بازديد کنندگان کنوني

بازديد کنندگان کنوني : 1 نفر مهمان

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
هموندي (عضويت)

لینک Rss مطالب

ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS
 
جايگاه آسمان در شعر و ادب فارسی (2) نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط Agrin7Admin   
08 بهمن 1387 ساعت 20:42

 جايگاه آسمان در شعر و ادب فارسی (2)

 نويسنده : پيرايه يغمايی

 ... خيام اصلاً گردش چرخ فلک را به بازی فانوس خيال، مانند می کند و انسان را تصويری حيرت زده می بيند، که     زندگی اش را بازی می کند يا به روايتی می بازد.

 

 اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم

 فانوس خيال از او مثالی دانيم

 خورشيد چراغ دان و عالم فانوس

 ما چون صوريم کاندر آن حيرانيم ...

 

جايگاه آسمان در شعر و ادب فارسی (2)

نويسنده : پيرايه يغمايی

 Image

خيام يک فرياد هوشيار تنها در شبستان قرن پنج است. فريادی که از جان برمی خيزد به ديوارهای نيشابور می خورد و بازتاب آن گوش جهانی را کر می کند.

قرن پنجم هجری که خيام را در خود پرورش می دهد، يکی از سخت ترين دوره هايی است که اختناق حکومت می کند. در همين زمان هاست که منصور حلاج به دار کشيده می شود، شهاب الدين سهروردی جان می بازد، عين القضات همدانی به طرزی فجيع به قتل می رسد، تا هيچ کس حتا به فکرش هم نگذرد که چيزی برخلاف شرع بنويسد . اما انسان گرايی فلسفی خيام، دل نابستن او به جهان گذرا و ناباورِی اش به جهان ديگر، او را وا نمی گذارد تا فرياد بالا بلند خويش را سر ندهد. اگر چه اين فرياد هفتاد، هشتاد سال بعد از پشت ديوارهای زمان به گوش ها برسد.(1)

نگاه خيام به آسمان و متعلقات آن، رنگی ديگر دارد. برای ذهن او که آفريننده را حتا زير پرسش می گيرد چه فرق می کند که تعداد طبقات آسمان چند تا باشد، هفت تا باشد يا هشت تا؟ : خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت.

آنچه ذهن او را درگير می کند انسان است و سرانجام ِ انسان:

چون چرخ به کام يک خردمند نگشت

خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت

چون بايد مُرد و آرزوها همه هشت،

چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

 

و حتا اگر اين تعداد به نُه هم برسد، انکار پذير است ،وين طارم نُه‌سپهر ارقم هيچ است:

ای بی‌خبران شکل مجسم هيچ است

وين طارم نُه‌سپهر ارقم هيچ است

خوش باش که در نشيمن کون و فساد

وابسته‌ی يک دميم و آن هم هيچ است!


خیام گو اینکه درهمه ی رباعیاتش با
نیستی و اندوه جامدی روبروست، اما فلسفه ای پخته و به کمال رسیده  را با یک قاطعیت کوتاه و بُرنده ـ فقط در چهار مصراع ـ به دست خواننده می دهد.

جهان بینی او با هم  دیدن دو  روی سکه ی زمان است. او  خوب می داند که زایش یعنی مرگ، يعنی بر باد رفتن و تمام شدن و برخلاف ديگرانی که مرگ را بر آسمان شدن می دانند و در انتظار زندگانی ديگر در جهان برين هستند، می داند که سرنوشت انسان در پايان کار جز غبار شدن چيز ديگری نيست : از خاک در آمديم و بر باد شديم ... و فلسفه ی خويش را ـ اگرچه هولناک، اما هشدار دهنده ـ  بر اين اصل بنيان می نهد که:

 

يک چند به کودکی به استاد شديم

يک چند به استادی خود شاد شديم

پايان سخن شنو که ما را چه رسيد

از خاک در آمديم و بر باد شديم ...

 

يا در جای ديگر می گويد:

تا چند حديث پنج و چار ای ساقی

مشكل چه يكی، چه صد هزار ای ساقی

خاكيم همه، چنگ بساز ای ساقی

باديم همه، باده بيار ای ساقی

 

خيام اصلاً گردش چرخ فلک را به بازی فانوس خيال، مانند می کند و انسان را تصويری حيرت زده می بيند، که زندگی اش را بازی می کند يا به روايتی می بازد.(2)

 

اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم

فانوس خيال از او مثالی دانيم

خورشيد چراغ دان و عالم فانوس

ما چون صوريم کاندر آن حيرانيم

 

در جای ديگر خيام بابيان ظريف و دقيق به نفی باورمندی های عوامانه می پردازد و اعتقاد مردم دوره ی خودش را که زمين را بر  روی شاخ گاو می بينند، به صراحت رد می کند:

گاوی است در آسمان و نامش پروين (3)

يک گاو دگر نهفته در زير زمين (4)

چشم خردت باز كن از روی يقين

زير و زبر دو گاو ،مشتی خر بين

 

(شعر نو با اين مسایل داد و ستدی ندارد.)

 

بی اعتنايی خيام به چرخ تا آنجاست که با سخنانی که خود در دهان چرخ می گذارد، او را سرگردان، بی چاره و ناتوان معرفی می کند:

در گوش دلم گفت فلک پنهانی:

حكمی كه قضا بود، ز من می دانی

در گردش خويش اگر مرا دست بُدی

خود را برهاندمی ز سرگردانی

 

و به انسان که گناه آرزوهای پايمال شده اش را به گردن چرخ می اندازد و قضای آسمانی را دستاويز بدبختی های خود می داند، نهيب می زند که چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است :

 

نيکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله  کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

 

اين انديشه که فردوسی هم با آن برخوردی احتياط آميز دارد،(5) سال ها بعد در شعر شاعران دوره ی مشروطه حلول می کند که به موقع  از آن سخن خواهد رفت.

