|
آن ناشناس ناب ( سه غزل ) سراينده : مهرداد شمشيربندی ... از دست رفته بود و دل من در اين خيال تا از کجای کوچه ی بن بست رفته بود ...
| مهرداد شمشیربندی در سال 1355 در اراک زاده شد . از کودکی همراه با خانواده به تهران آمد . در سال 1377 یک دوره روزنامه نگاری گذراند و مدتی با مطبوعات همکاری کرد . در رشته ی فلسفه لیسانس گرفت و اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه در دانشگاه آزاد است . او سردبیری ماهنامه ی ایران دیدار را بر عهده دارد . |  | آن ناشناس ناب ( سه غزل ) سراينده : مهرداد شمشيربندی  شعر مجسم واژه واژه چيدمت از باغ شعر آمدی يکباره از آفـاق شعر آنچنان پروانه پوشم ساختی کاينچنين گل می دهد اوراق شعر خامـُش و پر خاطره در پيچ و تاب همچو رقص واژه در اعماق شعر دست از اين ديوان و دفتر شسته ام تا تويی در جان من مصداق شعر هـر نفس پابســته ی نـام تو ام مثل نبض شاعر و ميثاق شعـر داغ يار است اين که بر جان خورده است يا کـه داغ لالـه ها يـا داغ شعر ؟ تنبور تب دل باختن ، دل باختن ، تيغ هلاکت آختن تنبور تب بنواختن ، دل باختن ، دل باختن تنها شدن ، تنها شدن ، نزد همه رسوا شدن در خويشتن پيدا شدن ، با اوج خود پرداختن هم شهد بويابوی تو ، هم ابر موياموی تو هم عشق روياروی تو ، در کار آتش ساختن هم شانه و هم آينه ، هم سايه و هم روزنه چون پنبه و آتش زنه ، در گير و دار تافتن آغوش جان اندازه کن ، تکفير هر آوازه کن برگ و نوايی تازه کن ، خيز و بياور تاختن فارغ ز نقش بافه ها ، بی اعتنا بر يافه ها سرمست بوی نافه ها ، طرح نوی انداختن تقدير حيران از تو شد ، ترديد پنهان از تو شد خورشيد خندان از تو شد ، در کهکشان يافتن آن ناشناس ناب يک دم ز خود رميدم و سرمست رفته بود آری بهانه ی غزل از دست رفته بود از دست رفته بود و دل من در اين خيال تا از کجای کوچه ی بن بست رفته بود بيگانه با ستاره و پنهان از آفتاب چندان که باد قافله می بست رفته بود از معبری غريب به دنبال آرزو با يار غمگسار چو پيوست ، رفته بود گلرنگ اضطراب به گـَردَش نمی رسيد بر هر کرانه سار همی جست ، رفته بود در لحظه ای شگفت به سويم کمانه کرد پيش از شکست آينه از شست رفته بود آن ناشناس ناب که شمع و پياله بود تا چشم من ز نشئه نـَمی بست ، رفته بود !
|