس و دبیرستان ها و شعب بانک ها و ادارات دولتی، در شهرستان کوچک و سنتی ما که از زمان حکیم ناصر خسرو قبادیانی تغییر چندانی نکرده بود، روح جدیدی دمیده شد.

اشاره‌ام به ناصر خسرو از آن جهت است که وی در سفر معروف خود، از هرزویل که روستایی است در حوالی رودبار و منجیل عبور کرده و خاطره ای از یک بقال هرزویلی نقل کرده است که اگر چه در جای خود خواندنی است اما برای ما اهالی آن منطقه، سابقه‌ی خوبی به حساب نمی‌آید.               

باری تحولات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی فوق که نمونه‌ی کوچکی از تحولات عمومی کشور بود، در دهه‌‌ی پنجاه نسلی از روشنفکران آرمان خواه را پدید آورد که عمدتا به جای شوروی آن  زمان‌، به امریکای لاتین، فیدل  کاسترو و چه گوارا چشم دوخته بودند. من نیز از همان اوایل دهه پنجاه خودم را با این جریان همسو یافتم و با امکانات و منابع محدودی که در اختیار داشتم، به فراگیری مارکسیسم پرداختم. طولی نکشید که دوستان و همفکران زیادی پیدا کردم. در سال 51 به اتفاق تعدادی از این دوستان، گروه ادبی نیما را تشکیل دادیم. این گروه هر دو هفته یک بار شب شعر برگزار می‌کرد. این شب شعرها آشکارا سمت و سوی سیاسی و اعتراضی داشت و با استقبال بسیار خوبی رو به رو می شد. من نخستین مخاطبان شعرهایم را در این جلسات پیدا کردم. از آن شعرها تقریباً هیچ کدام شان را چاپ نکردم، اما جالب این که تعدادی از آنها هنوز در خاطر بعضی از دوستانم مانده است.

 

سه سال آخر دبیرستان را که تا شهریور سال 53 به طول انجامید در چنین حال و هوایی گذراندم. بعد از گرفتن دیپلم، سال‌های 54 تا 56 به خدمت سربازی مشغول بودم. سپس بلافاصله به استخدام سازمان ملی انتقال خون که سازمانی شیک و پیک و مدرن بود درآمدم، اما پیش از سه ماه دوام نیاوردم و در مهر ماه سال 56 به عنوان آموزگار پیمانی در آموزش و پرورش رودبار استخدام شدم.

یک سال آموزگاری در روستای «بره سر عمارلو» و زندگی در طبقه‌ی دوم خانه ای روستایی که ایوانی پر از شمعدانی داشت و درخت های کهنسال گردو و یک باغ نسبتاً بزرگ سیب گرداگرد آن را احاطه کرده بود، برای من تجربه ای زیبا و به یادمانی بود. بعدها ردپایی از آن روستا و آن باغ و خانه را در شعرهایم دیده‌ام.

این روستا از قضا کتابخانه‌ای داشت که گویا جزو کتابخانه‌هایی بود که توسط سیروس نهاوندی (اگر اشتباه نکنم) در بعضی از روستاهای کشور دایر شده بود. کتابخانه را به کدخدای ده تحویل داده بودند. کدخدا هم در کتابخانه را قفل کرد بود و کلیدش را گذاشته بود توی جیبش. کلید را از کدخدا گرفتم و کتابخانه را راه انداختم. اولین بازدید من از آن کتابخانه واقعاً مثل یک رویا بود. کتابخانه ای با بیش از هزار جلد کتاب، در روستایی دور افتاده! از بین کتاب ‌های آن کتابخانه، صد سال تنهایی مارکز و ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی را خوب به خاطر دارم. ماهی سیاه کوچولو را پیش از آن بارها خوانده بودم و از قضا نقد پرشوری هم روی آن نوشته بودم که در نشریه‌ی داخلی کانون پرورش چاپ شده بود. اما صد سال تنهایی مارکز! این کتاب در سال 56 هنوز خیلی معروف نشده بود. من تابستان همان سال نام این کتاب را از غلامحسین ساعدی شنیده بودم. فردای یکی از شب های معروف انستیتو گوته، ساعدی را در جلسه‌ی پرسش و پاسخ دیدم. اگر اشتباه نکنم، یکی دو ماه پیش از آن یکی از روزنامه ها حرف هایی از قول ساعدی، تحت عنوان مصاحبه چاپ کرده بود که معلوم بود سراپا کذب است. با این حال ساعدی عصبی به نظر می‌رسید و اصرار داشت که بر جعلی بودن آن مصاحبه تأکید کند. ساعدی لا به لای حرف هایش از صد سال تنهایی مارکز هم کلی تعریف و تمجید کرد.