(شعر نو بی مطرح کردن اين مقايسه،انسان را به والايی می رساند و چرخ را به سجده می کشاند.)

 Image

******

مولانا جلال الدين با آسمان از زاويه های مختلف برخورد هايی شگفت انگيز دارد.

او چون هر زمينه ای را برای بيان انديشه ی خود به کار می گيرد، از هر چه که در مورد آسمان گفته شده، بهره گرفته و نتيجه گيری کرده و شايد به جرات بتوان گفت وی تنها شاعری است که به شکل های گوناگون اين مضمون را دست مايه ی انديشه ی خود کرده است.

در مرحله نخست مولانا هم ، چون شاعران ديگر آسمان را نماد قدرت الهی، يا اصلا ً خود ِ خدا می داند و آن را در مقابل زمين که نماد انسان است، قرار می دهد و عنوان می کند که انسان خاکی را از پذيرش هر آنچه از سوی آسمان برایش مقدر شده باشد، گزيری و گريزی نيست:

چون گريزد اين زمين از آسمان؟

مولانا بر اين باور است که اگر تمامی ذرات روی زمين حيله ساز شوند، در مقابل قضای آسمانی هيچ اند. بنابراين اگر از آسمان بر زمين آتش ببارد، يا مقدر شود که توفانی هر چه را که در آن است به ويرانی بکشد، زمين به آن حکم الهی گردن می نهد و می گويد که:

اسيرم  هر چه می خواهی ببار! آنگاه  نتيجه گيری می کند پس تو هم ای انسان که جزوی از زمينی (از خاک  آفريده شده ای )، در مقابل تقدير گردنکشی مکن وبه حکم يزدانی سر تسليم بگذار!

 

گر شود ذرّات عالم حيله پيچ

با قضای آسمان، هيچ اند، هيچ!

 

چون گريزد اين زمين از آسمان؟

چون کند او خويش را از وی نهان ؟

 

هر چه آيد ز آسمان سوی زمين

نه مَفَر دارد، نه چاره،نه کمين

 

آتش ار خورشيد می بارد بر او ،

او به پيش آتشش بنهاده رو

 

ور همی توفان کند باران بر او

شهرها را می کند ويران بر او

 

او شده تسليم ِ او ، ايوب وار

که: اسيرم ، هر چه می خواهی ببار

 

ای که جزو اين زمينی سر مکش !

چون ببينی حکم يزدان، در مکش !

  (دفتر سوم/دعوت ِ باز بطان را از آب به صحرا )

 

مولانا در ديوان شمس هم همين مضمون گردن نهادن زمين به حکم آسمان را با گويشی عاشقانه بيان می دارد:

 

عجب آسمان چه بارد که زمين مطيع نبود ؟

تو هر آنچه پيشم آری، چه کنم که بر نتابم ؟  

 (غزل1622/ص614/ج1/ديوان شمس)

 

از سويی برخوردهای نمادين مولانا با آسمان نيز بسيار تماشايی و چشمگير است و شايد بتوان گفت که وی تنها شاعری است که از اين گذار دشوار، به آسانی عبور می کند. 

به طور کلی در باور اسطوره ها، آسمان را به سبب بارندگی و غرندگی و توفندگی نماد مرد (= شوهر ) دانسته اند و زمين را به سبب زايندگی و شکيبايی و آرامش و فروتنی نماد زن. مولانا با توجه به اين تمثيل، در غزل زيبايی می سرايد که: « زمين چون زن، فلک چون شو خورد فرزند چون گربه ... »

مراد از اين تشبيه که او  را به حيرت واداشته، مرگ است که می گويد آسمان و زمين ما را می زايند و سپس می ميرانند و در خود دفن می کنند چونان گربه که پس از زايش حتماً بايد يکی از فرزندان خود را بخورد. وی در اين غزل حيرانی خود را از دستگاه آفرينش با تکرار دو بار کلمه ی «نمی دانم، نمی دانم»  بيان کرده که  طنين اين واگويه، روح حيرت را در شعر بيدار می کند :

 

من اين ايوان نُه تو را نمی دانم، نمی دانم

من اين نقاش جادو را نمی دانم، نمی دانم

 

همی گويد مرو هر سو ،تو استادی بيا اين سو

که من آن سوی بی سو را نمی دانم ، نمی دانم

زمين چون زن ، فلک چون شو ، خورد فرزند چون گربه

من اين زن را و اين شو را نمی دانم، نمی دانم  

 (غزل 1439/ص 555/ج1 ديوان شمس )

 

وی در مثنوی هم جا به جا به اين تمثيل اشاره دارد چنانکه تقريباً در اواخر داستان وکيل صدر جهان از آسمان و زمين چونان همسران کاملی سخن می گويد که با تمامی فاصله ای که ميانشان وجود دارد، با هم همدل و هم رای هستند، به داده های هم ارزش می گذارند و آنها را می پرورانند و حتا از يکديگر لذت می برند و بدون وجود يکديگر معنايی ندارند:

 

آسمان مرد و زمين زن در خِرد

هر چه آن انداخت،اين می پرورد

 

هست سرگردان فلک اندر زمن

همچو مردان گرد مکسب بهر زن

وين زمين کدبانويی ها می کند

بر ولادات و رضاعش می تند

پس زمين و چرخ را دان هوشمند

چون که کار هوشمندان می کنند

 

گرنه از هم اين دو دلبر می مزند

پس چرا چون جفت در هم می خزند؟

بی زمين کی گل برويد و ارغوان

پس چه زايد زآب و تاب آسمان ؟

 (دفتر سوم/ملاقات آن عاشق با صدر جهان)

 

مولانا در جايی ديگر تمثيل ديگری در مورد آسمان به کار می گيرد و آن را آسيای چرخ و نماد درگاه خداوند می شناسد و براين باور است که اين آسيا بر بی گندمان (کسانی که در راه حق کاری نکرده اند و دستشان خالی است)، تنها سپيد مويی می دهد، اما  به با گندمان (بندگان برگزيده) عزت و اعتبار عطا می کند :

آسيای چرخ بر بی گندمان

موسپيدی بخشد و ضعف ميان

 

 ليک با با گندمان اين آسيا

ملک بخش آمد، دهد کار و کيا

 (دفتر 6/داستان مکرر کردن برادران پند دادن بزرگين را و باقی قضايا)

 

بعضی از شاعران عارف هم ـ که بيشتر عارف اند تا شاعر ـ کم و بيش آسمان را نمادين به کار گرفته اند. از قبيل شيخ محمود شبستری که در پانويس همين بخش به آن اشاره می شود .   (6)

شعر نو به اين زمينه های نمادين اعتنايی ندارد.

 

برخورد تند مولانا در دفتر اول مثنوی با بطلميوس و پيروان او که زمين را در ميان محيط آسمان، کره ای ساکن و بی حرکت می پنداشتند، نمونه ی ديگرگونه ای از توجه او به فلسفه ی کيهانی است. او در اين بخش بطلميوس را " حکيمک " می خواند: «چون حکيمک اعتقادی کرده است/کاسمان بيضه، زمين چون زرده است»

کلوديوس بطلميوس ستاره شناس و رياضيدان يونانی، در حدود 150 سال پيش از ميلاد در اسکندريه ی مصر  زندگی می کرد. وی در مورد زمين و آسمان و اجرام ديگر نظريه ای عنوان کرد به اين مضمون که زمين ساکن است و  تمامی اجرام آسمانی، به دور آن که در مرکز جهان بی حرکت ايستاده، در چرخش اند. ديدگاه بطلميوس بيش از 1300 سال مورد قبول بود. و پيروان او برای اثبات اين نظريه با هم جرّ و بحث می کردند: « گفت سایل؛چون بماند این خاکدان/  در میان این محیط ِ آسمان ؟»

بر اساس اين نظريه، مولانا می خواهد بگويد که حکما نيز معتقداتشان بر پايه ی دلايل و نشانه هايی  بود که می ديدند و اشاره می کند که مثلاً آنها زمين را در آسمان معلق و شناور می دانستند و در اين مورد دست به دامن فرضيه های وارونه ی ديگری می شدند، چنانکه دسته ای از آنها عقيده داشتند که جاذبه ی آسمان، زمين را از شش جهت يکسان جذب می کند(.....کز جذب سما/ از جهات شش بماند اندر هوا)،  و برای اثبات گفته ی خود، به بت بتخانه ی سومنات(7) متوسل می شدند که در آنجا بتی بود از آهن و آن را در ميان گنبدی از سنگ مغناطيس، معلّق نگاه داشته بودند: (همچو قندیلی معلق در هوا /نه به اسفل می‌رود نه بر عُلا)

عده ای ديگر تصور می کردند که علت ايستادن زمين در ميان آسمان اين است که آسمان آن را از شش جهت به يک سان دفع می کند (بلکه دفعش می‌کند از شش جهات/ زان بماند اندر میان عاصفات)

البته هدف نهايی مولانا از طرح اين موضوع به دست آوردن فرصتی است تا به نتيجه ای که خود می خواهد، نزديک شود:

 

چون حکيمک اعتقادی کرده است

کاسمان بيضه، زمين چون زرده است

 

گفت سایل: «چون بماند این خاکدان  

در میان این محیط ِ آسمان ؟

 

                        همچو قندیلی معلق در هوا

نه به اسفل می‌رود نه بر عُلا

 

                آن حکیمش گفت: « کز جذب سما  

از جهات شش بماند اندر هوا

 

                چون ز مغناطیس قبّه‌ی ریخته  

درمیان ماند آهنی آویخته »

                        آن دگر گفت: « آسمان با صفا  

کی کشد در خود زمين تیره را ؟

 

                بلکه دفعش می‌کند از شش جهات  

زان بماند اندر میان عاصفات»    

 

اما مولانا به همان نسبت که نظر بطلميوس را بر نمی تابد، با گفته ی فیثاغورث و پيروان او در زمينه ی موسيقی ِ چرخ توافق دارد:

پس حکيمان گفته اند، اين لحن ها/ از دوار ِ چرخ بگرفتيم ما

اشاره ی مولانا از آن روست که فيثاغورث را کاشف علم موسيقی دانسته اند و چنين می گويند که او با ذکاوت قلبی و روشن بینی خود، نغمه‌های افلاک را می شنید. فیثاغورث خود گفته است: «من صدای اصطکاک افلاک را شنیدم و از آن علم موسیقی را نوشتم.» (8)

مولانا نيز برای موسيقی جايگاه و اعتبار ويژه ای قائل بود. مهارت وی در نواختن رباب تا حدی بوده که حتا در ساختمان این ساز تغییراتی نیز پدید آورده بود. و چرا راه دور برويم غزل های او به روشنی بيانگر ذهن موسيقايی اوست. به قول دکتر شفیعی کدکنی :«از عصر شاعرْ – خنیاگران ایران باستان، تا امروز، آثار بازمانده هیچ شاعری به اندازه جلال الدین مولوی، با نظام موسیقایی ِ هستی و حیات انسان، هماهنگی و ارتباط نداشته است.» (9)