در اولین روز تحویل کتابخانه وقتی که صد سال تنهایی را آنجا دیدم یاد حرف های ساعدی افتادم. کتاب را برداشتم و یکراست به منزل رفتم و تا نیمه های شب با حرص و ولع خواندم. چه خواندنی که مزه‌ اش هنوز زیر زبان من است. ماکوندو، بره سر، مارکز، ساعدی!

آموزگاری من بیش از یک سال طول نکشید. همان سال در کنکور شرکت کردم و در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه ملی قبول شدم و دوباره به تهران برگشتم. برگشتنی که تا به امروز ادامه یافته است.

مهر ماه سال 57 وارد دانشگاه شدم. انقلاب در راه بود و نسل ما سر از پا نمی شناخت و می خواست هر چه زودتر بساط ظلم و ستم را برچیند. نتیجه آن شد که انقلاب مثل سیلی خروشان همه‌ی ما را با خود برد. ما گیج شده بودیم و نمی توانستیم بین آن چیزی که در کوچه و خیابان جریان داشت و رویاهایی که در سر پرورانده بودیم، ارتباط برقرار کنیم. پس از چندی در جریان انقلاب فرهنگی، دانشگاه ها تعطیل شدند و من تحصیلم را نیمه کاره رها کردم.

بعد از تعطیل دانشگاه، تا نیمه ی دوم دهه‌ی شصت، خواسته یا ناخواسته از شعر و ادبیات فاصله گرفتم. از این دوره‌ی حدوداً هفت، هشت ساله جز چند شعر پراکنده و تعدادی شعر طنز و بعضا فکاهی با سبک و سیاق طنزنویسان دوره‌ی مشروطه که عمدتاً بی نام در بعضی از نشریات چاپ شد و پریشانی‌ها و اضطراب های پیاپی، چیز دیگری به یاد ندارم.

در نیمه‌ی دوم دهه‌ی شصت، در اوج آشفتگی و پریشانی بار دیگر به شعر برگشتم یا بهتر است بگویم به شعر پناه بردم. این دوره را خوشبختانه با نیما شروع کردم. تلنگر اول را البته فروغ زد. فروغ جایی گفته بود: وقتی که با نیما آشنا شدم تازه فهمیدم که شعر چیست. و اضافه کرده بود که نیما به من نگاه کردن را یاد داد، اما من از پشت پنجره‌ی خودم به دنیا نگاه کردم (نقل از مضمون). این تلنگر باعث شد که نامه های نیما و اشعار او را دوباره خواندم و خوشبختانه به همان نتیجه‌ ای رسیدم که فروغ رسیده بود.

نخستین شعر این دوره را با نام مستعار بیژن مهر آیین برای مجله‌ی آدینه که آقای کاظم سادات اشکوری مسوول صفحات شعر آن بود فرستادم که چاپ شد و کمی بعدتر شعرهایم را با نام خودم در نشریات ادبی چاپ کردم.

نیمه‌ی دوم دهه‌ی شصت برای شعر و ادبیات ما، دوره‌ی درنگ و تأمل بود. ده ها محفل شعر و داستان به تدریج در تهران و سپس در شهرهای دیگر شکل گرفت. مباحث نظری و انتقادی روز به روز جدی تر می شد. چندین و چند مترجم و مولف، همزمان به سراغ تازه ترین نظریه های ادبی و انتقادی دنیا رفته بودند. این تلاش ها و تأمل ها زمینه‌ای شد برای ایجاد تحولی بنیادی در شعر و ادبیات فارسی در دهه‌ی هفتاد.

دکتر براهنی که بی‌تردید یکی از پیشگامان اشاعه‌ی نظریه های ادبی جدید در دهه‌ی هفتاد بود، در اوایل آن دهه در زیر زمین خانه‌ی خود کارگاهی تشکیل داد که جمعی از جوانان مشتاق را به سوی خود جلب کرد. من نیز در یک دوره‌ی سه ماه در این کارگاه شرکت کردم. اگر چه من با بخشی از دیدگاه های دکتر براهنی مخالف بودم و مخالفتم را ابراز می‌کردم، با این حال به جرأت می‌توانم بگویم که دکتر براهنی چه در جلسات کارگاهی خود و چه در جلسات عمومی تر، بر ذهن بسیاری از ما تأثیر گذاشت.

در همان زمان جلسات خصوصی دیگری نیز تشکیل می شد که اغلب شرکت کنندگان آنها شاعران نسل های پیشین بودند و افراد تازه وارد کمتر امکان حضور در آن جلسات را پیدا می کردند. از این رو من و چند نفر از دوستانم محفل کوچکی برای خودمان ترتیب دادیم. رضا چایچی، شهاب مقربین، مهرداد فلاح، بهزاد زرین پور، هیوا مسیح، شهرام رفیع زاده و من اعضای اولیه و پای ثابت این محفل بودیم و دوستانی چون علی باباچاهی، شمس لنگرودی، سید علی صالحی، کسرا عنقایی و علی عبدالرضایی نیز هرازگاهی در جلسات ما شرکت می‌کردند.