بنابراين جای حيرت نيست که او هم با آن جهان بينی خاص خود که سرچشمه اش ورای اين جهان بيرونی است، با فيثاغورث موافق باشد و موسیقی را طنین گردش افلاک بداند:

پس حکيمان گــفتـه اند این لحـن‌ها

از دوار چــرخ بــگــرفــتـیــم مــا

 

بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق

می ‌سرایندش به طنبور و به حلق

دفتر4/سبب هجرت ابراهيم ادهم))      

 

 

در جايی ديگر مولانا به عقيده ی ستاره شناسان که ستارگان را  درخلق و خوی آدميان موثر می دانستند، اشاره می کند و آن را دست مايه ی انديشه ی خود می سازد که: «هر که را با اختری پيوستگی است/ مر ورا با اختر خود هم تگی است.»

اين سخن بر اساس گفته ی ستاره شناسان پيشين است که به هنگام تولد کودک، آن قسمت از منطقة البروج را که در مشرق آسمان ديده می شد، در نظر می گرفتند و بنا بر اينکه کدام ستاره از هفت سيّاره در برج طالع ديده شود، سرنوشتش را پيشگويی می کردند و بر اين باور بودند که هر يک از ستارگان بر خوی و سرشت انسان تأثير گذار است و اين امور را منسوبات کواکب می ناميدند .

مثلا ً عقيده داشتند که زهره بر نيک خويی و خوش منشی و گشاده رويی و عشق و سرود و دوست داشتن دلالت دارد و مريخ بر خونريزی و جنگجويی و فتنه توزی و خشم آگينی:

 

هر که را با اختری پيوستگی است

مر ورا با اختر خود هم تگی است

 

طالعش گر زهره باشد، در طرب

ميل کلی دارد و عشق و طلب

 

ور بود مريخی ِ خون ريز خو

جنگ و بهتان و خصومت جويد او

 

اما مولانا قصدش از مطرح کردن اين موضوع، اين است که زمينه ای برای گفت و گوی اصلی فراهم کند و به هدف نهايی خود نزديک شود و آن اشاره به اخترانی ديگر (= مردان حق،واصلان حق) در هفت آسمان معتبر ديگر است، که از ستاره های آسمان تاثير نمی پذيرند و خشم شان ريشه ی «مريخی» ندارد : 

اختران اند از ورای اختران

که احتراق و نحس نبود اندر آن

 

سايران در آسمان های دگر

غير  اين هفت آسمان معتبر

 

راسخان در تاب انوار خدا

نه به هم پيوسته، نه از هم جدا

 

هر که باشد طالع او زان نجوم

نفس او کفّار سوزد در رجوم

 

خشم مريخی نباشد خشم او

منقلب رو، غالب و مغلوب خو

دفتر اول/حکايت پادشاه جهود ديگر 

 

در تاييد اين مطلب که مولانا در جای ديگر(دفتر اول، قصه ی شير و نخجيران) هم می گويد:
چرخ سرگردان که اندر جست و جوست

حال او، چون حال فرزندان اوست

گه حضيض و گه ميانه، گاه اوج

اندر او از سعد و نحسی، فوج فوج

 

به گفته ی استاد فروزانفر مولانا، کاینات را به اين دليل فرزندان چرخ گفته که پيشينيان، آن هفت سيّاره را که در سرنوشت موجودات جهان موثر می دانستند،« پدران»، «آباء علوی»، «آباء سبعه» و يا «هفت آباء» می ناميدند.

(شعر نو به اين مسایل نيز اعتنايی ندارد.)

Image 

***********

حافظ با  «آسمان» داد و ستدی ديگر گونه دارد وهمچنان که خود می گويد: « فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو در اندازيم»، به راستی طرحی نو در می اندازد و شيوه ی برخوردش با «آسمان»، انسان را به گونه ای ديگر به انديشه وا می دارد.

زبانزدترين بيتی که در مورد «آسمان» در ديوان حافظ  وجود دارد، بيتی است در مورد آسمان و بار امانت و اين که « آسمان» از پذيرفتن چنين تعهد سنگينی شانه خالی کرد.

آسمان بار امانت نتوانست کشيد

قرعه ی فال به نام من ِ ديوانه زدند 

اين بيت  برگرفته از آيه ی 73 سوره ی احزاب  و بدين مضمون  است:

 

 إِنَّا عَرضْنَا الاَمانَةَ عَلی ٱلسَّمَـٰوٰتِ والأرْضِ وَالْجِبَالِ فَأبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَها واشْفَقْنَ مِنْهَا وحَملهَا ٱلإِنْسَـٰنُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً  ( = ما امانت را بر آسمان ها و زمين و کوه ها عرضه داشتيم، اما از تحملش سر باز زدند و از آن ترسيدند. اما انسان آن را حمل کرد که همانا ستمگر و جاهل بود.)

بيشتر کسانی که  بر غزل های حافظ با نگاه پژوهشگرانه درنگ کرده اند، بار امانت را «عشق» می دانند و بر اين باورند که در اين بيت منظور حافظ از «آسمان»، فرشتگان آسمانی هستند که از امتياز عشق بهره ای نبرده اند و اصلاً عشق را نمی شناسند و با استناد به بيتی ديگر از حافظ (فرشته عشق نداند که چيست ای ساقی / بخواه جام و گلابی به خاک آدم ريز) بر اين باورند که منظور حافظ اين است که فرشتگان آسمان، بار امانت را که همانا عشق باشد، نپذيرفتند و ناچار به نام من ديوانه ( که آدم باشم ) رقم خورد. اما حسين مير مبينی که با توجه به ادبيات عارفانه ی فارسی (از شعر و نثر) در تدارک تفسيری عارفانه و ديگر گونه از قرآن است، از ريشه، اين نوع نگرش را رد می کند و می گويد:

« سخن کسانی که «بار امانت» را به «عشق» تعبير می کنند، بيهوده است. چرا که «عشق» موهبتی است که خداوند آن را به تمامی انسان ها ـ از خاص و عام ـ مبذول داشته و همه می توانند به فراخور حال خود از آن برخودار شوند. عوام به گونه ی معمولی و خواص به صورت خاص. عشق يکی از ويژگی های انسان است و اصلاً «سپردنی» و «پس دادنی» نیست و هر کس به عشقی که به آن مبتلاست، سرافراز و مغرور است و حتا اگر بشود آن را به امانت هم سپرد ـ که نمی شود ـ می خواهد  آن را  در جان خود و برای خود حفظ  کند، زيرا  ابتلای به آن را  حق خود می داند. امانتی که در اينجا آسمان از پذيرفتن آن سر باز زد، گوهر انسانيت، گوهر کرمنای ولايت و خليفة الهی است که خداوند می خواست آن را به رسم امانت به برخی از برگزيدگان خود بسپارد تا به اذن و اراده ی وی، نور  زمين باشند و پيش از مرگ آن را چونان «امانتی» به تمام و کمال به انسان برگزيده ی ديگری بسپارند.»(10)

بايد گفت که مولانا هم در غزلی به اين موضوع  اشاره دارد  و می گويد چون آسمان عاشق بود «بار امانت » را نپذيرفت چرا که بيم داشت شوريدگی عشق او را در تعهد سنگينی که می پذيرد گرفتار خطا نمايد و به اين ترتيب مولانا  هم حساب «بار امانت» را از  «عشق» جدا می کند :

 

اگر اين آسمان عاشق نبودی ،

نبودی سينه ی او را صفايی

 

نپذرفت آسمان بار امانت

که عاشق بود و ترسيد از خطايی

     (ديوان شمس/ ج 2/ص 992 ،غزل 2674 )

 

 

برخورد حافظ در موارد ديگر هم با  آسمان ( = فلک و چرخ ) بسيار هوشيارانه و متفاوت است.

حافظ گو اينکه قضای  آسمانی را  باور دارد، و می داند که تغيير ناپذير است اما هرگز در برابر آن سر خم نمی آورد، به آن التماس نمی کند و چون شاعران ديگر از جور چرخ آه و ناله سر نمی دهد و در مقابل  آن نه تنها تسليم نمی شود، بلکه گردنکشی هم می کند :

 

چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ ِ فلک

( اين انديشه در شعر دوره ی مشروطه به بسياری وجود دارد که در زمان خود از آن ياد خواهد شد.)

 

هنگامی هم که با آن کنار می آيد، آن بخشی را در شعر خود حضور می دهد که برايش امتيازی مغرورانه دارد. چون بيت زير، که هنر عشق  و زيبايی شناسی را در خود به نهفته دارد:

مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد

قضای آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد

 

نکته ی ديگر اينکه حافظ سخن خود را والاتر از آن می داند که چرخ  را مخاطب خود قرار دهد ، پس به شيوه ای رندانه – آنگونه که چرخ هم بشنود -  و  هم بسيار تلخ و گزنده-  به خواننده هشدار می دهد  که چرخ تا چه اندازه سفله پرور   است :

 

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل دانش و فضلی همين گناهت بس !

و باز:

دفتر دانش ما جمله بشوييد به می

که فلک ديدم و (11) در قصد دل دانا بود

و باز:

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند

تکيه آن به که بر اين بحر معلق نکنيم

و باز:

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد

که کام بخشی او را بهانه بی سببی است

 

چرخ بخيل و پست است :

برو از خانه ی گردون به در و نان مطلب

کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را

 

چرخ شعبده باز است:  

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز

هزار بازی از اين طرفه تر برانگيزد 

 

چرخ دغا و نادرست است:

فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک

که کس نبود که دستی ازين دغا ببرد

 

چرخ مکار و غير قابل اعتماد است:

بر مهر چرخ و شيوه ی او اعتماد نيست

ای وای بر کسی که شد ايمن ز مکر وی 

 

حافظ از ناجوانمردی و در اصطلاح امروز نامردی و گَزَک کردن (12) زيرکانه ی فلک هم نمی گذرد :

فلک چو ديد سرم را اسير چنبر عشق

ببست گردن صبرم به ريسمان فراق

 

فرصت طلبی رياکارانه ی فلک را هم  ناديده نمی انگارد:

در نيل غم افتاد ، سپهرش به طنز گفت :

اَلآنَ قَد نَدِمت َ وَ ما يَنفَعُ النّدَم  (= اينک پشيمان شدی و پشيمانی را سودی نيست )

 

از اين روست که در نهايت بی اعتنايی پيمان با فلک را، با پيمان به پيمانه بَدَل می کند :

عهد و پيمان فلک را نيست چندان اعتبار

عهد با پيمانه بندم ، شرط با ساغر کنم

 

و باز:

تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زين دست

در سر هوس ساقی، در دست شراب اولی

 

و باز:

زين دايره ی مينا خونين جگرم، می ده

تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايی

 

در بيتی ديگر حافظ با حقارت قدرت يکی از ملوک را بر قدرت فلک برتری می نهد و می گويد :

کاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک

رهنمونيم به پای عَلَم داد نکرد

اين بيت به کاغذين جامه(13) - جامه ی سرخ دادخواهان-  اشاره دارد. در سياست نامه آمده است که «يکی از ملوک فرمود  متظلمان بايد جامه ی سرخ بپوشند و هيچ کس ِديگر نپوشد تا من ايشان را بشناسم.» و هم از اين رو ست که حافظ می خواهد کاغذين جامه اش را با خوناب خود سرخ کند. چرا که فلک به دادخواهی اش همتی نکرده و او برآن است که دادخواهی نزد سلطان برد. 