طولی نکشید که این محفل به یکی از جدی ترین محافل شعری در تهران تبدیل شد. ما در جلسات مان که چند سال به طور مرتب برگزار شد علاوه بر نقد جدی و بی پروای شعرهای همدیگر، در باره‌ی مباحث نظری و انتقادی روز به بحث و جدل می‌پرداختیم. حاصل این جلسات و بحث و فحص ها به تدریج از طریق مقاله ها، مصاحبه ها و سخنرانی های افراد گروه در سطح جامعه انعکاس می یافت و نقش قابل ملاحظه‌ای در شکل گیری جریان شعر دهه‌ی هفتاد ایفا کرد.

در مورد شعر دهه‌ی هفتاد، در طول سال های گذشته بحث های فراوانی صورت گرفته است و خواننده‌ به احتمال قوی با آن بحث ها آشنایی دارد و می داند که روایت یکسانی در این خصوص وجود ندارد. من نیز در مقالات و گفت و گوهایم بارها به این موضوع پرداخته‌ام. آنچه اکنون به اختصار می توانم بگویم این است که جریان شعر دهه‌ی هفتاد در تقابل با جریان مسلط شعر فارسی که از دهه‌ی چهل آغاز شد بود و در دهه‌ی شصت به بن‌بست  رسیده بود، شکل گرفت. چنان که می دانیم شعر نو فارسی در دهه ‌ی چهل با تثبیت شاعرانی چون شاملو، اخوان، فروغ، رحمانی، سپهری، کسرایی، رویایی، آتشی و چند تن دیگر به اوج شگفت انگیزی رسید و به سلطنت هزار ساله‌ی شعر کلاسیک فارسی پایان بخشید. جریان شعر دهه‌ی چهل اگر چه در درون خود دارای طیف ها و گرایش های متفاوتی بود که به تدریج از یکدیگر متمایز شدند و جریاناتی چون موج نو، شعر حجم، شعر ناب و... را پدید آوردند، اما گرایش غالب و مسلط آن در کلیت خود دارای وجوه مشترکی بود که مانع تداوم پویندگی و معاصر شدگی آن می گردید. این وجوه مشترک را در محورهای زیر می توان خلاصه کرد:

1.                وفاداری به زبان ادبی که اوج آن را در زبان شاملو و اخوان می توان دید. این دو شاعر بزرگ اگر چه واژه‌هایی را از زبان روزمره برمی‌گزیدند و وارد شعر خود می‌کردند، اما به آنها مُهر ادبی می زدند و نمی گذاشتند که بر فخامت یا ادبی بودن زبان شعرشان خدشه‌ای وارد شود. اگر بعضی استثناها را کنار بگذاریم، این گرایش در شعر اغلب شاعران مهم آن دوره به چشم می خورد.

2.                وفاداری به اصل زیبایی در شعر، به این معنا که شعر حتا اگر از زشت‌ترین واقعیت ها حرف می زند باید زیبا باشد. اگر بعضی از شعرهای نیما و نصرت رحمانی و «ظل الله» براهنی را کنار بگذاریم، این رویکرد در شعر اغلب شاعران مهم آن دوره دیده می شود.

3.                وفاداری به وزن عروضی، که به تدریج جای خود را به اوزان غیر عروضی، یا اوزانی که از ریشه‌ی زبان اخذ می‌شوند (مثلاً در شعر فروغ)، یا نوعی وزن درونی (مثلاً در شعر شاملو) می‌دهد.

4.                وفاداری به نوعی کلاسیسیزم و عدم تخطی از هنجارها و معیارهای مدرنیستی اوایل قرن بیستم.

5.                غلبه‌ی رویکرد ایدئولوژیک و بازتاب کلان روایت هایی چون عدالت، آزادی، عشق، طبیعت، اخلاق، تعهد و ... به صورت کلی و غیر انضمامی.

6.                حضور پر رنگ ذهن گرایی یا نگاه سوبژکتیو (برخلاف توصیه‌ی نیما) و انباشتن شعر از مفاهیم کلی و نادیده گرفتن جزئیات و اشیاء.

7.                در نظر گرفتن شأن قدسی برای شعر و جایگاهی پیامبر گونه برای شاعران به عنوان کاشفان حقیقت، آموزگاران و هدایت کنندگان جامعه و... که بیش و کم در ژرف ساخت شعر بسیاری از شاعران آن دوره قابل تشخیص است.