 

حتا اعتراض حافظ به فلک  و منسوبانش، در مرثيه ی اندوهباری که می سرايد، به دور از آه و ناله و در اوج آزادگی است:

آه و فرياد که از چشم حسود ِ مه ِ چرخ

در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد

 

امتياز ديگر حافظ  به آسمان، رنگ سبزی است که به آن می بخشد:

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو

يادم از کشته ی خويش آمد و هنگام درو

 

دريای اخضر فلک و کشتی هلال

هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

 

مه جلوه می نمايد بر سبز خنگ گردون

تا او به سر در آيد بر رخش پا بگردان

 

گو اينکه شاعران ديگر از قبيل فرخی سيستانی هم به گونه ای اين تصوير را به کار گرفته اند، اما تصويری که حافظ به دست می دهد «دريای سبز و کشتی هلال ماه نو» ، يا « مزرعه ی سبز و داس منحنی ماه» با اين تفاوت عظيم، جای عظيم تری در ذهن خواننده می طلبد.

تصوير پردازی (فرخی سيستانی/قرن4) از آسمان سبزفام بدين روايت است :

آسمان چون سبز دريا و اختران بر روی او

همچو کشتی های سيمين بر سر ِ دريا روان

 

و مولانا اينگونه آسمان را سبز می بيند:  

ُنه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی

تا صورت خاکی را در چرخ درآوردی

 

درشعر معاصر هم نادر نادر پور در يکی از چار پاره هايش آسمان را سبز ديده است:

چو باز آيد شبانگاهان آبی

من و اين بام سبز آسمان ها

من و اين کوهساران مه آلود

من و اين ابر ها ، اين سايبان ها

که البته قضاوت در مورد اين تصاوير را ـ با توجه به اينکه نادر پور استاد تصوير پردازی در شعر معاصر شناخته شده ـ  به عزيزان وا گذار می کنيم. (14)

            

ادامه دارد ...

پانويس ها:

يک ـ نخستين کسی که خيام ِ  شاعر را معرفی می کند و دو رباعی از او  به عنوان اعتراض در کتابش می آورد، نجم الدين رازی و در کتاب مرصاد العباد است و در حدود 70،80 سال بعد از خيام. او در اين کتاب اشاره های بسيار تندی نسبت به خيام دارد و او را  شخصی بی اعتقاد نسبت به مبانی دينی معرفی می کند. اما آوردن همين دو رباعی باعث می شود که نگاه انديشمندان زمان به فلسفه ی خيام معطوف شود. يکی از اين دو رباعی اين است:

دارنده چو ترکیب طبایع آراست

از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد، فکندن از بهر چه بود

ور نیک نیامد این صور عیب که راست؟ )با استفاده از سايت کاريز يزد/ سخنرانی دکتر اسلامی ندوشن درباره ی خيام)

دو ـ فانوس خيال، فانوسی باشد که در آن صورت ها کشند و آن صورت ها به هوای آتش به گردش درآيد . ( لغت نامه ی دهخدا )

سه ـ منظور خوشه ی پروين یا «هفت خواهران» است که در بین ستاره شناسان با نام M45 شناخته می شود و یکی از مناظر زیبا و معروف آسمان پاییز و زمستان در نیمکره ی شمالی زمین است.

خوشه ی  پروين يک خوشه ی ستاره ای از نوع باز است که در صورت فلکی ثور( = تائوروس یا گاو) در فاصله 400 سال نوری زمین قرار دارد.این خوشه شامل شش ستاره قابل رویت با چشم غیر مسلح،یک ستاره ی متغیر که گاهی با چشم غیر مسلح دیده می شود و هزاران ستاره ی کم نور دیگر است.نور ستارگان جوان این خوشه، توسط یک ابر گازی میان ستاره ای بازتاب می شود. (سايت آسمان پارس)

چهار ـ گاو زمين: در افسانه‌های آریایی ، گاو، مقدس و نماینده‌ی نیرومندی است.از این رو قدما معتقد بودند که زمین روی شاخ گاو قرار دارد و گاو بر پشت ماهی بزرگی است که در دریاها شناور است. هرگاه گاو  خسته شود، زمین را از روی یک شاخش به روی شاخ ديگرش می لغزاند و همین کار موجب زمین لرزه می شود. همچنین رسم است که در مراسم نوروزی تخم مرغ هایی روی آینه می‌گذارند و معتقدند به هنگام تحویل سال، وقتی که گاو کُره‌ی زمین را از شاخی به ديگر می گذارد، تخم مرغ ها  روی آينه تکان خواهند خورد.(در اساطير يونانی ، زمين روی سر«اطلس» قرار دارد.)نام این گاو در تفسیر کمبریج (2/455) «یهموث» آمده است. شعرای فارسی زبان هم کم و بيش درشعر خود به اين گاو توجه دارند:

ز زخم سمش گاو ماهی ستوه/ به جستن چو برق و به هيکل چو کوه (فردوسی)

گاو ز ماهی فرو خهد گه رزمت/گر تو زمين را ز نوک نيزه بخاری (فرخی)

من گاو زمينم که جهان بردارم؟ / يا چرخ چهارم که خورشيد کشم ؟(معزی)

من غلام آستانی ام که بویی خاک او/تا به پشت گاو ماهی، بوی دين آيد از او (سنايی)

عقاب خويش را در پويه پر داد/ ز نعلش گاو ماهی را خبر داد(نظامی)

فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی/دکتر محمد جعفر یاحقی/ص 360-362

در مقاله ی سمبل های بهاری به روی قالی در مورد اين گاو اين گونه نوشته شده:

گاو در نماد شناسی ايرانی نشانه ی رازآلود زمين يا جهان فرودين پيکرينه است که در ادب فارسی، جهان آب و گل خوانده می شود و از آنجاست که اين گاو بر ماهی ايستاده و بنياد و پايگاه زمين يا جهان  پيکرينه ی آب و گل است. سمبل های بهاری به روی قالی/سايت آفتاب

پنج ـ چرخ در پاسخ سر گردانی های شاعر ـ فقط در حکم یک واسطه ـ می گوید که من هیچکاره ام و تو که خود انسانی دانشوری، در هر زمینه ای از من برتر می نمایی.
بدینگونه فردوسی با سخنانی که خود در دهان چرخ می گذارد، باز هم گوهر انسان را خردمند ترین و والاترین می بیند

چنین داد پاسخ سپهر بلند
که: ای مرد گوینده ی بی گزند
چرا بینی از من همه نیک و بد ؟
چنین ناله از دانشی کی سزد ؟
تو از من به هر باره ای برتری
روان را به دانش همی پروری

به طور کلی انديشه ی خيام را می توان بگونه ای ادامه ی انديشه ی فردوسی دانست که فرصت ديگر و گفت و گوی ديگری را می طلبد.  ( جايگاه آسمان در شعر و ادب فارسی/بخش 1/ سایت ایران دیدار )

 

شش ـ شيخ محمود شبستری (قرن 7/وفات 720 قمری ) دربرخورد نمادينی با آسمان و زمين می گويد:

تن تو چون زمين،سر آسمان است / حواست انجم و خورشيد جان است

 و مير فندرسکی(از عارفان دوره ی صفويه) بر اين باور است که:

چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستی / صورتی در زير دارد ، هر چه در بالاستی

صورت زيرين اگر با نردبان معرفت/ بر رود بالا همان با اصل خود يکتاستی

 

هفت ـ بت سومنات : زکریا محمد بن محمود قزوینی در آثار البلاد درباره ی اين بت می گوید:

از شگفتی های آن معبد بتی بود به نام سومنات که بی ستونی در زیر و بندی از زبر، در هوا معلق ایستاده بود. محمود غزنوی در فتح سومنات بسیار کوشید بدان امید که هندیان مسلمان شوند، او در نیمه ی ذی القعده سال 416 به سومنات رسید. پس از فتح آن از یاران خود پرسید که شما در باره ی این بت و ایستادنش در هوا چه می گویید، بعضی گفتند که آن را به بندی نهفته آویخته اند، محمود گفت تا یکی نیزه ای از همه سوی بت حرکت دهد و بیازماید، آن نیزه به هیچ مانع برنخورد، یکی از حاضران گفت چنین پندارم که این گنبد را از سنگ مغناطیس ساخته اند و این بت از آهن است و سازنده به دقت تمام ، همه ی جوانب را با رعایت میزان جذب مغناطیس بنا کرده است چنانکه هیچ طرف بر دیگری نمی چربد و بت بدین سبب در میان گنبد آونگ مانده است. بعضی از حاضران موافق و برخی مخالف شدند، او گفت، اجازه ده تا دو سنگ از بالای گنبد برگیرم، محمود اجازه داد و او چنین کرد و بت به یک سو کژ شد تا تمام سقف را برداشت، آنگاه بت بر زمین افتاد.

مولف عجایب المخلوقات که کتاب خود را در نیمه ی قرن دوم ششم و زمان سلطنت طغرل بن ارسلان، آخرین پادشاه سلجوقی عراق (571-590) تالیف کرده است،در باب خواص مغناطیس می گوید: «هندوان از آن چیزهای شگفت کنند، خانه ای از مغناطیس بکردند و بتی آهنین در آن بردند، مغناطیس آن را از شش جهت جذب می کرد تا معلق در هوا بماند.»

به نقل ابوریحان آن، صورت مهادیو بوده است، محمود غزنوی این بت را شکست و قسمتی از آن را بر در جامع غزنين نهاد و دیگر قسم بر در کوشک سلطنت و یک قسم به مکه فرستاد و یک قسم به مدینه. قسمتی ازین بت که بر در جامع غزنین نهاده بودند تا زمان تالیف زین الاخبار همچنان بر در جامع بوده است.بت معلق سومنات در گرشاسب نامه سروده ی اسدی توسی بدين گونه وصف شده است:

هم از ره دگر شهری آمد به پيش

درو نغز بتخانه ز اندازه بيش

يکی بتکده در ميان ساخته

سر گنبدش بر مه انداخته

همه بوم و ديوار او ساده سنگ

تهی پاک از آرايش و بوی و رنگ

بتی ساخته ماه پيکر در اوی

برهنه نه زر و نه زیور بــــــر اوی

ميان  هوا  ايستاده بلند

نه زيرش ستون و نه زافزار بند

بسی پــــــیکر مردم و مرغ و باز

زگردش میـــــــــــــان هوا پر باز

گروهی شمن گـــــــــرد او انجمن

سیه شان تن و دل سیـــــه تر ز تن

گرفته همه لکــــــهن و بسته روی

که و مه زنخ ســـاده کرده ز موی

چنان بُد آن بیرهان را گمـــــــــان

که هست او خـــدای، آمده ز آسمان

فرشته ست گردش بپرهر که هـست

به فرمانش اســــــــــــتاد ایزد پرست

کسی را که بودی به چــــــیزی هوا

چون زو خواســتی، کردی ایزد روا

از آهن بُد آن بت معلق بـــــــه جای

همان خانه از سنــــــگ آهن ربا

از آن بُد میان هوا داشـــــــــــــته

که سنــــــگش همی داشت افراشته

هشت ـ گفته شده است که  فيثاغورث موسيقی را با ریاضیات درآمیخت و قواعد و اصول دقیقی برای آن تنظیم کرد. او بر این عقیده بود که فواصل سیارات از خورشید در تطابق با فواصل نت های موسیقی است. از این رو حرکت مداری سیارات به دور خورشید موسیقی اسرارآمیزی را در فضا پخش می کند ولی گوش ما انسانها نمی تواند آن را بشنود. فيثاغورث برای موسيقی دوازده مقام قائل است که هر مقام دوشعبه دارد. او در مجموع ترکيب های موسيقی را تا چهل و هشت می داند و اين عدد را با 12 منزل فلک و 24 ساعت مربوط می کند.

نه ـ آشنايی مولانا با موسيقی به دوره ای بر می گردد که او از بلخ به بغداد مهاجرت می کرد. وی در اين سفر با موسيقی کاروانی آشنا گشت و نيز از هر شهر که می گذشتند با موسيقی محلی آن ديار آشنا می شد. به گفته ی دکتر زرين کوب:« آهنگ حدی که شتربان می خواند و نغمه ی نی که قوال کاروان می نواخت، او را با لحن ها و گوشه های نا شناخته ی دنيای موسيقی آشنا کرد.» اما او پيش از ديدار شمس فقيه بود و فقها را با موسيقی ميانه ای نبوده و نيست. بعد از آشنايی با شمس، مولانايی ديگر از او پديد آمد و موسيقی برايش مرتبه ای خاص هم در سرايش غزليات و هم در سماع يافت. چنان که او در غزلی با مطلع « می زن سه تا که يکتا گشتم مکن دو تايی/يا پرده ی رهاوی، يا پرده ی رهايی»  بيش از بيست اصطلاح موسيقی از نام سازها و پرده ها و مقام ها آورده است.(برگرفته از مجله ی اينترنتی 7 سنگ/مقاله ی مصطفی عليزاده)

ده ـ حسين مير مبينی در ادامه ی اين مطلب بر اين باور است که:

« انسان های « ظلوم و جهول»  که با نام «آيت الله» و «خليفه الله» پا فرا پيش گذاشتند و بار امانت را پذيرفتند، آنانی هستند که از سنگينی اين تعهد و اينکه چگونه بايد آن را به سلامت به ديگری سپرد، بی خبر بودند، چنانکه در امانت الهی خيانت کردند واز عهده ی اين وظيفه ی خطير بر نيامدند. مير مبينی در مورد  اينکه چرا حافظ خودش را هم رده ی اينان قرار می دهد، به فروتنی هوشيارانه ی او اشاره می کند  و می گويد در بسياری از موارد حافظ برای اينکه از بُرندگی کلام بکاهد، خودش را هم در رده ی ناصالحان قرار می دهد  مانند اين بيت: می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب / چون نيک بنگری همه تزوير می کنند.» پيک خبری ايرانيان

 

يازده ـ به گفته ی دکتر شفيعی کدکنی اين ( واو ) از آن ( واو ) های اختراعی حافظ است که بايد آن را ( واو )حذف و ايجاز خواند. می گويد که فلک ديدم و در قصد دل دانا بود (واو) به معنی چندين فعل محذوف عمل می کند ديدم و دانستم و فهميدم و احساس کردم و برمن مسلم شد و .... و ....   نمونه ی  ديگر:  ديدم و آن چشم دل سيه که تو داری / جانب هيچ آشنا نگاه ندارد (دکتر محمد رضا شفيعی کدکنی/ موسيقی شعر/ص 23 )

دوازده ـ گَزَک کردن،جايی و يا حالتی است که بتوان به باور کسی حمله کرد. جايی که می توان خصم را مغلوب نمود. نقطه ی ضعفی پيدا کردن (فرهنگ دهخدا )

سيزده ـ جامه ای کاغذی که فرياديان در زمان قديم برای دادخوانی به تن می کردند.( آنندراج )

چهارده ـ البته شاعران ديگر هم گاهی آسمان را غير مستقيم به «سبز» روايت می کنند، برای مثال خاقانی در تصويری آن را «سبز تشت» می گويد:

زاده ی خاطر بيار کز دل شب زاد صبح / کرد در اين سبز تشت خانه ی زرين غراب

و همچنين هاتف(قرن 12) هم در جايی آسمان را زنگاری(رنگی ميان سبز و آبی) روايت کرده است:      

دارم از آسمان زنگاری / زخم ها بر دل و همه کاری

 

 

 


 

 

نظر ها
افزودن جدید
آرزو  - عمیق و جالب   |89.96.108.xxx |2009-01-31 09:53:47
پژوهشی بسیار جالب و عمیقانه بود. دست نویسنده
درد نکند
ناشناس   |213.217.39.xxx |2009-02-01 02:43:01
بسیارعالی بود./میثم
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.20 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

تاریخ بروز رسانی ( 29 آذر 1391 ساعت 14:34 )
 
< بعد   قبل >
 
ADP Global CMS ADP Global CMS ADP Global CMS