اگر چه می توان شاخصه های دیگری را هم به این فهرست اضافه کرد، اما به نظر من اینها عمده‌ترین محورهای مشترکی بود که شعر فارسی را در گذار از دهه‌های چهل و پنجاه به دوره‌ای جدید با بحران مواجه کرد. البته در این میان استثناهایی هم وجود داشته است، چه به صورت گرایش هایی کم رنگ‌تر در شعر هر یک از شاعران مهم آن دوره و چه به صورت جریان هایی که به تدریج از جریان اصلی منشعب شدند که یکی از مهم ترین آنها جریان شعر موج نو بود که به علت فقدان مبانی نظری مشخص، ناکام ماند و میراث مختصر آن به شاعران دهه‌های شصت و هفتاد رسید.

تشکیک در قطعیت محورهای فوق از دهه‌ی شصت آغاز شد. بازتاب های اولیه‌ی این تشکیک را می توان در شعر شاعرانی چون رضا براهنی (در شعر بلند اسماعیل)، مفتون امینی، منوچهر آتشی (در برخی از شعرها)، کاظم سادات اشکوری، شمس لنگرودی، فرشته ساری، سیدعلی صالحی، مسعود احمدی، شهاب مقربین، رضا چایچی و ... مشاهده کرد. این تشکیک در دهه‌ی هفتاد با پشتوانه‌ی نظریه های ادبی جدید و ورود شاعرانی تازه نفس تر به اوج خود رسید و بدین ترتیب دوره‌ی جدیدی در شعر فارسی آغاز شد که مهم ترین ویژگی آن، نفی محورهای هفتگانه‌ی فوق بود.

شعر دهه‌ی هفتاد که در ابتدا، براساس نفی محورهای یاد شده، جریانی یکپارچه به نظر می‌رسید، در ادامه‌ی مسیر خود و در مرحله‌ی اثبات، به شاخه ها و گرایش های گوناگونی منشعب شد و نحله های شعری متفاوتی را پدید آورد که کماکان در شعر امروز ایران حضور دارند. این که شعر من در این میان از کتاب «سطرهای پنهانی» که اغلب شعرهای آن در سال های 73 و 74 نوشته شده‌اند تا به امروز چه مسیری را طی کرده است و تا کجا با تحولات شعر دهه‌ی هفتاد همراه بوده است و احیانا چه تأثیری بر این جریان گذاشته است، قضاوتش بر عهده‌ی دیگران است.

 

کتاب های منتشر شده و سایر فعالیت ها:

با توجه به تأخیری که در روند کار ادبی من در دهه ی شصت پیش آمد، نخستین مجموعه شعرم، دستی به شیشه های مه گرفته‌ی دنیا، را که در بر گیرنده‌ی شعرهای 66 تا 73 بود، در سال 1373 در سن چهل سالگی منتشر کردم. دو سال بعد، مجموعه‌ی سطرهای پنهانی را برای اخذ مجوز به وزارت ارشاد فرستادم که مشکلاتی پیش آمد و انتشار آن تا اواخر سال 78 به تعویق افتاد. بعد از آن سه مجموعه شعر دیگر هم چاپ کرده‌ام: «شعرهای جمهوری» 1380، «زن، تاریکی، کلمات» 1385، «خرده ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه» 1387. آخرین مجموعه‌ام «عکس های فوری» است که از سال 89 آماده‌ی چاپ است، اما هنوز موفق به چاپ آن نشده‌ام.

علاوه بر مجموعه شعرهای فوق، به سفارش نشر قصه، شرحی بر زندگی و شعر مهدی اخوان ثالث نوشته‌ام که در سال 1381 در مجموعه ی چهره های قرن بیستمی ایران منتشر شده است. مجموعه‌ای از مقالاتم را تحت عنوان «پانوشت‌ها» در سال 1389 منتشر کرده‌ام. جلد دوم این کتاب نیز چندی است که آماده‌ی چاپ است.

از سال 1381 تا زمان توقف انتشار ماهنامه‌ی ادبی کارنامه در سال 1384 به عنوان دبیر تحریریه با این نشریه همکاری داشته‌ام و اکنون نیز مسوولیت کارگاه شعر موسسه‌ی کارنامه را بر عهده دارم.

همکاری با موسسه‌ی کارنامه در زمان انتشار ماهنامه و سردبیری مجله‌ی الکترونیکی شعر وازنا که فعالیت آن به تازگی متوقف شده است و مسوولیت کارگاه شعر کارنامه، برای من فرصتی بود تا بتوانم ارتباطم را به صورت مداوم با شعر نسل جوان حفظ کنم و خوشحالم که از طریق این فعالیت ها توانسته‌ام سهم کوچکی در معرفی تعدادی از بهترین شاعران نسل جوان داشته باشم.

حافظ موسوی

خرداد 1391

 

 

 

از کتاب «گزینه ی اشعار حافظ موسوی»/ انتشارات مروارید، چ اول، 1393/ صص 18 - 9

 

 

 

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 25 آذر 1393 ساعت 15:52 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS